گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

روزنوشت های من از گرگان / از بوی عید تا به رنگ ارغوان
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸
 

شامگاه شنبه هشتم اسفند 88

*- مقداری ناراحتم. قصد میکنم به جهت بازیابی روحیه کمی قدم بزنم و از این رو  از انبار جهاد به سوی کاخ حرکت میکنم. پیاده روها شلوغ تر از قبل شده است و آرام آرام بوی عید شهر را فرا گرفته است . مغازه ها پررونق تر از روزهای قبل شده و دستفروشان نیز بیشتر از پیش شده اند.

** - نمیدانم شما نیز متوجه این موضوع شده اید یا نه ، که علاوه بر گدایان حرفه ای یا همان کولی ها و ... که چندیست چهارراه ها و ... شهر را به اشغال خود در آورده اند جدیدا پیرمردان یا پیرزنان آبروداری را نیز میتوان در گوشه و کنار گرگان مشاهده کرد که با شرمساری بسیار دست خود را به سویت دراز میکنند. خدایا ما را چه میشود ؟

*** - فلکه شهرداری و مشاهده پل های هوایی که پلکان مسیر رفت آن قرار است برقی و اتوماتیک باشد اما مسیر برگشت آن ساده . جل الخالق!

**** - به انتشارات " پیک ریحان " در خیابان شهدا میروم تا پیگیر وضعیت کتابم " چمبلوک " شوم. نگارش چمبلوک که مشتمل بر 5 داستان به گویش گرگانی می باشد را از مدتها پیش آغاز کرده بودم لیکن هر بار در اواسط کار، کمی حوصله سبب میشد آن را کنار بگذارم. لیکن خوشبختانه در ماه های اخیر فرصتی فراهم شد تا کار را تکمیل کرده و به پایان برسانم.

اگر ریا نشود تصور میکنم کتاب مذکور که در 140 صفحه نگاشته شده هم به جهت گویش گرگانی آن و نیز رخداد داستان ها در فضای فعلی گرگان و البته یادآوری سنن پیشین استرابادیان ، مورد توجه همشهریان گرگاندوست قرار بگیرد.

در انتشاراتی تصویرسازی های کتاب را دیدم تا پس از عملی کردن نظراتم و اصلاح تصاویر ، پیگیری ها برای دریافت مجوز کتاب آغاز شود که امیدوارم در این زمینه مشکلی پیش نیاید.

***** - همچنان حال پیاده روی دارم پس از شهدا به شهرداری میروم و از آنجا به چهارراه میدان و سپس سرخواجه. در سرخواجه پس از مشاهده چند مدل گوشی و پا زدن چند جفت کفش به سوی خیابان مولن روژ یا پنج آذر میروم. با جنب و جوش قبل از عید مردم در پیاده روها شدید حال میکنم و در این بین سعی میکنم به رفتارها نیز دقیق شوم. از زن و شوهری که با حالت تصنعی میخواهند خیلی گرم با یکدیگر رفتار کنند تا  دختری که با اکراه در کنار مادرش گام بر میدارد و .... .

مقابل سینما شلوغ است . آه " به رنگ ارغوان " ، پنج دقیقه دیگر سانس ساعت هشت شب شروع میشود. مردد هستم که بلیت بگیرم و به داخل بروم یا نه ، بالاخره به سوی گیشه میروم و در نهایت ورود به طبقه دوم سینما.

تنها یک صندلی خالی بود که بر آن مینشینم. جالب است عده ای بلیت دارند و سرپایند. گویی بیشتر از ظرفیت بلیت فروخته شده است. در نهایت پس از آنکه با پیگیری های مامور داخل سالن ، کودکان زیر هشت سال بر بالای زانوی پدر یا مادرشان مینشینند و نیز در راهروی مقابل ردیف اول چند صندلی مبله قرار داده میشود فیلم آغاز و همه غرق در " به رنگ ارغوان " میشوند.

گوشی ام که بر روی SILENT است چند باری زنگ میخورد و چند MESSAGE نیز برایم می آید.جالب است همه وقتی میفهمند سینما هستم و آن هم تنها ، میپرسند " جدی تنها رفتی ؟"

فیلم عالی بود ، همین.

****** - شنبه شبها ساعت یازده با جمعی از دوستان بساط فوتسال داریم . پس بعد از فیلم سریع به خانه میروم و از آنجا نیز به سالن .

با وجود کرکری های شدید بازی خیلی چسبید اما احساس میکردم به جهت بالا رفتن وزنم دیگر آن تحرک گذشته را ندارم. قولم به یادم می آید و از این رو تصمیم میگیرم از یکشنبه دیگر نه برنج بخورم و نه نان.

******* - بعد از بازی ، سوار بر ماشین یکی از دوستان به سوی ناهارخوران که در مه فرو رفته بود حرکت کردیم . خسته خسته بودم و این دوست ما نیز در ساعت دوازده و چهل دقیقه  شب کیلید کرده بود تا یک موضوع غیر جذاب را برایم تشریح کند. به سختی قانع شد تا کمی سکوت کند تا از آرامش آن ساعت ناهارخوران کمی لذت ببریم.

و بعد خانه و بماند اینکه هر کار کردم تا نزدیکی های سه ، خواب به چشمم نیامد که نیامد.