گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

شخصی نوشت / علی نصیبی !!!
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ دی ۱۳۸٩
 

شب گذشته ، در میانه گفت و گو با تنی چند از دوستان بر سر میز شام ، حسی خاص به من دست داد . یک حس شادی آمیخته به غرور به خاطر داشتن چند دوست خوب که میدانم از ته دل از موفقیت احتمالی من خوشحال میشوند و گاه از شکست من نیز ناراحت.

حس مذکور آن گاه تقویت شد که دوستی ساعت شش غروب امروز ، تماس گرفت و با لطفی که میدانستم از ته دلش نشات گرفته ، تولدم را تبریک گفت و شعری را که برایم با دستکاری در اشعار فردوسی گفته بود خواند.

بی تعارف لذت بردم و این را نیز اینجا میگویم که انسان با وجود غرور و یا شاید اعتماد به نفس بسیارش ، گاه به این دوستی ها ، به این لطف ها و محبت ها نیز احتیاج دارد و در این بین من نیز با وجود برخی ژست هایم ، گاه با این انرژی ذادن ها و ... شارژ میشوم و ... .

آری ، این موضوع سبب شد که بالاخره پس از مشورت با دو دوست بزرگوار ، تصمیم بگیرم از گذشته ام نیز بنویسم ، از آنچه که پشت سر گذاشته ام ، از گذشته سرشار از پارادوکس ام ، به فراز و نشیب های زندگی و بالا و پایین رفتن هایی که آنگونه مرا ساخته است که اگر ریا نشود امروز وجودم چنان باشد که خود را ارزان به این و آن نفروشم حتی اگر قیمت این نفروختن ، تحمل برخی فشارها باشد.

دستم برای تایپ برخی چیزها مردد است و از آن سو ، نیرویی در درونم مرا به نوشتن بعضی چیزها ترغیب می کند .

آن نیرو ، آن حس ، مدام در گوش ام زمزمه می کند که گفتن برخی چیزها شرم ندارد و اگر ننویسی باختی . محکم باش و بنویس تا بدانند اینجا ایستادن تو هر چند شاید اینجا چندان نیز بالا نباشد ، مرهون گذشته ای خاص و پر از بالا و پایین بوده که شاید امروز تو را آبدیده و محکم کرده است.

 * : فرزند هشتم خانواده ای با نه فرزند هستم . خانواده ای متوسط با تمام خصوصیات یک خانواده متوسط و پرماجرا و با اتفاقات ریز و درشت در گذر زمان از روزهایی که پدر از لحاظ مالی در اوج اوج اوج بود و روزهایی که به خاطر اتفاقات و فراز و نشیب های بازار ورشکسته. روزهایی که چهار خانه داشتیم و روزهایی که با فروش خانه ها به خاطر مشکلات مالی ، مستاجر شدیم.

** : از کودکی به خاطر روحیات پدر و البته میل به استقلال مالی خودم ، کار کرده و این کار گاه فروش یخ و ... بود و گاه کار در نمایشگاه کامیون برادر و البته انتشار نشریات داخلی برای ادارات .

*** : 16 سال است که گریه نکرده ام . یعنی نتوانسته ام گریه کنم.

**** : روزهایی بوده که پول برای سوار شدن به تاکسی نیز نداشتم . آن روزها ( سال 81 یا 82 )  ، مسیر شهرک امام ( کوی پیمان ) تا دانشگاه علوم پزشکی را پیاده می رفتم و پیاده بر میگشتم . خنده خاصی به روی لب هایم می آید وقتی یادم می افتد آن روزها وقتی به نزدیکی دانشگاه می رسیدم با یک دستمال کاغذی می افتادم به جان کفش هایم تا خاکی که بر روی آن در طول مسیر نشسته بود پاک کنم. این روزها که به خاطر مجاورت محل کارم با دانشگاه ، چشمم به ساختمان مذکور می افتد از خدا میخواهم هیچوقت آن روزها را فراموش نکنم. ... . خدا را شکر . برایم تجربه شده کمک کردن به دیگران باعث افزایش مال میشود . به همین خاطر و نیز لطف خداوند ، توفیق های مالی مناسبی داشته ام.

***** : از هشت سالگی با بخش اعظم پول توجیبی که از پدرم میگرفتم مجلاتی مثل کیهان بچه ها و نهال انقلاب و هزار قصه میخریدم هر چند خواندنش برایم در آن سن و سال سخت بود . ... .در کلاس پنجم دبستان در مسابقات " اطلاعات عمومی " ، بین دانش آموزان گرگان رتبه اول را کسب کردم.

******: به خاطر غرور کاذب و بحث هایی که با پدر داشتم ، در یک سال و نیم اول دانشجویی ام در گرگان به صورت تنها زندگی کردم.

******: شیطنت را دوست دارم و البته گاه نیز جدی رفتار کردن.

*******: به غیر از کهکیلویه و بویراحمد ، ایلام و سیستان و بلوچستان به باقی استان های کشور سفر کردم.

*******: سال دوم دبیرستان به خاطر شرکت در یک درگیری و شکاندن یک دماغ ، پایم به دادگاه باز شد بماند آنکه با پرداخت مبلغی پول به شاکی و جلب رضایت ، موضوع با یک شب خوابیدن در کلانتری امام رضا ختم به خیر شد اما همین موضوع کمی سبب آرام شدن من و پرهیز از درگیری هایم شد.

*******: روزهای بیکاری بعد از خدمت سربازی ، برایم سخت ترین روزهای زندگی بود . داستان پارک شهر کتاب در دست انتشار " چمبلوک " شرح آن روزهای خودم است. بعد از نه ماه بیکاری طاقت فرسا در گرگان ، مجبور شدم دوباره به تهران بازگشته و به عنوان یک نیروی پاره وقت اما در واقع تمام وقت در همان محل خدمت سربازی با حقوق ماهانه 50 هزار تومان مشغول به کار شوم .

*******: در اعتراضات صنفی دانشجویان دانشگاه آزاد گرگان در سال 78 ، یکی از کسانی بودم که نقش محوری داشتم .

********: پر هیجان ترین روز زندگی ام حضور در یک مسابقه گل کوچیک شرطی بر سر 200 هزار تومان در سال 77 و البته به اصرار یکی از برادرهایم بود که شکر خدا به خیر گذشت.

*******: یک اتفاق باعث حضور یک ساعته ام در کانتینر سردخانه دار محل نگهداری هفت جسد بر جای مانده از سیل شد که سبب گشت در آن حس و حال با خودم تصمیم بگیرم از این پس آدم دیگری شوم ولی .... .

*******: عاشق مسافرتم و نیز وفق دادن خود با نسل جدید. موفقیت هایی در جشنواره های روزنامه نگاری استان و ... داشته ام.

*******: هفت سالی است که به عنوان کارشناس در یکی از ادارات استانی مشغول به کارم و البته گاه غروب ها خرده فعالیت های دیگری نیز هم.

*******: چند ماهیست که خودم را راضی کرده ام به Delete دوست نماها بپردازم. البته بهتر است بگویم shift و delete تا در RECYCLE BIN ام نیز اثری از بعضی ها نباشد.

*******: حتی اگر تکیه بر بزرگترین موفقیت های شغلی و ... منوط به ترک گرگان باشد ، هیچگاه نمیتوانم خودم را راضی کنم از شهری که همه خاطره هایم متعلق به آن است دور شوم.

پی نوشت : به انتهای نوشته که رسیدم مردد شدم که نوشتنم از این مسائل درست بوده است یا نه ؟

پی نوشت ( بی ربط با متن ) : در حین نوشتن این مطلب ، وبلاگ ورزش گرگان و ایران ( http://gorganvarzesh1.persianblog.ir/post/528/ ) در حال درج لحظه به لحظه نتیجه مسابقه بسکتبال شهرداری گرگان و دانشگاه آزاد در تهران بود . بازیکنان تیم شهر ما با تلاش زیاد نتیجه را در دقایق پایانی به حداقل رسانده بودند و من نیز در استرس نتیجه آن دیدار ، که شکر خدا با دو امتیازی که تیم گرگان در دو ثانیه پایانی کسب کرد شیران گرگانی اولین بازی را با پیروزی به پایان رساندند.