گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

آهای منصور جهانبخش کجایی ؟ محبتت را از یاد نبردم ها !!!
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ٦:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ۱۳۸۸
 

امروز صبح در حین رفتن به محل کار به ناگاه خاطره‌ای از نیکی بنده خدایی به من در سال ٧٩ به یادم آمد.

تیر و مرداد  ٧٩ در حال گذراندن دوره آموزشی خدمت سربازی در پادگان آیت الله خاتمی یزد بودم. هوا بسیار گرم و آزاردهنده بود و برنامه های ما در دوره مذکور چه رزمی و چه تئوری بسیار فشرده بود و طاقت فرسا.

جمعه شبی از آنجا که به هیچوجه نمیتوانستم به دلیل نوع شامی که برای آن شب در نظر گرفته شده بود به خودم بقبولانم غذای پادگان را بخورم ، در صف ایستاده و پس از دریافت غذا آن را به دوستان تحویل داده و به سوی آسایشگاه حرکت کردم.

فاصله غذاخوری تا آسایشگاه ها نسبتا زیاد بود و البته تاریک . برای اینکه سریعتر به آسایشگاه برسم و با اندکی استراحت بیشتر ، خود را برای شیفتم که از قضا دو تا چهار نیمه شب بود آماده کنم شروع به دویدن کردم.

چشمتان روز بد نبیند ناگهان در حال دویدن پایم به تعدادی تیرآهن که روی هم انباشته شده بودند خورد. دلم شدیدا ضعف رفت ، شدت خون نیز به حدی بود که فاصله بین پا و دمپایی را پوشانده و سبب شده بود احساس کنم پا به کفش چسبیده است.

با پای جر خورده ، به هر سختی که بود لی لی کنان خود را به بهداری رساندم. از آنجا که آسیب رساندن به خود در پادگان به جهت دریافت مرخصی مرسوم بود در بهداری فقط پای بنده را بخیه زده و پانسمان کردند و تنها دو روز معاف از رزم بودن نصیب من شد.

از بهداری به کمک دو نفر خود را به آسایشگاه رساندم و سپس به فردی که قبل از من از ساعت ١٢ تا دو شب نگهبان شیفت بود گفتم مرا قبل از پایان کارش به جهت پوشیدن لباس نظامی و ... و آماده شدن برای شیفت ، بیدار کند.

القصه ، با هزار درد و خستگی خوابیدم. ... با صدای سوتی که خبر از بیدارباش میداد از خواب برخاستم. به ساعت آسایشگاه نگاه کردم ، پنج و نیم صبح بود. پس شیفت من چه شده است؟ به سراغ کسی که قرار بود مرا بیدار کند رفتم .

- " چرا صدام نکردی ؟ "

= " یه بنده خدایی جات ایستاد "

- کی ؟

= " گفت به هیچوجه بهت نگم "

- " یا فلانی بود یا فلانی یا فلانی "

= " نه هیچکدام اینها نبودند ، شاید فکرش رو هم نکنی!!! "

از من اصرار و از اون انکار. هر کار کردم به من نگفت چه کسی به جایم شیفت داده . زمان گذشت و گذشت تا آنکه بالاخره از زیر زبان فردی که بعد از من قرار بود نگهبانی دهد دریافتم ارشد گروهان " منصور جهانبخش " نامی ، در آن روزهای سخت که به دلیل خستگی زیاد حاضر بودیم بخشی از دارایی ما را بدهیم تا چند ساعت سیر بخوابیم ، بدون ریا زحمت مرا تقبل کرده است.

از آن روزها، نزدیک به نه و نیم سال میگذرد. از هیچکدام از بچه های گروهان ما در دوره آموزشی یزد خبری ندارم. نمیدانم منصور جهانبخش هم کجای ایران است و چه میکند، اما هر کجا هست و اگر روزی با جست و جوی نامش در گوگل یا ... ، به این مطلب رسید بداند لطف و خوبی که در آن روزهای سخت ، بدون منت به من غریبه کرده تا ابد در ذهنم میماند.