گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

روز نوشت های من از گرگان / بیشتر بمانیم !!!!!!
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ٩:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩
 

* - دو روز جمعی از دانشجویان دانشگاه فردوسی مشهد که جهت بازدیدی آموزشی گردشگری در گرگان حضور یافته بودند را همراهی میکردم.

حال میکنم هر وقت گروه هایی اینگونه به پُستم میخورند و لذت میبرم از لذت بردن آنها از زیبایی های گرگان.

همیشه در ابتدای ورود این گروه ها به گرگان ، اگر آنها دانشجو باشند به آنها یادآوری میکنم که قدر این سفرهای جمعی را دانسته که زیرا دوره دانشجویی ، آخرین دوران بودن با همسالان است و بعد از آن فرد میبایست وارد قسمت خشک ، جدی و بی رحم زندگی شود و از این قضایا ، تا افراد ارزش لحظه لحظه سفر را بدانند و ... .

در انتهای سفرها نیز سفر هر چند روزه باشد بنا بر سیاست یا بیان واقعیت ، یادآوری میکنم که گشت و گذار گروه به جهت تنگی وقت کامل نبوده و آنها هنوز بسیاری از زیبائی های گرگان را ندیده اند .

در این بین جالب و لذت بخش آن بود که اصرارهای اعضای گروه به استادشان را میدیدم و میشنیدم که از او میخواستند در ادامه سفر از استان ما خارج نشده و به فلان جا و فلان جا نرفته و بیشتر در گرگان بمانند. نمیدانید چه لذتی دارد شنیدن این جملات از عده ای گردشگر که با شهر تو حال کرده اند..

** - گرمای هوا دیوانه کننده شده است . من داغانِ داغان شده ام. شما چطور ؟

***- اگر در یک هفته ده روز اخیر ، غروب ها و شب هنگام گذرتان به کمی بالاتر از سه راه گلشهر بین آژانس های نیک و حافظ خورده است حتما " پُو پُو " را دیده اید . پوپویی که پیتزا و ... عرضه میکند و حسابی هم شکر خدا کار و بارش سکه شده است.

شنیده ام پوپو را دانشجویان تهرانی حدودا بیست و پنج شش ساله که مدت کوتاهیست در گرگان ساکن شده اند راه انداخته و البته با شجاعت و نوآوری که داشته اند حسابی نیز مشتری جلب کرده اند.

هر چه در می آورند نوش جانشان ، لیاقت داشته اند و ریسکی کرده اند که جواب داده است.

این را برای بعضی بچه های شهر خود ما نوشتم که سال های ارزشمندی از عمرشان را با توجیه دانشجو بودن ، سربازی ، کمبود سرمایه ، انتظار برای کمک پدر و ... هدر داده و بعد اگر به سراغ کاری نیز رفتند به کم راضی هستند و ... .

****- رقابت های جام جهانی در اوج حساسیت خود است و البته امروزه روز ، روز پدر هم بود و نوشته ام نیز به هر دو ربط دارد.

اولین روزهای آذر 76 بود و ایران پس از کش و قوس های فراوان برای صعود به جام جهانی 98 ، استرالیا را پیش رو داشت . مای خوره سخت پیگیر بازی ها بودیم ، و برای تماشای هر بازی که ایران میزبان بود نیز به سختی خود را به تهران می رساندیم و سپس ساعتی بعد از بازی نیز با خستگی راهی گرگان.

برای بازی رفت ایران و استرالیا نیز زندگی و درس را ول کرده و راهی تهران شدیم تا شاهد مصاف تیم ملی ما با استرالیایی هایی که با بوسنیچ ، لازاریدیس ، ویدمار ، هری کیول ، ویدوکا و ... پا به میدان گذاشته بودند باشیم.

بازی یک بر یک به پایان رسید و من نیز با دوستان راهی ترمینال شرق شدم و از آنجا نیز حرکت به سوی گرگان . القضا اتوبوس زودتر از معمول به گرگان رسید و من نیز از آنجا که کلید خانه را در استادیوم گم کرده و نمیخواستم تا روشن شدن هوا ، خانواده را از خواب بیدار کنم راهی خیابان ها شدم.

سوز سردی میزد و من نیز بی هدف در خیابان ها قدم میزدم. در خیابان ششم گروهبان محله ( خیابان سوار ) کمی پائین تر از نانوایی قلاچ ، چراغ بقالی کریمی که اکثر قفسه هایش خالی بود سو سو میزد  و به ناچار برای گذران وقت به سراغ او رفتم  و پس از سلام علیک ، تقاضای کیک و ساندیس کردم.

علت حضورم در خیابان در آن وقت صبح را پرسید و بعد هنگامی که فهمید صبحانه نخورده ام از خانه اش که پشت مغازه بود با مهربانی تمام برایم چای آورد و سپس نان گرم و پنیری که هنوز مزه اش بعد از این همه سال فراموشم نشده است.

زمان گذشت و آن پیرمرد که به سختی و با تنها سرمایه اش آن بقالی کوچک ، فرزندانش را بزرگ کرده بود سالها بعد پسر خوش برخوردش ابراهیم کریمی را در کسوت معاون دادگستری سراوان دید و بماند که او ، که حاصل عمری تلاش این پدر بود ترور شد و داغی بزرگ بر دل آن پدر نهاده شد. ( http://gorganma.persianblog.ir/post/203/ )

و امروز نمیدانم که چرا در اوج رقابت های جام جهانی و نیز روز پدر ، دلم ناگهان هوای آن پیرمرد زحمتکش را کرده است.

*****- نمیدانم این کمبود برق فقط مختص گرگان است یا دیگر جاها را نیز شامل میشود . چراغ بلوارها خاموش ، لامپ های تیرهای برق کنار خیابان خاموش ، و ... تا گرگان حالت شهر مردگان را داشته باشد و مسافر رغبتی برای توقف در گرگان نداشته باشد.

بماند آنکه در سفری که چندی پیش به یکی از شهرهای مرکزی ایران داشتم آن شهر را آن قدر با چراغ های رنگارنگ ، زیبا یافتم که گویی هر شب جشن و سُروری در آن دیار برپا بود.