گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

روزنوشت های من از گرگان / از مدرسه توحید تا پیرامون فلکه ناهارخوران
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
 

* - در اولین جلسه ای که در شورای کارشناسی سازمان فرهنگی ورزشی شهرداری گرگان حضور یافتم در چند مورد با خانم نسبتا مُسنی که نام خانوادگی " رجبلی " داشت و کنارم نشسته بود نظرات مشابهی داشتم. کمی که دقت کردم حدس زدم شاید یکی از دبیران دوره راهنمایی ام بوده باشد. آخر جلسه موضوع را از وی پرسیدم . بله ، حدسم درست بود ، خانم رجبلی دبیر ادبیات و انگلیسی ، تصور میکنم سال 67 بود یا  68 یا 69 ، دبیرستان توحید پشت پارک شهر نزدیک امامزاده بی بی نور بی بی هور و کنسولگری روس ها ، درست آخرین سالهایی که خانمها نیز میتوانستند به آقایان درس بدهند.

وای وای ، با انگشتهایم شمردم. ... ، هیفده ، هیجده ، نوزده . یعنی حداقل 19 سال از اون روزها گذشت ؟ وای این قافله عمر عجب میگذرد. انگاری همین دیروز بود واقعا یادش بخیر، دستگاه استنسیل برای چاپ ورقه های امتحان و تک رفتن برگه های خراب شده در حین چاپ از داخل سطل آشغال برای پیدا کردن سئوال ها ، بخاری های نفتی کلاسها و انداختن چندباره دفتر نمره های کلاس داخل آنها ، خوردن ساندویچ های نصفه کالباس و کتلت موسوم به ساندویچ کوچیک با قیمت پنج تومن در زنگ تفریح ، پرتاب سنگ با گروهی از بچه ها به سمت خانه ای در پشت پارک شهر و در نزدیکی مغازه فعلی عطایی به جهت آنکه شنیده بودیم آن خانه جن دارد و سپس بیرون آمدن مرد صاحبخانه و دنبال کردن ما ، یا که زنگ های ورزش و صف بستن و حرکت از مدرسه به سوی استادیوم آزادی به جهت آنکه مدرسه زمین بازی نداشت و سپس گذشتن از بغل پارک شهر و مقابل بانک مسکن و ... و شیطنت های توی راه و بعد بازی در زمین آسفالت هندبال و هاکی استادیوم که امروز همان جا سالن امام بنا شده است . خدایا 19 سال از آن روزها گذشت.؟

به خانم رجبلی ، اقتدار و دیسیپلین آن روزهایش را یادآوری میکنم و او نیز با لبخندی بر لب میگوید : خودت بگو ، آخر اگر آن روز و در آن جو خاص مدرسه ها با تحکم با شما برخورد نمیکردیم مگر شما درس میخواندید ؟

** - بازی بسکتبال با همه حاشیه هایش تمام شد و گرگان باخت . به دوستان بغل دستی ام قول داده بودم اگر گرگان ببرد به آنها شام بدهم که لیک گرگان باخت. همه دپرس دپرس ، از سالن بیرون آمدیم . عابران همه صحبت بسکتبال را میکردند و دوستان ما نیز شدید بی اعصاب . در درون من نیز غوغایی به پا بود اما سعی میکردم در صورتم آن را به نمایش نگذارم . پیشنهاد دادم کمی با هم باشیم و بعد به خانه ها برویم ؛ بیا سوته دلان گرد هم آئیم . از آنجا که همه از سر کارهای مان مستقیم به استادیوم رفته بودیم و نظاره گر فوتبال اتکا گرگان و شهرداری تبریز و سپس تماشاگر بسکتبال شده بودیم و بالتبع ناهار نخورده بودیم ، شدید شدید گرسنه بودیم .  

قرار شد به پاساژ شیرنگی برویم و نیم پرس بندری ضیغمی را بخوریم. قبلا هم گفته بودم از دید خودم هر اغذیه فروشی یا ... گرگان در پخت یک گونه غذا استادند. از این رو اکثرا پیتزا را در خودمونی یا پستا در حافظیه و بلوار ناهارخوران میخورم. همبرگر را در 444 سر قزاق محله یا انبار جهاد ، خوراک سوسیس را در نقش جهان روبروی سینما مولن روژ ، جیگر را تو جیگرکی بهرام سر سی متری گرگانجدید از سمت شهدا و کله پاچه رو در چهارفصل کنار حوزه علمیه و البته چلوکباب رو هم رستوران فردوسی یا همان سرحدی معروف نعلبندان . جدیدا شنیدم آشپزخانه موسسه خیریه بانوان گرگان در ایرانمهر پایین نرسیده به فلکه مازندران ساک های سفارشی توپی درست میکنه. آهان این آب اناری روبرو کارواش که تازه باز شده هم آب انارهای ساده ملس اش خیلی خوشمزه است ، به یکبار امتحان می ارزه.

از بحث زیاد دور نشویم . کجا بودیم ؟ ساندویچی ضیغمی تو پاساژ شیرنگی . در حین بحث با دوستان متوجه شدم دو نوجوان میز بغلی ما هم صحبت بسکتبال را میکنند . با دوستان به آنها سلام کردیم و سعی کردیم دلداری شان دهیم . باورتان نمیشود در حین صحبت بغض در گلوی یکی شان شکست و در میان حسرتی که در لا به لای کلام خسته اش موج میزد با صدایی گرفته گفت : " امروز مدرسه نرفتیم ، از ساعت 10 آمدیم بیرون ، با هزار بدبختی بلیت گرفتیم ، نمیشد بیای داخل سالن ، با باتوم زدنِ ما ، جمعیت فشار آورد افتادم زمین ، به سختی آمدیم تو سالن ، اینقدر تشویق کردیم که صدام گرفت ، داشتم بالا می آوردم ، آخرش هم ، آخرش هم اینجوری شد . چرا ؟ آخه چرا ؟ "

و این " آخه چرا ؟ " نه تنها سئوال آن دو نوجوان بلکه پرسش بسیاری دیگر بود. پاسخ این چراها کجاست ؟ بی تعصبی بازیکنان ، عدم نفوذ گرگان در فدراسیون ، سرمایه گذاری بر روی بازیکنان بی تفاوت ، مشکل داوری ، ضعف در هدایت تیم ، حاشیه های پیرامون بسکتبال گرگان ، بی تفاوتی مسئولان ، یا ... ، کدامیک ؟

فقط به یاد داشته باشیم اگر گرگان بسکتبالی نداشته باشد بخشی از هزاران نوجوان و جوان مشتاق ، عصرهای پنجشنبه به جای حضور در محیطی ورزشی راهی ناکجا آبادها خواهند شد.

*** - گلاب به روی تان ، با دوستان به سوی بازار امام و سرویس های بهداشتی آن میرویم. جالب است بازارچه ای در مرکز شهر با آن همه مغازه ، سرویس هایش شلنگ ندارد و یک قطره مایع دستشویی نیز در آن یافت نمیشود.

یاد سفر چندی پیشم به اصفهان می افتم و سرویس های بازارچه ای فرعی در حوالی میدان نقش جهان . فردی با دستگاه مخصوص دائم در حال شست و شوی کف راهرو و ... بود و درون دستشویی نیز لوله کشی جهت مایع شوینده و دستگاه اتوماتیک  خشک کن دست و ... . آن دستشویی در اختیار هیئت امنا آن بازارچه فرعی بود . درست مانند دستشویی های بازار امام. اما این کجا و آن کجا ؟

 از مقایسه نحوه مدیریت بر این دو مکان و اشتیاق به کار خیر توسط بازاریان و ... این دو منطقه ، میتوان خیلی مسائل را برداشت کرد.

****- دور فلکه شهرداری و در حول و حوش بانک ملی دو فرد یکی مسن و دیگری جوانتر ترازویی دارند و از طریق آن و اعلام وزن افراد ، روزی خود را دشت میکنند . دیشب که حول و حوش ساعت 8 و ده دقیقه شب از کنار هر دوی آنها که با یک فاصله بیست سی متری از همدیگر مینشینند گذشتیم هر دو اتفاقی در حال شمردن پنجاه تومنی ها و صدی های کاسبی خود بودند.

از دوستان همراهم پرسیدم به نظرتان چقدر کاسبی کرده اند. یکی گفت دو هزار ، دیگری سه هزار تومن و خودم حدس میزدم بین چهار تا پنج تومن. گفتم بنده خداها چطوری با این درآمد زندگیشان را میگذرانند و یکی از جمع ما با خنده گفت : شاید اینها آرامش شان از ما بیشتر باشد و شب نیز راحتتر از ما میخوابند. در دل گفتم " شاید ، خوش به حال شان . "

*****-   برای اینکه ذهنم به جهت باخت آنگونه بسکتبال گرگان و حاشیه های پیرامون آن آرام شود قصد میکنم قدم زنان به سوی خانه روم. در شالیکوبی پسر جوانی با ریش پرفسوری و کوله پشتی بر دوش به سراغ من و دوستم می آید و  با همان لحن هایی که شاید خود قبلا بسیار شنیده اید میگوید : " آقا عذر میخوام ، پول هام رو گم کرده ام یه هزار تومن میخوام برم ... .

 بالاتر که میرویم در چهارسوی چهارراه سازمان آب ، کولی ها و ... را میبینیم که بچه در بغل در میان ماشین ها میلولند و مشغول گدایی و صدالبته خراب کردن چهره شهر در بین مسافران و ... . نمیدانم شهرداری ، نیروی  انتظامی ، بهزیستی و ... میدانند که وظیفه جمع آوری و ساماندهی متکدیان بر عهده آنهاست یا خیر ؟

  ****** - خیلی خسته ام . قصد میکنم زودتر بخوابم. اما مگر میشود ؟ سه دوست زنگ میزنند و میگویند مناظره در حال پخش از برنامه " رو به فردا " را ببین. خواب از سرم میپرد و بعد با تماس یکی دیگر از دوستان ، آماده میشوم که با او بیرون روم.

جالب است دور فلکه ناهارخوران چند نفر وانتی گذاشته اند و پشت آن وانت ها دیگی و باقله ای ، هفت هشت گاری هم لبو میفروشند یکی دو نفر هم با مقوایی در دست در داخل خیابان فریاد " سوئیت سوئیت " سر میدهند . دور میدان و درون باغچه های پیرامونی نیز پر است از پوست باقله و بقایای آش رشته و ... .

یادم است تا دو ماه پیش، تنها زن و شوهری جوان که از قضا بسیار نیز بهداشتی کار میکردند در پشت وانتک قرمز و چراغانی شده خود بساط لبو و باقلا و آش رشته داشتند اما گویی اکنون به جهت رونق کاسبی آنها شب هنگام هرکس گوشه ای از فلکه مرکز گردشگری شهر را اشغال میکند و .... .

دست و دلم میلرزدمبادا  به جهت نوشته ام و ترتیب اثر احتمالی به آن ، کسب روزی خانواده ای دچار مشکل شود اما کاش در جهت ساماندهی این افراد و رفع زشتی های بصری از پیرامون میدان ناهارخوران گامهایی برداشته شود.