گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

نوستالژی خانه دهش
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

همسن و سالان من حتما خانه دِهِش در جاده ناهارخوران را به یاد دارند. در سال های کودکی و نوجوانی ما که خانه های شهر عمدتا حیاط دار و دارای دو تا پنج اتاق بود خانه دهش در مسیر ناهارخوران برای خود عظمتی داشت بس سترگ. خانه ای با 17 یا به عبارتی 21 اتاق.

به یاد دارم هرگاه که در مسیر ناهارخوران بودیم ، به نزدیکی خانه مذکور که می رسیدیم گفت و گوی ما کودکان و نوجوانان همسال گل می انداخت و از خانه مذکور که آن روزها بعد از آن به سمت جنگل ، کمتر خانه ای بود سخن بر زبان می راندیم.

"این همه اتاق رو چطوری فرش کردند ؟ نفری چند اتاق دارند ؟ چطوری تو این خانه همدیگه رو صدا می کنند ؟ اَه نمی ترسند اینجا زندگی می کنند؟ ...."

امروز که با دوستم از ناهارخوران به سمت شهر در حال حرکت بودیم ، به ناگاه صحبت به " خانه دِهِش " رسید و فهمیدم او و دوستان و فامیل همسالش نیز در آن سال ها در کف آن خانه بوده اند.

جالب بود میگفت خود شاهد بوده که نقاش خانه مذکور از اینکه هزینه کار او و گروهش در آن خانه یک میلیون تومان شده ، از خوشحالی در پوست خود نمی گنجیده است.

با دوستم به عدالت 74 که خانه مذکور در نبش آن قرار داشت رسیدیم ، خانه دیگر رنگ و نمای گذشته را نداشت و صدالبته در میان خانه های زیبای نوساز آن جلال پیشین را هم نداشت . بماند آنکه بعد از خانه به سمت جنگل آن قدر ساخت و ساز شده بود که عمارت دهش ، مزیت تک بودنش در میان جنگل را نیز از دست داده بود.

اما خانه هنوز به جهت یادآوری خاطرات گذشته و برانگیخته شدن حس نوستالژیک مای خاطره باز ، هنوز  خانه دهش بود و یادآور روزهای خوش گذشته . روزهایی که در هر پنج شش خانه شهر یک خط تلفن بود و به زور در یک کوچه با شش خانواده یکی پیدا میشد که یک پیکان جوانان داشت. آری روزهایی که نه همراه اول بود و نه ایرانسل ، و نه سانتافه بود و نه پرادو و کَمری، اما گرگان گرگان بود و خانه دهش نیز با شمایلی که چندان امروز با جبروت نمی آید برای خود دنیایی داشت به مثابه کاخ های در دل جنگل داستان های شرلوک هولمز.

این به نحوی حکایت این روزهای شهر ماست. شهر شاید مدرنتر  از قبل شده و بزک دوزکی نیز شده اما از آن صفای گذشته تهی گشته و دلِ پرحسرت ، برای آن روزهای گرگان که همه با یکدیگر شناس بودند و صدالبته صمیمی و ... ، سخت دل تنگ است.