گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

شب عاشورایی در خرمشهر
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آذر ۱۳۸٩
 

اسفند 80 افسر وظیفه ای بودم و در تهران مشغول گذران خدمت سربازی . شایعه حمله قریب الوقوع آمریکا به عراق نیز آن روزها کم کم داشت رنگ واقعیت به خود می گرفت.

در همین اثنا از آنجا که سازمان محل خدمت ما به جهت برگزاری اردوی راهیان نور برای مجموعه زیر نظرش در سطح کشور ، تصمیم آماده کردن محل اسکان مهمانان در اهواز و خرمشهر را اتخاذ نموده بود،  من و افسر وظیفه دیگری به نام بابک بهروش اهل ساری ، مامور حضور در خرمشهر و پیگیری جهت آماده شدن محل اسکان آن شهر شدیم تا رسمی دیگری نیز ضمن نظارت بر کار ما ، رسیدگی به محل اسکان اهواز را پیگیری کند.

پس از سفری طولانی و خاطره انگیز با بابک به وسیله قطار از تهران تا اهواز ، و بعد از خوردن کله پاچه ای در شهر و تماشای کارون و ... راهی خرمشهر شدیم.

محلی که باید آن را برای اسکان مهمانان آماده می کردیم بیمارستان کودکان و زایشگاهی بود در کوت شیخ . بیمارستان جدیدی ساخته بودند و این بیمارستان تخلیه شده و رها و متروک بود.

شبانگاهان بعد از استقرار در آن بیمارستان ، قصد شهر کردیم . از کنار اروند گذشتیم و از یک ساندویچی فلافل خریدیم . چه قدر ارزان بود ، هر ساندویچ شاید 150 تومان.

شهر با آنچه در تصورات ما از آن می گنجید بسیار تفاوت داشت . درب و داغان ، محروم و با مردمی زیر خط فقر و  آثار جنگ و حضور عراقی ها و البته بیکاری جوانان را میشد به راحتی مشاهده کرد.

در آن شب عاشورا قدم زنان به مسجد جامع معروف خرمشهر رسیدیم و یاد طنین " محمد نبودی ببینی / شهر آزاد گشته " ، یاد بچه محل ما که در جریان فتح خرمشهر شهید شده بود و ... .

دسته های عزاداری به سمت مسجد جامع می آمدند و چه قدر تفاوت داشت عزاداری این شهر جنوبی با گرگان چه در خواندن ، چه در حرکت و چه ریتم عزاداران و ... .

تکیه هایی در کوچه پسکوچه های اطراف مسجد بود و خدا میداند که با دیدن آن تکیه های متفاوت با گرگان چقدر به یاد محرم های گرگان و سرچشمه و میدان و دربنو و شاهزاده قاسم و سرپیر و سبزه مشهد و نعلبندان و پاسرو و ... افتادم آن هم در روزهایی که چهار ماه خاک گرگان را ندیده و از هوایش تنفس نکرده بودم.

***

حضور ما در خرمشهر حاشیه های فراوانی داشت . از سر و کله زدن با کارگرانی که برای نظافت بیمارستان گرفته بودیم و یکی شان بازیگر فیلم " ناخدا خورشید " بود گرفته تا شایع کردن وجود جن در آن بیمارستان توسط آنان و خواب های با ترس و لرز من و بابک در تنهایی وهم آلود آن محیط درندشت که دور تا دورش نخلستان بود . از تاخیرم در بازگشت به خرمشهر در روزی که به اهواز رفته بودم و با هزار زحمت شبانه خود را به بیمارستان رساندن و صد البته نگرانی بابک برای من و من برای بابک و نیز نیافتن بابک در بیمارستان پس از بازگشت و پاره شدن کت دوست داشتنی ام در عبور از نرده های بیمارستان و به یادگار نگه داشتن آن کت پس از این همه سال ، از درد دل های حزن آلود نگهبان شرکتی بیمارستان با ما برای جلوگیری از اخراج احتمالی اش به هوای آنکه مای از تهران آمده قدرتی داریم ، از آماده کردن بیمارستان با هزار زحمت برای اسکان پانصد نفر و بعد منتفی شدن برنامه به جهت حمله آمریکا به عراق و در انتها بازگشت پرحاشیه ما با اتوبوس در شب عید از اهواز به گرگان با نشستن در بوفه و ... .

پی نوشت : عمر است که اینقدر سریع میگذرد ، نزدیک هشت سال و نیم گذشت . از بابک بهروش مدتهاست خبری ندارم ، خیلی دلم میخواهد حداقل یکبار دیگر با هم همکلام شویم تا به او بگویم پیش بینی اش درباره من درست در آمد یا نه ؟