گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

نوستالژی محله قدیمی
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ دی ۱۳۸۸
 

حول و حوش هشت نه روز پیش به جهت خرید یه سری خرت و پرت برای حضور کوتاه مدت در زیارت به مغازه ای در سر خیابان آموزشگاه جنگل رفتیم.

قیافه صاحب مغازه خیلی آشنا بود. مردد بودم بپرسم " کجا دیدمش " که یکی از دوستان همراهم که گویی او را میشناخت با نام فامیلی صدایش کرد.

پرسیدم " آقای فلانی شما فلان جا نمینشستید ؟ " ... . بله ، وی یکی از بچه های محل قدیم ما بود و البته جزو هم نسلان برادر بزرگترم. آنها خیابان چهارم گروهبان محله مینشستند و ما خیابان دوم.

بی اغراق همین شناسایی کوچک دادن سبب شد که برق شادی را در چشمانش به وضوح مشاهده کنم و سپس گرم شدن بسیار و صمیمیت بیش از حد لحنش.

می گفت " فلانی واقعا یادش بخیر اون روزا ، چه حالی میداد اون محل ، حاضرم خیلی چیزها رو نداشته باشم اما دوباره اون روزها برام تکرار بشه ، انگار کل محل پدر مادرم یا برادر خواهرم بودند . "

گفتم " من با اینکه تا 14 سالگی تو اون محل بودم اما فکر میکنم از بین نزدیک به هشتاد نود خانه واقع در خیابان ما ، توی هفتاد تاش رفتم ، اینقدر که همه با همدیگه صمیمی و ندار بودند . "

در ادامه برایش از روزهایی که تازه از گروهبان محله ( کوی آزادی ) به گلها رفته بودیم گفتم و زمانهایی که مادرم برای خرید نان یا گوجه یا ... مرا بیرون می فرستاد و من با تصور کودکانه آن روزهایم ، هم برای اینکه مغازه دارهای محل قدیمی ما پولدار شوند و هم چشیدن لذت حضور دوباره در آن منطقه ، بدو بدو به سمت گروهبان محله میدویدم و از این رو گاه گوجه خریدنم یکساعت طول میکشید و تهیه نانم سه ساعت.

هوشنگ گلمکانی / گرگان / گروهبان محله

سال 65 - خیابان دوم گروهبان محله

هوشنگ گلمکانی منتقد و نویسنده سینما در کنار مرحوم روح الله شفیعی (بقال محله)

مغازه دار گفت که گاهی اوقات دوباره به یاد قدیمها به آن محل میرود اما خانه های حیاط دار قدیمی روز به روز بیشتر جایشان را به آپارتمان ها میدهند و ساکنان نیز به سرعت یا عوض میشوند یا غریبه با یکدیگر.

برایش از تجربه هوشنگ گلمکانی سردبیر ماهنامه فیلم و منتقد سینما و البته هم محلی قدیمی ما که سال 48 از گرگان مهاجرت کردند گفتم و متذکر شدم وی بعد از مدتها پاییز پارسال به گرگان آمد و با یافتن دوستان قدیمی و جمع شدن دوباره آنها با هم ، همگی متعهد شده اند پاییز و بهار هر سال گرد هم آیند و تاکنون نیز سه بار وعده شان را عملی کرده اند.

 - بهترین کار ممکن را کرده اند . مگر آدم چقدر میخواهد عمر کند که اینقدر از خاطره های شیرینش دور باشد . خوش به حالشان.

***

حالا بعد از گفت و گویم با آن هم محلی قدیمی ، چند وقتیست که ذهنم درگیر جمع کردن دوستان دوران کودکی و نوجوانی ام در آن محل است تا در این وانفسای روزگار، گپ و گفت با آنانی که خاطرات مشترک با هم داریم بخشی از آشفتگی ها و استرس ها و ... گریبانگیرم را برطرف کند. درست مانند قرار شنبه شب های ما با جمع دیگری از دوستان به بهانه فوتسال لیکن در باطن به جهت فراموش کردن آنچه که هست.