گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

نصف شبی پراکنده مینویسم / شیخ قربان قندهاری ، پاییز گرگانی و قهوه
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ۱:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
 

اول نوشت : چه اشتباهی کردم قهوه خوردم. اون هم سه فنجان ، مگه خوابم میبره !!! سر شب به یکی از رفیق ها قدیمی زنگ زدم که " تو شهرم و بیا بیرون یک کم قدم بزنیم "  از اون توجیه و از من اصرار . در نهایت استدلال های اون اعم از " تازه آمدم خانه ، احساس میکنم سرما خوردم ، میخوام تی وی نگاه کنم ، و ... " چربید و به جای اینکه اون بیاد بیرون ، من روانه خانه شان شدم.

صحبت از اینور و اونور و این و آن و ... و .... شد که خانم رفیق ما پیشنهاد داد قهوه بخوریم تا فال ما رو بگیرد. القصه فنجان اول رو خوردیم ، گفتند قهوه ت غلیظ بوده و چیزی از توش در نمیاد ، دومی رو که خوردیم گفتند اِ اِ چرا اینجوری خوردی چیزی تهش نموند که ، بالاخره به سومی رضایت دادند .

حالا قصه فال ما بماند با بیخوابی که از پی نوشیدن دمادم سه فنجان قهوه به سراغم اومده چه کنم ؟؟؟

چیکار کنم ؟ چیکار کنم ؟ ها ، ها ، آهان ، یه چیزی برا وبلاگ مینویسم.

خب چی بنویسم؟ ... ؟ نه بی خیال . .... ؟ نه، اون وقت و تمرکز میخواد . پس چی ؟

..... ( اینجا دارم فکر میکنم مثلا ) ، خب یه خاطره مینویسم.

وسط نوشت : در دوران دانشجویی صبح شنبه ای ، با یکی از بچه های دانشگاه در بوفه همکلام شدم می گفت پنجشنبه جمعه را با یک گروه از دوستاش در جنگل فلان جا ( اسم جنگل را یادم نمی آید تصور میکنم توسکاستان بود ) گذرانده اند و چون اکیپ شان جوان بوده اند تا دم دمای صبح در کنار صدای بلند آهنگ ، فریاد زده و داد و بیداد و ... راه انداخته اند تا به زعم خود حال کنند.

در صد متر آن سوتر آنها هم چادری برپا بوده و عده ای نیز در آن ساکن بودند.  دوست دانشجوی ما افزود به هیچوجه ملاحظه افراد آن چادر را نکرده و اتفاقا چون برخی از آنها محاسن نیز داشتند بیشتر سروصدا میکردیم تا بیایند و چیزی بگویند و ما نیز بگوئیم عشق ما کشیده داد و بیداد کنیم ، ناراحتید از اینجا بروید.

آری ، آنها تا دم دمای صبح سروصدا میکنند و میخوابند و نه ده صبح که از خواب برمیخیزند در روشنایی روز میبینند در چادر آن سوتر شیخ قربان قندهاری نماینده پرابهت آن روزهای گرگان و محافظانش و عده ای دیگر ساکن بوده اند.

شهید دکتر قندهاری

راوی ادامه داد که با خود میگفتیم الان است که بیایند به ما گیر بدهند که چرا دیشب اینگونه کردید و فلان و فلان ، القصه در همین حال و هوا بودیم که دیدیم خود شیخ نماینده با سینی پر از لیوان چای به سمت ما آمد و پس از صبح بخیر و خوش و بش و ... ، با فروتنی هر چه تمام سینی را بین ما گرداند و سپس بدون ذره ای ریا ، از ما خواست اگر مورد خاص چه فردی و چه کلی و مرتبط با توسعه گرگان و آق قلا مدنظر ماست بگوییم تا  او پیگیری کند. او بعد از شنیدن سخنان ما و اظهار شرمندگی به جهت سروصدای شب گذشته ، با خنده گفت " خب ، ما را که از خواب انداختید به تلافی آن یا باید با ما مسابقه والیبال دهید یا آنکه صبحانه ما را مهمان کنید "

آری ، شیخ شهید در گذر زمان آنقدر فروتن و بزرگوار شده بود که با رفتار صادقانه و بدون ریایش به راحتی مخالفان را نیز  جذب و همراه خود میکرد. یادش گرامی که تشکیل استان جدید ، راه اندازی فرودگاه گرگان ، و ... همه و همه مرهون پیگیری ها و تلاش های هوشمندانه این چهره پرتلاش ، مقتدر و گرگاندوست بود.

صبر بسیار بباید پدر پیر فلک را / تا دگر مادر گیتی چو تو فرزند بزاید.

آخرنوشت : غروب چهارشنبه برای شرکت در مراسم افتتاح مجتمع پذیرایی گردشگری " بهشت هیرکان " در دالان بهشت سابق به ناهارخوران رفتم. دل همه گرگانی ها و گرگاندوستان دور از گرگان کُباب کُباب ، باید بیایید و ببینید ناهارخوران و البته النگ دره و ... در پاییز چه قدر زیبا شده اند. بلند شید و از الان برای حضور در گرگان در تعطیلات پیش رو برنامه ریزی کنید. حیف نیست گرگانی باشید و پاییز دلفریب گرگان را نبینید؟

پاییز گرگان