گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

روزنوشت های من از گرگان / از گلشهر تا نعلبندان
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
 

غروب و شامگاه یکشنبه ١۶ اسفند ٨٨

 

* - ای بخُشکی شانس . سایت های آپلود عکس یا فیلتر شده یا از کار افتاده است و از این رو هر کار میکنم نمیتوانم عکسهایی که از رفتگر میلیاردی گرگان گرفتم آپلود و روی وبلاگ بگذارم.

پنج روز پیش با نگارش مطلبی سعی کرد یادکردی از حسن مزرعی رفتگر گرگانی که در نوروز 88 ، یک و نیم میلیارد پول گمشده یک تاجر مشهدی را پیدا و به او برگرداند داشته باشم و در این بین امروز به صورت اتفاقی در محل کار چشمم به او افتاد که پیگیر کاری بود.

با او احوالپرسی کرده و به سوی اتاقم هدایتش کردم تا بر روی دسک‌تاپ کامپیوتر مطلبی که برایش نوشته بودم به همراه نظرات کاربران بخواند. سپس در حالتهای مختلف اعم از گرفتن دست های زخم خورده و پینه بسته اش به سوی دوربین تا دست تکان دادن و ... ، از وی عکس گرفتم.

با حسن آقای مزرعی که از سال آینده سرکارگر میشود و به عتبات عالیات نیز مُشَرف ، مشغول صحبت شدم و او نیز حرفهای جالبی برای ما زد که البته بیشتر درددل بود.

جالب آنکه دریافتیم مالک پولها که صدهزار تومان !!! به حسن آقا مژدگانی داده به جهت گله احسان علیخانی مجری برنامه ماه عسل شبکه سه که در ماه رمضان گفت و گویی با رفتگر گرگانی داشت قصد شکایت از این مجری را کرده بود که با وساطت حسن آقای مزرعی منصرف شده است.!!!

در حین گفت و گو هنگامی که دیدم برخی از رفتگر یک میلیاردی گرگان به جهت پس دادن پول گله می‌کنند و وی نیز به جهت این گفته‌ها که شاید روزی چندین و چند نفر نثارش کنند دپرس است شماره خانه‌اش ( ٢٢۴٨٢٧۵ - ٠١٧١ ) را گرفتم تا با قرار دادن آن بر روی وبلاگ ، از خواننده‌ها بخواهم در صورت تمایل به تناوب و هرازچندگاه یکبار تماسی با این رفتگر ساده دل و پاک طینت که با اقدامش به سهم خود سبب ترویج نام مردمان گرگان به پاکی و صداقت شد گرفته  و سپاسی از او داشته باشند.

حیف که هر کار میکنم عکسهای حسن آقای مزرعی آپلود نمیشود که نمیشود.

** - پس از ناامیدی از قرار دادن عکس های این رفتگر مهربان ، به سوی خیابان‌های شهر حرکت میکنم. خیابان دی گرگانپارس و زنی میانسال و کوچک اندام با چادری مشکی بر سر و دمپایی قرمز بر پا که ناشیانه میخواهد در خفا درب یک پراید را باز کند و صدالبته در این راه ناموفق.

مانده‌ام که چه کنم. سر و وضعش و ناشیگری و تابلو بازیش را که نگاه میکنم یقین میکنم دزدی غیرحرفه ای است که شاید در این بحبوحه آستانه عید از سیر کردن فرزندانش که در بیغوله اش در انتظار اویند عاجز و از سرناچاری برای اولین بار اینگونه عمل میکند. پس تنها می‌ایستم و نگاهش میکنم تا خود از کارش منصرف شده و به راه بیافتد. او میرود و من با نگاه به دمپایی های قرمز لاستیکی‌اش فقط آه میکشم.

*** - ابتدای کوچه پیرمردی در حال در آوردن کاغذ و مقوا از داخل مخزن زباله و قراردادن آنها بر روی گاری پر از کارتنش است. مرا که میبیند به تصورم به جهت آنکه مبادا از همسایگان کوچه باشم و معترض کارش گردم ، سریع سلام علیکی کرده و وقت بخیری میگوید.

**** - به گروهبان محله اسبق و کوی آزادی سابق و جانبازهای چند و چند فعلی میرسم . اعلامیه‌ای بر روی دیوار خیابان اول میخکوبم میکند  " به مناسبت هفتمین روز درگذشت جوان ناکام مهدی محمودی .... "

اِ اِ اِ ، نه ، امکان ندارد این مهدی محمودی ما باشد. به سراغ محمد سعادت آرایشگر محل و از معدود بچه های باقیمانده هم نسل ما در محله اسبق میروم و او میگوید " آره بنده خدا تازه نامزد کرده بود و چند روز پیش تصادف کرد و رفت "

خاطرات گذشته به ذهنم هجوم می‌آورد. پنج شش سالی از من کوچکتر بود و تک پسر خانواده‌ای که مادر و پدر هر دو کارمند دانشگاه علوم کشاورزی و منابع طبیعی گرگان بودند. در دوره نوجوانی ما که گُر و گُر در ضلع جنوبی بیمارستان ارتش یا همان سه‌راه همایون فوتبال بازی میکردیم همیشه با دستهایی بر زیر چانه تماشاگر بازی ما بود و منتظر آنکه صدایش کنیم تا به بازی بیاید . کوچ از آن محل و سپس درگیر دانشگاه و سربازی شدن و کار باعث شد که خیلی خیلی کم ببینمش ، یادم است آخرین بار حدود شش سال پیش سر کوچه ای بین پاساژ مروارید و سه راه میرعبداللهی با سلام بلنذی که کرد دیدمش و پس از احوالپرسی از هم دور شدیم و دیگر ندیدمش. .................... .

***** - شالیکوبی و شلوغی پیاده‌روها از آدم‌هایی که در آستانه عید اکتیوتر از پیش از این سو به آن سو میروند. با اعمال مقررات خاص دستفروشی به جز در محل‌های تعیین شده ممنوع است . دو زن قزاق شاید غمین از نبود مجال برای کاسبی را میبینم که بر روی پله‌ای بر سر ضلع شمالی کوچه کاپری نشسته و مابین ‌شان پلاستیکی سیاه است و بر روی زانوی یکی‌شان پیراهنی برای فروش.

بوی عید آرام آرام گرگان را فرا میگیرد اما هنوز تکان و رقص ماهی قرمزهای کوچک در تنگ‌های شیشه‌ای به چشم من یکی نخورده است.

******- در امتداد پارک شهر و در مجاورت کوچه‌ای که به اداره پست منتهی میشود مرد میانسالی با صورت همیشه اصلاح کرده ترازویی قرار داده و با دریافت صد تومان از هرکس که طالب اطلاع از وزنش است کاسبی میکند.

آدم جالبی است که اهل مطالعه بودنش شدید به چشم می‌آید. سلامش کنید و بر بالای ترازویش بروید. " سلام ، حال شما ، یک لحظه صبر کنید ، حالا بفرمائید ، ٨۵ کیلو ، شام را سبک میل کنید و البته اگر به جایش سبزی و میوه بخورید خیلی بهتر است ، وسط غذا آب نخورید ، حتما ورزش کنید اگر وقتتان کم است پیاده روی ، ... "

*******- سر نعلبندان زنی چاق با بقچه‌ای که احتمالا در داخلش نون بود با صدای بلند " بسم الله الرحمن الرحیم " میگوید و برای کاسبی کنار زن دیگری که سمنو میفروشد مینشیند.

 

 اعتراف میکنم با وجود گشت و گذارهای متناوب و عمدتا تفرج‌گونه در شهرهای مختلف ایران ، نفس کشیدن در شهر متفاوتم گرگان برایم دوست‌داشتنی‌تر از هر تفریحی است و ... . ولی افسوس .... .