گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

نوستالژی دربنو
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ امرداد ۱۳۸٩
 

آن سالها خبری از بسکتبال جام رمضان گرگان نبود ، فوتسال هم تازه باب شده بود و چندان رونقی نداشت . بماند آنکه والیبال ماه رمضان هم تماشاگران خاص خود را داشت.

برای دانش آموزان ،جام گل کوچیکی می گذاشتند در سالن تختی که گاه تیم های شرکت کننده در آن به صد و بیست سی تایی می رسید و در این بین تربیت بدنی چی های آموزش و پرورش میخواستند به هر نحو که شده بازی ها را برگزار و در سی شب رمضان تمام کنند و از این رو اگر از مراحل حذفی جان سالم به در می بردی درون گروه های سه تیمه ای قرار میگرفتی که تنها یک تیم از بین آنها صعود میکرد و در این بین بی تفاوتی داورها و یا یک اشتباه کافی بود با وجود همه تلاش ها تیمت حذف شود و کوهی از غم بر سر توی شانزده هفده ساله که همه فکر و ذکرت شده بود فوتبال ، خراب شود. 

اولین بار که پا به دربنو گذاشتم شبی بود که در مراحل پایانی جام تختی اوت شده بودیم و سخت دپرس . تحمل نداشتیم داخل سالن بنشینیم و از این رو با هم تیمی ها سرگردان خیابان ها شدیم و عتاب پدر را به جهت دیر آمدن به خانه و خراب کردن امتحانات را که چند سالی بود که با ماه رمضان تداخل داشت به جان خریدیم.

گفته بودند در کوی دربنو هم ماه رمضان ها تا دو نیمه شب بساط فوتبال گل کوچیک برقرار است و پس سلانه سلانه راهی آنجا ، محله ای در منتهی الیه شمال غربی خیابان خمینی و ضلع شمال شرق میدان عباسعلی یا همان چهار راه میدان شدیم.

از کوچه ای تنگ و تاریک گذشتیم و ناگاه با میدانگاهی مواجه شدیم که پروژکتورها روشنش کرده بودند و دور تا دورش آدم حلقه زده بودند.

میدانگاهی محله ای قدیمی که در دو سویش دو دروازه گل کوچک بود . دور زمین چند لایه آدم ایستاده بازی را نگاه میکردند و بعد عده ای دیگر از روی سکوهای پیرامون میدان نشسته یا ایستاده نظاره گر . سرت را که بالا میگرفتی اوه میدیدی که عده ای دیگر از روی تکیه ها یا قهوه خانه های چهار ضلع فوقانی میدان که داخلشان پر بود از سله های کفتر ، چای نوشان مشغول تماشا هستند.

همه چیز بوی سنت میداد . مدرسه عمادیه در چند قدمی میدانگاهی دربنو ، آب انبار قدیمی ، تکیه ها و علی الخصوص تکیه سقاخانه ، حمام عمومی ، مغازه حلب کوبی ، بام های سفالی ، شیر آب ، چرخ لبویی ، باقله فروش دوره گرد ، تخمه سمشکه و ... . لهجه گرگانی هم که بیداد میکرد.

آری اینها بود که تو را جذب آن فضا کرد تا غم شکست آن شب را فراموش کنی و با آن حال و هوا ، تیکه پرانی های خوشمزه ، یکی دو پا زدن و دیگر خلاقیت های گل کوچیکی ، و .. حال کنی و از آن پس ملزم باشی غیر از به دندان کشیدن دو سیخ مخلوط و یک خالص و یک سفید و یک نصفه نون قلاچ در بعد از افطارهای گرگان ساعتی را نیز به دربنو و اجتماع بچه های شهر اختصاص دهی.

اولین شبی که به دربنو رفتم برادر بزرگترم و چند بچه محل دیگر در قالب تیم گروهبان محله مشغول مصاف با تیم خیابان امام رضا بودند. از همان جا با خودم گفتم از سال بعد ما حتما اینجا هم تیم می دهیم.

***

و رسید آن ماه رمضان سال بعد . برادر دیگر آن حس بازی را نداشت و ما شدیم تیم گروهبان محله و در کنار تیم های دیگر از محلات مختلف شهر ، پاتوق بعد از افطارهای ما تا سال های بعد شد دربنو یا همان دروازه نو و گل کوچیک های سه به سه در زمینی شیبدار و کج و کوله که بازی در آن یافتن قلق را می طلبید..

پیشتاز ملل بود با حسن پور ها و شاهرخ ، سرچشمه بود با رضا موسوی و علی سعیدی و بعدها حسن مهتدی و ... ، امام رضا بود با حسین دهقان و محمد ادیبی و حسین حسینی و سپس مهدی شاهینی و عبداللهی و مکاری ، میخچه گرانی ها با ابوالفضل خمیر و محمد یوسفی می آمدند . گرگانپارس با محسن و احسان جلینی خودنمایی میکرد و بعد با رضا کیا و حسین محمودی و محمد فیاض فر ، بهزاد چشم گربه با شیرکش بود و تپلی در افسران.

همه بودند همه بچه های شهر . دربنویی ها هم با چند تیم می آمدند با نام شهیدان یا مرحومان محل شان . بالاخره همه بودند از جای جای شهر از هر محله ای که نامش را بلدید از محلات قدیم و جدید و از بالای شهر تا پائین شهر .

و در این سال ها چه خاطره ها داشتیم از بعد از افطارهای دربنو . دربنویی که گل کوچیکش بچه های چند نسل گرگان را به هم پیوند میداد و ما آنجا کیسه کیسه دوست پیدا میکردیم.

شب های فینال که میشد میدانگاهی آسفالته آب پاشی میشد ، دوباره زمین را خط کشی میکردند ، پروژکتورهای تازه وصل میشد ، بالای سکوها برای دعوتی ها صندلی میچیدند و لا به لایشان هم گلدان هایی که بیشتر شمعدانی بودند میگذاشتند ، عکس شهیدان محل و بزرگان درگذشته آن منطقه از شهر در ضلع جنوبی میدانگاهی وصل میشد و بیش از هزار نفر هم از جای جای میدان و هر سوراخ سمبه ای که فکرش را بکنید به تماشای نمایش قدرت و تکنیک و هارمونی می پرداختند.

گل کوچک دربنو هر چند گاه با حق خوری هایی همراه بود و با خود تلخی هایی به همراه داشت اما هر چه بود فضای شیرینش به همه آن تلخی ها غلبه میکرد و پرخاطره بود برای مایی که در ماه رمضان های تلاقی کرده با زمستان زیر برف و باران ، انرژی خود را تخلیه میکردیم و در بهار مصادف با رمضان از لذت دریافت عیدی در دید و بازدیدهای مرسوم میگذشتیم و به دربنو می آمدیم. 

اما در این بین نمیدانم چرا دربنوی شیرین این همه مخالف داشت ، یک سال در آستانه ماه رمضان آسفالت را کندند تا بازی ها تعطیل شود و سالی نیز میدانگاهی را پر از لوله های بتنی سنگین کردند تا فوتبال غیرممکن شود و یک سال هم مجوزی برای بازی صادر نشد تا آرام آرام در سال هایی هم که با همت یاران دربنو بساط فوتبال به پا شد دیگر نه آن حال و هوای قدیم باشد و نه آن نسل پر شور دیگر شوری داشته باشد.

***

چرخ چرخید و چند سالی بود که سازمان فرهنگی ورزشی شهرداری با همکاری شورای ورزشی کوی دربنو عهده دار برگزاری مسابقات دربنو شد و آرام آرام گرمای سابق دوباره رخوت ناشی از یخ زدگی دربنو را در حال زدودن بود که شنیدیم امسال ، با مخالفت صورت گرفته برگزاری فوتبال گل کوچیک در دربنویی که سابقه بازی های بعد از افطارش به 30 سال پیش می رسد منتفی شده است.

پی نوشت : در دهه های پیش در بسیاری از محلات گرگان علی الخصوص محلات تاریخی شهر در ساعات بعد از افطار جام فوتبال گل کوچیک و گاه والیبال برگزار میشد . سابقه برگزاری مسابقات دربنو نیز به 30 سال پیش می رسد.