گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

پراکنده / از ساندویچ های مدرسه و خیابان مولن روژ تا فقیر مهربان و دیزی قهوه خانه
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩
 

دیشب در حال قدم زدن شبانگاهی در خیابان ، هوس ساندویچ کردم . وارد اغذیه فروشی شدم و نگاهی به منوی مغازه کردم ؛ سوپر برگر ، دوبل برگر ، چیز برگر ، اسنک ، و بقیه اسامی هم همه توی این مایه ها.

بی تعارف خدائیش من که زیاد فرق این چیز ها رو با هم نمیدونم. قصد میکنم شانسی یه چیزی رو انتخاب کنم و از این رو به مرد میانسال پشت دخل میگم " یه سوپر برگر لطفا "

تا آماده شدن ساندویچم و در حال خیره شدن به یخچال مغازه یاد روزهای مدرسه و ساندویچ های دوران تحصیل  افتادم.

آخ یادش بخیر ، ساندویچ های مینی کتلت و الویه و کالباس مدرسه.

اون روزها اینقدر قبل از خوردن زنگ مدرسه و زنگ های تفریح ، ورجه وورجه می کردیم که از فرط گرسنگی حتما باید یه چیزی را بین ساعت های کلاس به دندان می کشیدیم و از این رو علاوه بر ساندویچ های نون و پنیر دست پیچ مامان ، اگه پولی ته جیب ما بود چه چیزی بهتر از ساندویچ های نصفه ی کتلت و الویه و کالباس مدرسه که عمدتا" مسئولیت فروشش برعهده مستخدم مدرسه بود و البته همان نیز من باب معرفت اکثرا" با دوست یا دوستان صمیمی ما تقسیم میشد.

یاد باد عباس آقای دبستان سجادیه ، آقا جوادی مدرسه توحید و آرخی دبیرستان مصطفی خمینی.

- " آقا سوپر برگرت خیلی وقته آماده است . "

-------------- ---------------- ---------------------

مولن روژ !!! خیابان مولن روژ !!! نمیدانم چرا اسمش طنین خاصی دارد و با خود هزار موضوع را به یاد می آورد. سینما مولن روژ با کانی مانگا و دزد عروسک ها و ... و آن راهروی خروجی خاصش ، سالن تختی با مسابقات آموزشگاه ها و جام رمضان و ... ، اغذیه نقش جهان با خوراک سوسیس های تندش ، بوتیک هایی که امروز از بورس افتاده اند ، خیاطی آندره با اسم جذابش ، فروشگاه ستاره آبی ، قنادی توسکا با شیرینی خامه ای هایش ، بیمارستان پنج آذر با آدم های همیشه نگران پشت نرده هایش ، و .... .

چقدر دلم میخواهد با آرامش در این خیابان قدم بزنم.

-------------- ------------------ ---------------------

پیرمرده را دیده اید ، پیرمرد تر و تمیز کوتاه قد با ریش های سفید و عینک دسته قهوه ای و پالتوی رنگ و رو رفته اما تمیز سرمه ای که بیشتر در شالیکوبی است . قوطی آتشین اسپندی با خود به همراه دارد و اگر پولی بهش بدهی چنان با کلام شیرینش و لحن لرزانش از ته دل قربان صدقه ات میرود و دعا می کند که حال میکنی هر چه در جیب داری تقدیمش کنی " ای جان من ، دستت درد نکنه بابا ، خیر از زندگیت ببینی ، هر چی بخواهی انشاالله خدا بده بهت ، .... "

همان جور که دور میشوی نیز صدای دعایش را میشنوی . فقیر هم این مدلی فقیر نه آن ........ .

------------- ---------------- ------------------------

با غذا خوردن در جاهای شیک حال میکنم و البته گاهی نیز در مکان های کوچه بازاری . از بچگی دلم دیزی خوردن داخل قهوه خانه را آرزو داشت تا اینکه یکی بهم آدرس یک جای خاص را داد ،بین چهار راه میدان و فلکه مازندران ته پاساژ داوری .

واقعا خاص بود . طرف اول توی یک کاسه آب ِ دیزی را آورد و بعد خودش گوشت کوبیده ای که خود کوبیده بود و البته روغن و چربی تویش موج میزد آورد. سفارش دوغ را که دادیم جلوی هر کدام ما یک قوطی شیشه ای از آن مدل هایی که تویش ترشی می ریزند آورد که داخلش دوغ بود و نعنا.

خود قهوه چی که معرکه معرکه بود . سعی میکرد وانمود کند که خیلی قاطی است اما کاملا مشخص بود که تصنعی است . درست مانند شخصیت پسر خاله فیلم ایرج تهماسب البته اگر پیر شده باشد.

گفتیم " سبزی هم بیار " پنج ظرف سبزی جلوی ما شش نفر گذاشت . نفر ششم جمع ما با یه لحن تیتیش مامانی گفت " یه سبزی دیگه لطفا "

- همینه که هست.

مُردم از خنده ، دیگر نمی توانستم خودم را نگاه دارم .

قهوه چی 55  60 ساله نیز که سکوت دوست ما را دید خود بعد از مدتی سبد سبزی دیگری از داخل یخچال در آورد و جلوی او گذاشت : " بفرمائید ، کم و کسری ندارید ؟ "