گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

گرگان بیدار شدی ؟
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ٦:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸
 

شش صبح است. از پنجره اتاق به بیرون نگاه میکنم. گرگان در مه فرو رفته است. مه ، گرگان و چراغ های خانه های شهرم که تک و توک روشن اند.

درون هر خانه خانواده ای و هر خانواده یا با خود غمی و یا شادی ، خوشی یا نگرانی ، امید و انتظار یا بیم و تشویش ، دارای عاشق و یا متنفر ، و ... ، و بالاخره پشت هر چراغ خانه شهرم داستانی نهفته است.

دختران و پسران جوان خفته در خانه های شهرم در دل عشق ها و آرزوها دارند و مادران و پدران میانسال و پیر شهرم فارغ از شور گذشته در دل تشویش فردای فرزندان خویش  و البته حیات و تتمه شورشان با امید به سربلندی فرزندان و این سنت روزگار است .

گرگان ، شهری که آرام آرام در آغوش مه بیدار میشود. یکی در آن شاد از بستر بر می خیزد و یکی با اضطراب ، گویی نمیخواسته اصلا صبح به شهر لبخند بزند و شاید با اتفاقات امروز ، شاد فردا غمین از خواب برخیزد و مشوش امروز سرحال فردا شود.

گرگان ، امروز در تو چه میگذرد؟ در بیمارستان دزیانی ات کدام کودک پا به عرصه حیات میگذارد و خاک امام زاده عبدالله ات پذیرای که خواهد بود؟

گرگان ، فردا سرنوشت این کودک تازه متولد شده در دامانت چه خواهد شد و نبود این چال شده امروز در امام زاده ات ، چه ها بر سر سرنوشت پیرامونی هایش خواهد آورد؟

گرگان ، شهر عجیب من ، بیدار شدی ؟ شاید امروز بر پیکره تو ، لبخندی ، نگاهی و ... دو سرنوشت را به هم گره زند و شاید کلامی ، غضبی و ... دو کس را فرسنگ ها از هم دور.

گرگان ، پاشو !!! امروز هم روز دیگریست.