گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

یکی از آن چهار راه مسعودی ها
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩
 

 اول نوشت : انگیزه ام از نوشتن این مطلب در لا به لای بی خوابی کشدار ، دیدن کامنتی از امید اقبال یکی از هم محلی های قدیمی بود که سبب شد به سرنوشت نه چندان خوش برخی بچه های پرشور محله زادگاهم اشاره کنم. 

یکشنبه، ٢۱ آذر ۱۳۸٩  - ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ

 

سلام
یادش بخیر.محله خوب و با صفایی بود.چه شبهایی بود شبهای محرم.از اون بچه های پرشور خیلیهاشون هم معتاد شدن.سالهاست پامو تو اون مسجد نذاشتم.
آقای ف رو چند روز پیش دیدم خیلی پیر و شکسته شده.خدا بیامرزه پسزش علیرضا رو و همینطور بقیه بچه محلامون که رفتن و ازشون فقط یه قاب عکس موند .
نویسنده: امیداقبال [eghbal_o@yahoo.com][http://www.avak2.ir]

از من یه پنج شیش سالی بزرگتر بود ، همسن یکی از برادرهایم . محله قدیمی بچه های توی این سن و سال زیاد داشت.

وقتی که موج آپارتمان سازی توی گروهبان محله راه افتاد و یه سری قدیمی ها رفتند و یه سری جدیدی ها آمدند جوونهای توی اون سن و سال ، حالا ساکن خیابان دوم بودند یا شیشم و یا اینکه اهل دور و بر محل ما بودند یا آنکه سال ها از اونجا رفته و اما هنوز پاتوقشان گروهبان محله بود ، آرام آرام همه چهار راه مسعود رو پاتوق خودشون کردند.

نزدیک بیست سی تا جوان بیست و سه چهار ساله و کمی بالا و پائین تر که حول و حوش سال های 73 و 74 صبح و ظهر و شب اونجا بودن و برا خودشان دنیایی داشتن.

عاشق توشان یافت میشد ، زخم خورده بیکاری میان شان پیدا می شد ، تازه اهل دود شده بین شان بود ، ورزشکار همین طور و بالاخره رنگین کمانی بودند که هر مدلی رنگ توشان یافت میشد.

فوتبال بازی میکردند ، با هم جنگل می رفتند ، قهر و آشتی میکردند با هم ، موتور سواری و البته توشان اهل قمار و خلاف هم بود.

بالاخره اون سال ها اون ها دنیایی داشتند . اونی هم که اول نوشته ام یادی ازش کردم یکی از اون ها بود . یه پسر قوی هیکل با سینه ای ستبر و به رسم بچه های اون دوره با یه سبیل نرم روی صورتش اما بسیار مودب و مهربان.

توی اون جمعی که هر مدلی توشان پیدا میشد اون جزو عشق موتورها بود و 16 سال پیش هم موتور سوزوکی به اندازه مزدا تری و زانتیا و ... الان برا خودش ارج و قرب داشت.

***

زمان گذشت و گذشت و گذشت . ایستادن سر چهار راه و گذران وقت به فوتبال شرطی و تک زدن با موتور و ... این حرف ها بالاخره دل رو میزد . خانواده ها هم دیگر غرولندشان بلند شده بود و خیلی هاشون هم البته خود خسته از بطالت و حرف های حاشیه ای همسایه و این و آن .

پس بعضی هاشان که کاری برایشان ردیف شده بود چسبیدند به کار ، برخی ها ازدواج ، عده ای رفتن از گرگان و حتی ایران ، بعضی حبس کردن خود در خانه ، و .... .

و عده ای دیگر هم اسیر دود شده بودند و البته هر چه میکردند نمی توانستند خود را بیرون بکشند از این تباهی و صد البته چه خوش چهره ها و خوش مرام هایی که از آن جمع و از آن محل به دام اعتباد افتادند.

آنکه صحبتش را کردم نیز یکی از آنها بود . شنیدم تفننی کشیدن ها کار دست او داده و او نیز دچار اعتیاد.

از صحبت های پراکنده و گاه دورادوری که می شنیدم این را دریافته بودم که خود را در خانه حبس کرده بوده ، به هزار مشقت تن داده تا مدتی این بلا را کنار گذاشته لیکن باز دوباره بیکاری و بیکاری و تنهایی و تنهایی او را به سوی آن سوق داده است.

***

ساعت حدود دو و نیم بعد از ظهر یکی از روزهای سال 83 یا 84 بعد از کار روزانه در انتظار تاکسی در ابتدای فلکه کاخ ایستاده بودم . پیکان رنگ و رو رفته ای که درب آن نیز از سمت راننده باز میشد جلوی پایم ترمز کرد . خودش بود ، درست با همان تیپ و استیل که با آن پیکان مسافرکشی می کرد.

سلام علیک گرمی با هم کردیم ، خبر محله قدیمی را از او گرفتم و او نیز از شغلم پرسید. وقتی گفتمش که چه میکنم درست سه بار متوالی در حین رانندگی دست هایش را به سوی بالا برد و گفت " خدا رو شکر ، خدا رو شکر ، خدا رو شکر "

مطمئن بودم که با تمام جان و روحش خدا را شکر کرد و از وضعیتم خوشحال شد، درست مانند برادر بزرگتری که از سر و سامان گرفتن برادر کوچکش غرق در شادی شده هر چند که خود وضعیت مساعدی ندارد.

انبار جهاد از ماشینی که او بر روی آن کار میکرد پیاده شده و هر چه کردم پولی از من نگرفت و سفارش کرد حتما سلام او را به برادرم برسانم.

***

فکر میکنم چهار روز یا پنج روز بعد بود که خبر خودکشی اش را فهمیدم و مرگش .

در مجلس ترحیم اش شنیدم که هفته قبلش نیز خود را حلق آویز کرده بوده اما خانواده اتفاقی آمده و نجاتش داده اند و آن روز که پس از سال ها دوباره او را دیدم بیش از 48 ساعت از نجاتش نمی گذشته، لیکن دیگر طاقتش طاق شده بوده و دوباره جمعه روزی در خلوت خانه پدری در خیابان سوم گروهبان محله یا همان کوی آزادی ، طنابی به پنکه سقفی آویخته و پاهای بلندش را در خود جمع کرده و خداحافظی ح . ن با دنیا.