گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

برف و روزهای کودکی
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٩
 

کلمه برف رو که میشنوم اولین چیزی که به یادم میاید سال 62 است و روزهایی که در کلاس دوم دبستان مدرسه سجادیه در کوی ویلا درس میخواندم.

آن روز زمستان سال 62 را کم و بیش به خاطر دارم ، سال هایی که شاید خیلی از خوانندگان وبلاگ هنوز به دنیا نیامده بودند . صبح که با هزار دردسر از خواب بلند شده و  از پشت پنجره هال خانه گروهبان محله ، توی حیاط را نگاه کردم ، تعجب کردم از این همه سفیدی که بر بالای در و دیوار ، درخت انجیر و حوض و باغچه ها و ... نشسته بود.

برادر و خواهرهای بزرگترم از تعطیلی مدرسه خبر دادند و من خوشحال خوشحال از اینکه برف سبب شده امروز را لااقل در پشت میز و نیمکت سپری نکنم آمدن برف را در ذهن خود لذتی بزرگ یافتم بماند آنکه صدای مادربزرگ اصفهانی کرمانی همسایه های مهربان بغل دستی می آمد که از یخ زدن لباس های شسته شده آویزان بر طناب داخل حیاط شان گله میکرد.

از حق نگذریم  مهربانی معلم آن سال ما آقای ملک نیا کمی حضور در کلاس را برای ما قابل تحمل می نمود و البته امید به خوردن زنگ مدرسه و ورجه وورجه های بعد از آن  همچون ، چیدن تمشک یا همان لب لبو از داخل محوطه مخروبه یکی از کارگاه های شالیکوبی که تنها چند دیوار و پله از آن باقی مانده بود و اکنون درست در همان جا ( عدالت  17 ) شهرداری در حال ساخت پارکینگ است و نیز گذر از خیابان شالیکوبی که خلوتی آن سال هایش بسیار متفاوت با الان بود و همچنین بالا رفتن از درخت توت داخل سه راه همایون جنب بیمارستان ارتش و در نهایت رسیدن به خانه در کوچه ای بین خیابان های اول و دوم گروهبان محله و شنیدن غرولند مادر به خاطر دیر آمدن و خاکی بودن لباس و ... .

از آن روز برفی گرگان دور نشویم . صبحانه را آن روز با لذت تمام در کنار پدربزرگ و مادربزرگ خوردم و وه چه چسبید چای شیرین و پنیر با نان قلاچ داغ شده بر روی بخاری نفتی در سال های گازکشی نبودن شهر  و یافت نشدن تُستر .

برف آن روز بین 30 تا 50 سانتیمتر در گرگان نشسته بود و در این بین ریختن نان برای گنجشک های بی غذا لذتی داشت اما نه به اندازه لذت به دام انداختن آنها. پس دست به کار شدیم و با یک تکه چوب و آبکش برنج و چند تکه نان تله ای درست کردیم و البته بماند آنکه پس از چند ساعت تلاش گنجشک ها نان ها را بردند و خود در تله نماندند و به ناچار روز ما با درست کردن آدم برفی های بزرگ و کوچک در داخل کوچه با بچه های همسن و سال همسایه ها ، شب شد.

و امروز دوباره برف می بارد اما نه پدربزرگ است نه مادر بزرگ ، پیرزن اصفهانی کرمانی همسایه نیز که همه ی کوچه مادر صدایش میکردند سالهاست زیر خروارها خاک خفته ، بچه محل ها هر یک به گوشه ای رفته اند و محله قدیمی نیز با هجوم آپارتمان ها و آمدن جدیدی ها بوی غربت میدهد . نه صدای جیک جیک گنجشک ها هم دیگر نمی آید.

پی نوشت :  یاد باد برف سال 86 گرگان که اولش شیرین بود و ادامه اش قطع گاز را به همراه داشت و کمبود نان و سرمای خانه ها و .... .