گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

و این چنارهای استوار و دوست داشتنی گرگان
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

اشاره : نویسنده دو مطلب زیر از پائیز ٨٧ ساکن گرگان شده و در این بین چنان شیفته چنارهای این شهر ، چه چنارهای ورودی گرگان و چه چنارهای محلات مختلف شهر شده که بنا به گفته خود ،سودای خیال انگیز این چنارهای زیبا و استوار، او را پایبند این شهر دوست داشتنی کرده است.

آن چیست که از چشمان تو تا عمق وجودم جاریست

 

در سال های کودکی هروقت گذرم به گرگان می افتاد با همه شیطنت و جست و خیزم به چنارهای گرگان که می رسیدم در سکوت کامل با لذت و شادی به چنارهای دو طرف جاده نگاه می کردم. چشمانم را می نواخت و سودای بازی در سایه سار آنها را در سر می پروراندم. هنوز هم ...  خیابان های گرگان با چنارهایش در ذهنم زندگی می کند. جدا از هم نیستند. شاید هم همین چنارهای زیبا و سودای قدم زدن با خیال آسوده در کنار درخت های جنگلی ناهارخوران است که پایبند و ساکن این شهرم کرده است.

در بدترین شرایط هم که می بینمشان بی اختیار لبخند می زنم. از کنارشان که رد می شوم کافیست تا با سر انگشتم لمسشان کنم. در آنی شعف و شادی می دود زیر پوستم. در رگهایم جاری می شود. می خندم. چشمانم را می بندم. مستانه می شوم. زندگی در وجودم جاری می شود.

جادویم میکنند، نه فقط مرا. هر مسافری که از اینجا رد می شود خاطره چنارهایمان برای همیشه در ذهنش نقش می بندد. خاطرات چنارهای ما فقط مقیم ذهن ساکنان گرگان نیست. در تمام ایران، حتی فراسوی ایران، در ذهن های بسیاری می زید.

می ترسم که دستی بیاید و خاطراتمان را از ریشه بکند و برود و ما بمانیم و یک سرزمین بی چنار بی خاطره. می گویند ترس ها قوی هستند. اما می دانم که عشق و امید قوی تر از ترسند. چنارهایمان را با سپری از عشق محافظت خواهیم کرد.

 

برای چنار ساکن محله سبزه مشهد گرگان

در یک روز خوش، خوش خوشان و اتفاقی، سرخوشانه میهمان محله های قدیمی شدم. من با گرگان در پشت هیاهوی آپارتمان ها دیدار کردم. شهر را با تمام محبت ،آرام، در سکوت، در محله های تنگ و باریک، در خانه های متین بی پیرایه با درهای چوبی، با کلون های سر به زیر، با گُل های زردی که بی تکلف بر بام های مهربان سفالی روییده بودند، دریافتم. در میان کشف و شهود آن روز زیبا با موجود دیگری آشنا شدم.آرام و محجوب سر از خانه کوچکی برآورده بود. دورش چرخیدم، برگهای سبز ستاره مانندش بر فراز سر من در اهتزاز بود. زندگی در این موجود سالخورده موج می زد. حس زندگی اش فضا را آراسته کرده بود. از آن بالا ها آمد پایین. دور من چرخید. در وجودم جاری شد. جریان پیدا کرد. قلبم را یافت و قسمتی از خود را در آن به یادگار گذاشت.

قلب ما عجب موجود بی همتایی است عجب بی حد و مرز است بااین ابعاد کوچکش آن چنار زیبای موقر را در خود جای داد. می توان بسیار عاشق بود. می شود بسیار دوست اشت. همه چنارها را...همه دلفین ها را...همه آدم ها...همه شهر ایران را...و خدا هم اینجاست...در قلب من...بهشت کوچکی ساخته است...گاه گداری می روم نگاهش می کنم و خوشحال می شوم هنوز غیر از قلب من درخانه خودش هم زندگی می کند. با این همه سن و سالش، حتما درخت چنار موقر من همانند چنارهای دیگر این شهر در قلب های بیشماری زندگی می کند. با کودکی و جوانی و میانسالی و سالخوردگی بسیاری ها در هم پیچیده شده. کاش سال ها پابرجا باشد و ساکن قلب های فرزندان ِ فرزندان ِ فرزندان ِ ما نیز باشد.

 

 

مطلب آرشیوی مرتبط گرگان ما

قهوه‌خانه‌ای در میان چنار سرچشمه

 

http://gorganma.persianblog.ir/post/200/