آنها همچنان روزنامه نگار مانده اند / نوستالژیِ گلستان ایران

 علی نصیبی، وبلاگ گرگان ما: روزهای نوجوانیم در ایامی گذشت که گرگان جزیی از مازندران بود، نشریه ای مختص به خود نداشت و صد البته مانند امروز این همه سایت و وبلاگ و ... فعال نبود و بالتبع نه خبری از فیس بوک بود و نه لاین و وایبر و ... .

  علی نصیبی

هفته نامه ای به نام "گام" در گیلان منتشر می شد که همیشه با چند روز تاخیر و با خبرهای کهنه به گرگان می رسید. بماند آنکه تنها اخباری را که از گرگان منتشر می کرد نیز مربوط به مسابقات لیگ فوتبال مازندران بود که عمدتا به جهت تماشای مسابقات شاهین و استقلال گرگان در آن لیگ، خود از نتیجه اش خبر داشتم اما باز به شوق خواندن خبری هر چند کوتاه و تکراری از گرگان، نشریه گام را تهیه کرده و با ذوق ورق زده تا از خواندن نام گرگان در آن نشریه متعلق به گیلان و مازندران، مشعوف شوم.

 ***

 زمان گذشت، نوجوان آن روز بزرگتر شد و پس از دیپلم، دانشجوی دانشگاه آزاد گرگان شد. سال 77 و در آن سالها که تازه گرگان و دشت یا گلستان امروز از مازندران جدا شده بود، روزی بر تابلوی اعلانات دانشگاه، کاغذی کاهی را مشاهده کردم که خبر از انتشار نشریه ای مختص این دیار می داد. نمی دانید آن روز چه حالی کردم و با چه شوقی آن نوشته را به دیگر دانشجویان نشان دادم.

 چند هفته بعد اولین شماره "گلستان ایران" منتشر شد و من از دکه روزنامه فروشی محمد میر در روبروی پارک شهر با ذوق و لذت فراوان چند نسخه از اولین شماره را که در هشت صفحه {با صفحه اول و آخر رنگی} منتشر شد تهیه کرده و با شور و اشتیاق راهی خانه شدم و صد البته نشریه را به هر آشنایی را که در راه دیدم نشان دادم و ... .

 به خانه رسیدم و سریع در اوج هیجان، کاغذ و قلمی برداشته و سعی کردم مطلبی برای گلستان ایران بنویسم. هی نوشتم و هی خط زدم. هی نوشتم و هی خط زدم و در انتها پس از تلاش برای گریز از خط کج و معوج و بهتر نوشتن ظاهری و البته محتوایی با بهتر ردیف کردن کلمات در کنار هم، مطلبی که به زعم خود بخشی از مشکلات گرگان در آن درج شده بود از طریق پست به نشانی نشریه فرستادم.

 مطلب در شماره بعدی در ستونی که به پیام های خوانندگان اختصاص داشت درج شد و بماند اینکه من آن روز از دیدن نام خود در نشریه چه حالی بردم!!!

 یکی دو شب بعد با کمال هیجان، با فروزان آصف نخعی مدیرمسئول نشریه تلفنی گپ و گفتی داشتیم و وی که آن زمان سابقه همکاری با نشریات مرکز در آن روزهای پرتلاطم رسانه های پایتخت را داشت از این نوقلم برای همکاری های هراز چند گاهی دعوت کرد.

 اینگونه بود که پای آن دانشجوی پر شر و شور به دفتر گلستان ایران باز شد. گه گاهی از خیابان امام خمینی ره به کوچه هتل خیام می رفتم و با ورود به اولین کوچه سمت راست، {همان که نبش آن مسجد جمع و جور و باحال صنف میوه فروش ها بود} به ساختمان میرفندرسکی وارد شده و با گذر از پله هایی با شیب فوق بالا، به دفتر گلستان ایران می رفتم و نوشته هایم که عمدتا ورزشی یا اجتماعی بود تحویل الهه موسوی همسر فروزان آصف نخعی و سردبیر نشریه می دادم. ایشان بزرگوارانه این نوقلم آن روزها را تحویل می گرفت و من در آن محیط کوچک و جمع و جور، سلام علیک و احوالپرسی با نویسندگان آن روزهای نشریه همچون محسن نجفی نژاد می کرده و بعد به انتظار چاپ مطلبم راهی خانه می شدم و روزها را می شمردم تا گلستان ایران به روی دکه ها بیاید.

 ***

 آن روزها تازه نسیم اصلاحات وزیدن گرفته بود، هنوز فرهنگ انتقاد و نقد پذیری حتی در بین اصلاح طلبان نهادینه نشده بود و صد البته از این رو در شهری مثل گرگان سال 77 که به مراتب کم جمعیت تر از امروز بود، بسیاری از نیروهای فرهنگی، اقتصادی، سیاسی، اجتماعی، ورزشی و ... همدیگر را کامل می شناختند و از این رو مطلب انتقادی نوشتن سخت بود و به شدت در مقابل نقدهای مطبوعات محلی، چه از افراد این سو و چه از آن سو موضع گیری می شد.

 گلستان ایران در آن سال ها کار بسیار سختی داشت. از یارانه مطبوعات خبری نبود، فرهنگ اطلاع رسانی و آگهی از طریق نشریات هنوز باب نشده بود، تعداد تحصیلکرده های رشته ارتباطات و روزنامه نگاری به تعداد انگشتان یک دست نمی رسیدند، روابط عمومی های استان تازه تاسیس از نقش و وظیفه مطبوعات محلی آگاهی نداشتند، چاپخانه ها تجربه انتشار نشریه را نداشتند، هزینه تک فروشی کفاف اجاره دفتر و هزینه چاپ و ... را نمی داد و دهها مشکل دیگر.

 گلستان ایران هر چند با همت آن زن و شوهر روزنامه نگار الهه موسوی و فروزان آصف نخعی، سعی می کرد در آن فضا زنده بماند و کار را پیش ببرد اما عرصه بسیار سخت بود. در کار انتشار نشریه گاه خلل می افتاد و گاه براساس آنچه که از دور می شنیدم به جهت نوشته ها یا برآورده نشدن خواسته های غیرحرفه ای، دوستان دشمن می شدند و ... .

   ***

 با گذر زمان، آن عطش اولیه نیز در من فروکش کرده بود و دیگر با دیدن نامم در نشریه به سر ذوق نمی آمدم و از این رو دغدغه هایم را در محیط دانشجویی، ورزش، و ... می یافتم لذا از گلستان ایران کم کم فاصله می گرفتم.

 روزی از روزها که باز هوس نگاشتن مطلب کردم برای تحویل نوشته ام دوباره راهی کوچه هتل خیام شدم. گلستان ایران از آنجا نقل مکان کرده بود به کوچه فرد جهان. با گذر از چهار راه میدان یا میدان عباسعلی راهی خیابان سرخواجه شدم و سپس کوچه فرد جهان و بعد دفتر جدید نشریه. دفتر که نه!! اتاقی از اتاق های خانه مادر الهه موسوی شده بود دفتر اولین نشریه استان و  آنها همچنان به سختی، چراغ روزنامه نگاری گرگان و دشت را روشن نگاه داشته بودند.

 شاید در آن روزها و ایام، ایراد کار الهه موسوی و فروزان آصف این بود که چندان اهل معامله و مماشات با این و آن نبودند و علاقه نداشتند از کنار کاری فرهنگی سود کلان اقتصادی ببرند و از این رو می خواستند همچنان با حفظ اصول، ایستاده بمانند.

 ***

 گلستان ایران در کش و قوس های آتی بعدها بدل به نشریه ای کشوری شد و ویژه نامه استانش را به زنده یاد نازمحمد پقه سپرد. سپس بعد از مدت کوتاهی انتشار توقیف شد و سپس تعطیل برای همیشه.

 آن نوقلم آن روزها نیز بعدها با حضور نشریات جدیدی همچون گلشن مهر، سلیم، گرگان امروز، گلستان سلام، و ... همکاری های موقتی با آن ها را آغاز کرد و از کنار کار در عرصه مطبوعات، دوستان جدیدی یافت، دنیای نویی را در مقابل خودش گشوده دید و فرصت بروز بیشتری برایش فراهم شد.

 ***

 زمان گذشت، سال ها از آن روزها گذشت، دنیای رسانه ها متحول شد و در این میان برای ما روزنامه نگاری جای خود را به وبلاگ نویسی گاه و بیگاه داد و ... .

از قِبَلِ فضایی که از مسیر مطبوعات برای ما فراهم شد رشد کردیم، بیش از یک دهه پیش وارد سیستم دولتی شدیم و آرام آرام به سراغ پست ها و مسئولیت ها رفتیم و ... .

 در این میان هنوز خیلی ها روزنامه نگارند. هنوز الهه موسوی و فروزان آصف نخعی روزنامه نگارند. هنوز ... .

 

 

گاه گداری که در محافل فرهنگی اجتماعی گرگان خانم موسوی را می بینم به سویش می روم. سلامی به او می کنم و احوالش را جویا میشوم. این روزها ما با هم در زمینه های مختلفی اعم از توسعه و محیط زیست، و ... اختلاف نظر داریم اما همه اینها باعث آن نمی شود که از کنار تلاش های او و همسر گرامیش که به من و من ها فرصت نوشتن و دیده شدن دادند بگذرم.

 آنان همچنان روزنامه نگار مانده اند، و این احترام آنها را در قلب من افزونتر می کند.

 

/ 0 نظر / 51 بازدید