گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

آن مرد ژولیده
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٩ بهمن ۱۳۸۸
 

با دوستم که بعد از ازدواج ساکن گرگانجدید شده کاری دارم. هوا نسبتا خوب است پس قصد میکنم در شهر قدم زده و سلانه سلانه به سوی او روم.

از گلشهر تا گرگانجدید از کنار خانه ها و مغازه ها و آدم ها میگذرم. آدم ها ، یکی میخندد یکی سر به پایین دارد دیگری اخم کرده و آن یک دیگر سخت مشغول فکر است.

پیاده روی کمی آرامم میکند . به گرگانجدید میرسم و از کنار جگرکی و بستنی فروشی سر نبش ، کتابفروشی کوروش زاده و مسجد قائم میگذرم و روانه خیابان هفتم میشوم.

از گوشی تلفن همراهم به دوستم زنگ زده و از او میخواهم که به بیرون خانه بیاید . در مقابل اصرارش برای آمدن به درون منزل مقاومت میکنم و دقایقی بعد در داخل کوچه ای  فرعی از گرگانجدید هفت  با یکدیگر هم صحبت میشویم.

در حین صحبت چشمم به مردی که سر کوچه در درون مخزن زباله خم شده ، می افتد. ... مرد جست و جویش در درون مخزن که تمام میشود به سمت ما می آید.

- " سلام آقایون . خسته نباشید . عذر میخوام مزاحمتون شدم ، شرمنده ام . من شب ها توی یه خرابه ای همین اطراف میخوابم . هوا خیلی سرد شده و هیچی ندارم که بندازم روم. میشه اگه پتوی کهنه ای دارید به من بدهید. "

من و دوستم فرشید به هم نگاه میکنیم. به فرشید میگویم اگه پتوی اضافی یا لحافی چیزی دارین بهش بده.

فرشید به سمت خانه میرود و من سعی میکنم با مرد که لهجه ای تهرانی دارد هم صحبت شوم.

=  " رئیس کجایی هستی ؟ "

- " بچه تهرانم آقا ."

= " پس اینجا چیکار میکنی ؟ "

- " ده یازده سال پیش آمدیم گرگان برا ساخت پل هوایی روبروی .... . اینجا خاطرخواه شدم و زن گرفتم . اما پام لغزید و افتادم تو کار مواد . آلوده آلوده شدم و این شد سرنوشتم."

یک هزار تومنی به سمتش میگیرم و میگویم بگیر برای شامت . ابتدا قبول نمیکند و با اشاره به کیسه اش میگوید : " نه دو تا تی تاپ دارم . "

بالاخره در مقابل اصرارم کوتاه می آید و پس از گرفتن پول دوباره ادامه می دهد که " چندین و چند بار سعی کردم ترک کنم اما نشد که نشد از متادون درمانی و کمپ بگیر تا مامان درمانی و چلوکباب درمانی "

با خودم فکر میکنم که این دو اصطلاح آخر دیگر چه صیغه ایست که ادامه میدهد و میگوید : " حتی یکبار یک سال و نیم پاک پاک بودم اما دوباره گرفتار شدم. "

میپرسم تو جمع این گروه های NA رفته ای ؟ و طرف که گویی اطلاعات زیادی دارد میگوید : خدا بیامرزه پدر مادر فروهر ( بنیانگذار NA ایران ) را . همون دفعه هم که ترک کردم از تاثیرات NA بود.

میگم : " شما از من بزرگتری و شاید خیلی هم دنیادیده تر . شاید آخر راهی که شما گرفتارش شدی مرگ توی یکی از خرابه هایی باشه که شب توش میخوابی . اما یه تکان محکم به خودت بدی حله "

گرم همین صحبتها بودیم که فرشید با یک پتوی دو نفره آمد و آنرا تحویل مرد داد. مرد سر از پا نمیشناخت . گویی کلید آپارتمانی مبله را به او داده اند. دستهایش را رو به بالا گرفت و شروع کرد به دعا برای فرشید و من و خانواده هایمان.

مرد هنگامی که در حال رفتن بود گفت : " یک هفته دیگه میخوام برم خودمو کمپ معرفی کنم "

با خودم میگویم چرا یک هفته دیگر ، چرا فردا نه . چه توجیهی است برای نرفتن و یک هفته دیگر آواره بودن ؟

به فرشید میگویم : دمت گرم . ایول . ایشاالله ثمره اش رو ببینی.

فرشید نیز در حالی که همان لبخند مخصوص خودش را روی لب دارد میگوید : علی قسمت را میبینی ؟ تو میتانستی با تاکسی بیای و سریع منو ببینی و بری . اما پیاده آمدی و گیر دادی که بالا نمیای و دم درب میخواهی با من صحبت کنی . همون موقع این طرف از اینجا رد میشود و به ما رو می اندازد و قسمت ما این میشود که به او کمک کنیم.

میگویم : آره قسمت و تقدیر ، این یارو با هنرش میتوانست الان یک صنعتگر بزرگ و پولدار باشد با خانه ای شیک ، یک سانتافه و الان به جای همدم شدن با گربه ها و ... ،کنار بچه هایش باشد ولی حیف .

- آره حیف ، حیف که بعضی وقتها قدر خودمون رو نمیدانیم.