گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

شهر در تسخیر باندهای حرفه ای گدایان
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ فروردین ۱۳٩٠
 

در داخل ماشین ، پشت چراغ قرمز در انتظاری و در این سو و آن سو نیز مسافران و گردشگران داخل ماشین ها همچون تو منتظر سبز شدن چراغ و به حرکت درآوردن خودروهایشان هستند ، ناگاه چشمت به دو زن بچه به بغل با لباس های غیربومی می افتد که با وضعیتی نامطلوب در حال کوبیدن بر شیشه ماشین ها و طلب پول هستند .

چراغ راهنمایی زرد و سپس سبز میشود و خودروها به حرکت در می آیند . به چهارراه بعدی و چراغ قرمزی دیگر میرسی . این بار دو زن و دو مرد در حال چرخیدن بین ماشین ها هستند.

به پمپ بنزین میروی ، در میانه انتظار و معطلی برای رسیدن نوبت ، سرت را به راست میچرخانی و شاهد سماجت زنی ژولیده برای طلب پول از مسافر ماشین لاین کناری میشوی . به ذهنت می آید که گردشگر پای به گرگان گذاشته با مشاهده این همه گدای پراکنده در سطح شهر چه تصوری از این دیار پیدا میکند . در این افکار غوطه وری که ناگاه مردی را میبنی که برای دریافت پول بر شیشه ماشین مسافری که در جلوی تو توقف کرده میکوبد.

کارت به پایان میرسد و قصد خروج از پمپ بنزین را داری که چشمت دوباره به همان زن و مرد می افتد که این بار در گوشه ای مشغول شمردن پول های جمع آوری شده هستند . صدی و دویستی و پانصدی ، اسکناس هایی که با حراج آبروی دیاری که به سرزمین فرهنگ و تاریخ شهره می باشد به دست آمده است.

بریدگی را دور میزنی و دوباره به سمت چهارراه هایی که ساعتی پیش از آن ها گذر کرده ای میروی . گویی شیفت عوض شده است و این بار زن و مردهایی دیگر اما با همان پوشش و ... ، میبینی که به جای قبلی ها بر سر آن چهارراه ایستاده اند.

قبلی ها که به مدد سکوت بهزیستی ، نیروی انتظامی ، دادگستری ، شهرداری و ... با چند ساعت چرخه در بین ماشین ها و ... کاسبی نون و آبداری داشته اند رفته اند تا درصد رئیس را داده و استراحتی برای فردا کنند و نیروهای شیفت جدید با انرژی  بیشتر در حال کاسبی هستند . چهارراه نباید حتی یک لحظه هم خالی بماند.

***

از آنسوی خیابان مهین زن پنجاه و چند ساله رنجور از درد روماتیسم و خستگی حاصل از ده ساعت رختشویی و نظافت و ... منازل مردم روانه خانه است تا شاید با 12 هزار تومان دستمزد امروز ، هم خرج دوا و دکتر شوهر از داربست افتاده و بدون بیمه اش را بدهد و هم نانی بر سر سفره بگذارد تا فرزندانش سیر سر به بالین بگذارند .

مهین سخت در فکر است ، در فکر اجاره عقب افتاده خانه ، در حسرت پولی که نبود تا شیرینی عید با آن خریداری شود ، در آرزوی دیدن لبخند بر لب پسر دوازده ساله اش که ماههاست قول خرید کفش را از مادر گرفته اما ، اما ... . مهین در این فکرهاست که چشمش به کولی هایی می افتد که صدی ها و دویستی ها را از لای شیشه ی ماشین ها قاپ می زنند . 

لبخندی تلخ بر لب مهین نقش می بندد.

 

مطلب آرشیوی مرتبط گرگان ما

http://gorganma.persianblog.ir/post/679/