نوروز و خانه سالمندان شهر

علی نصیبی، وبلاگ گرگان ما: روزی از روزهای سالی که رو به پایان است، با جمعی از دوستان راهی خانه سالمندان بانوان گرگان در زیباشهر شدیم.

عده ای از زنان سالمند در مقابل خانه نشسته و با ذوق هر چه تمام مشغول بازی با کودکی بودند که گویی نوه یکی از سالمندان بوده و به همراه مادرش برای ملاقات با مادر بزرگ به آنجا آمده بود.

با لبخند کودک، سالمندان گویی که تمام دنیا نصیب آنان شده غرق در ذوق و شیرینی می شدند. خنده کودک نیز آنان را از خود بیخود می کرد و صدای قهقهه بلندشان فضا را تسخیر می کرد.

این نمای بیرونی، خانه زنان سالمند گرگان بود. خانه ای که به همت یکی از چهره های سرشناس سیاسی استان البته در سال هایی که به اندازه این روزها مشهور و نامی نبوده، در زیباشهر گرگان بنا شده است.

درون خانه و در داخل اتاق های متعدد آن، فضا به گونه ای دیگر بود. علیرغم تلاش های کارکنان مرکز، گویی امید از آنجا رخت بر بسته بود و ساکنان خانه، درازکش بر روی تخت فقط لحظه ها را می شمردند.

پیرزنی با چشمانی که گویی از غم زمانه پر از اشک بود، به رادیوی کوچک کنار متکایش خیره شده بود. هر چند که از درون رادیو ترانه ای محلی پخش می شد اما زن که می گفتند تازه به مرکز منتقل شده حتی حس خندیدن نداشت.

به پیرزنی دیگر که دست و پایش حنا بسته بود و از قضا او نیز مهمان تازه مرکز بود سلام دادیم. او به احترام ما از جا برخاست و بر روی تخت ایستاد. از بیم سقوطش از او خواستیم بنشیند اما گویی به شیوه خود میخواست از ما به جهت احوالپرسی تشکر کند..

ناگهان صدایی از یکی از اتاق ها برخاست. پرس و جو که کردیم دریافتیم پیرزنی که دخترانش به ملاقاتش آمده بودند با جیغ مانع از دیدار با آنها می شود. گویی این جیغ اعتراض او در قبال سپرده شدنش به مرکز بوده است.

پیرزنی را دیدیم که آلزایمر داشت و هر چند دقیقه یک بار میخواست لیوان پلاستیکی اش را پر از آب کند. با مادری صحبت کردیم که از کیا و بیای گذشته اش سخن ها داشت. یکی دیگر با چشمان اشک بار از جفای روزگار می گفت و ... .

 

برخی از دوستانی که همراه جمع ما بودند نتوانستند بر احساس خود فائق آمده و سیل اشک امانشان را برید و به ناچار بازدید از مرکز را نیمه کاره رها کردند.

***

نمی دانم در این روزها که نوروز آرام آرام نزدیک می شود، شهر رنگ و بوی دیگری به خود می گیرد. بر جنب و جوش ها افزوده می شود، خیابان ها بیش از پیش رونق می گیرد، و ... ساکنان خانه سالمندان ها چه می کنند؟

خبر ندارم در این ایام که شلوغی خیابان های امام خمینی و سرخواجه و پنج آذرو ولیعصر (شالیکوبی) و ... از عابر و ماشین، برپا شدن بساط دستفروش ها، رواج بازار فروش سمنو و ماهی قرمز و گل و ...، رونق بازار کسب مغازه ها، و ... همه و همه خبر از رسیدن بهاری دیگر می دهند، آنان با چه امید روز را شب و شب را روز می کنند؟

بهار نزدیک می شود، بهاری که با خود برای بسیاری نسیم شادی و نشاط به ارمغان آورده و سبب تازه شدن و تجدید روحیه می شود اما نمی دانم ساکنان خانه های سالمندان شهر و استان ما این روزها چه حسی دارند.

چه خوش است در آستانه بهار و یا در یکی از روزهای نوروز، وقتی را به دلجویی و خبر احوال با مادران و پدران دیروز ما در خانه های سالمندان اختصاص دهیم.

چه شایسته است با چند تکه اسباب بازی به سراغ کودکان سرطانی در بیمارستان کودکان طالقانی رفته و یا با شاخه ای گل و جعبه ای شیرینی احوال بیماران غریب ساکن در بیمارستان های شهر ما را بگیریم.

چه زیبا می شود اگر در آستانه نوروز با حفظ کرامت انسان ها، به یاد همنوعان ما باشیم و این به یاد بودن میتواند از خرید لباس عید برای فرزندان پدری دست تنگ تا اهدای شاخه ای گل به کودک فروشنده دوره گرد متفاوت باشد.

به یاد هم باشیم.

/ 0 نظر / 17 بازدید