گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

روزنوشت های من از گرگان / یک غروب تابستانی
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸۸
 

اشاره :روزنوشت ها هر چند که بیشتر حال و هوای احوالات شخصیه دارد لیک شاید برای اندکی به جهت اشاره به برخی رخدادهای روزانه شهر در لابه لای مطالب آن ، ارزش چند دقیقه صرف وقت و نگاهی حداقل گذرا داشته باشد.

*- ساعت چهار و نیم بعد از ظهر  با شنیدن صدای زنگ موبایل بیدار شدم. یکی از دوستان بود که می گفت "شنیده میخواستند اسمش را به خاطر تفکراتش از لیست افراد دعوت شده به مراسم تجلیل از خبرنگاران در شورای شهر حذف کنند اما با مقاومت سایر اعضا منصرف شده اند" این دوست ما مردد بود که در مراسم شرکت کند یا نه، کلامش نیز بیشتر بوی درددل می داد. توصیه کردم حتما به مراسم بیاید. ( هر چند که در گفت و گو با اعضای شورا ، برخی این موضوع را تکذیب و بعضی تلویحا تایید کردند و دیگری نیز دلیل آن را رعایت تعادل در سهمیه افراد دعوت شده به مراسم می‌دانست. )

 **- یک ربع به شیش سر انبار جهاد برای رفتن به شورا و شرکت در مراسم یاد شده ایست کرده بودم که پژوی خانواده مسافری که از سمت ناهارخوران می آمد در کنار پایم ترمز کرد و فردی با لهجه مشهدی پرسید " حاج آقا ( اگر ریا نشود باید بگویم خوشبختانه یا متاسفانه هیچی ما به حاج آقاها نمی خورد و این گویا تنها تیکه کلام طرف مقابل بود) شب برا خوابیدن کجا مناسبتر است؟ "

کمی فکر کردم و دوباره به سمت ناهارخوران راهنمایی شان کردم. آنها رفتند و اما من به یاد شب های گذشته و مسافران غوطه ور در هم در پیاده روهای ناهارخوران افتادم. ناهارخورانی که این روزها با ازدحام مسافر و البته محدودیت جا در آن به جهت عدم ایجاد زیرساخت های مناسب در پیرامونش ، دیگر کفاف جمعیت گرگان را نمی دهد چه برسد به گردشگران غیربومی و مسافران.

***- دم درب شورای شهر چند دوست قدیمی را می بینم . محمدابراهیم برادران (روزنامه نگار قدیمی گرگان و رئیس سابق انجمن شهر که اکنون 105 یا 106 سالی دارد) نیز همزمان با دختر و دامادش می رسند و با هم وارد ساختمان شورا می شویم. بر صندلی ها می نشینم و سپس به دور و بر نگاه می کنم. خیلی ها آشنا هستند و خیلی ها نیز از تازه واردهای چند سال اخیر به جرگه مطبوعاتی ها. یاد باد آن دوستان بااستعدادی که در سال های اوج روزنامه نگاری در گرگان زمین در این حرفه مشغول بوده و سپس به هر دلیلی عطای این کار را به لقای آن بخشیدند لیکن هنوز اثرات خیر تلاش ها و مطالب شان باقیست.

از نکات جالب جلسه صحبت های محمدابراهیم برادران، تقدیر از او و چند پیشکسوت مطبوعاتی دیگر به مانند سیدمحمود میرکریمی با دهها سال سابقه فعالیت و نماینده اسبق روزنامه اطلاعات در گرگان، جمشید کازرانی خبرنگار پیشکسوت ، محمدکاظم مداح روزنامه نگار مو سپید کرده و حسینعلی زمانی شاعر اهل قلم ، و ... بود.

از حاشیه های جلسه اینکه ، روح الله کلانتری فرهنگی بازنشسته و البته خبرنگار به قرائت متنی درباره مشکلات امروز روزنامه نگاران پرداخت. هنگامی که وی به بحث روزنامه نگاران زندانی رسید ، قاسم حاج محمدی رئیس شورای شهر میکروفون خود را روشن کرده و اظهار داشت: "آقای کلانتری ، این یک جلسه سیاسی نیست و به تجلیل از روزنامه نگاران اختصاص دارد. و ... " حبیب الله قلیشلی رئیس سابق شورای شهر و مسئول فعلی کمیسیون فرهنگی شورا نیز در ادامه خطاب به کلانتری گفت : " عزیز من این چه حرفی بود؟ زمان شاه روزنامه نگاران را زنده زنده می‌سوزاندند و خود شاه و خواهرش اشرف هم به تماشا می‌نشستند. الان که خدا را شکر آزادی هست و ... " .از آن سو تاج محمد کاظمی مدیر مسئول همزیستی و رئیس خانه مطبوعات هم در واکنش به نظر رئیس شورا گفت: "روزنامه نگار که نباید بی نظر و فاقد تحلیل باشد. اینگونه او فقط یک میرزا بنویس است و ... " .

این بحث کلامی به دیگر افراد حاضر در جلسه نیز تسری یافت و در بخشی دیگر از سالن نیز ، موافقان و مخالفان به مناظره ای کوتاه مدت با یکدیگر پرداختند.

در انتهای جلسه یکی از عکاسان مطبوعاتی خواستار همراهی شورا و شهرداری در تهیه مکانی جهت انجمن صنفی روزنامه نگاران شد. پس از پاسخ متقابل از سوی میزبانان جلسه ، اینجانب  در سخنان خود با اشاره به مصوبه تازه شورا مبنی بر " اختصاص مبلغ 150 میلیون ریال به عنوان رهن منزل یکی از مسئولان انتظامی شهر" اظهار داشتم: اگر واقعا شوراییان و شهرداری قصد پشتیبانی از اهل قلم را دارند با مبلغی کمتر از این ، مکانی را برای سه تشکل مطبوعاتی این دیار رهن نموده تا هم پاتوقی فرهنگی در گرگان ایجاد شده و هم یاری رسان مطبوعات استراباد باشند.

****-  بعد از جلسه شورا ، و کمی گپ و گفت با دوستان روزنامه نگار که پس از مدتها دیده بودمشان بنا به دعوت قبلی ، با چند دوست دیگر راهی زورخانه پوریای ولی در محله تاریخی سبزه مشهد شدم. به جهت تجلیل از دختران فوتبالیست باشگاه سرخپوشان گرگان که به تازگی قهرمان لیگ دسته اول ایران شده و به سوپرلیگ راه یافته بودند مراسمی در زورخانه برپا شده بود.

جلوی درب با مجید دزیانی مالک باشگاه که با دست خالی و فدا کردن بخشی از زندگی خود ، با تیم های رده های مختلف این باشگاه برای گرگان عزیز افتخار کسب کرده روبرو شدم. به مجید تبریک گفتم و از او شنیدم که " نمیدانم خوشحال باشم یا نه، تا چند وقت دیگه مسابقات سوپرلیگ فوتبال خانم ها به صورت رفت و برگشت شروع میشه و من ماندم که هزینه شرکت تیم را چطور باید تامین کنیم"

الحق که در این زمانه مدل هایی مانند مجید دزیانی، شهاب خوزین،ضیا مهدوی، حمید باغانی، منصور حبیبی ، محمد طالبی، حصاری و ... که زندگی شان را خرج فوتبال و جوانان این دیار کرده و هزاران زحمت را برای خود خریده اند ، کیمیا هستند ولی حیف و صد حیف.

در زورخانه در حین اجرای مراسم  کنار چند تا از بِچه های های باحال شهر نشسته بودم که با تیکه ها و شیطنت شیرین گرگانی شان دقایقی لبخند را بر روی لبانم آوردند و باعث شدند با وجود هوای دمدار داخل سالن تا آخر کنارشان بنشینم و شاهد اجرای حرکات مختلف ورزشی اعم از پهلوانی و رزمی و سپس سخنرانی ها و اهدای جوایز اعضای تیم باشم.

*****- مراسم که تمام شد برای رفتن به فلکه شهرداری و سوار شدن به تاکسی از سرچشمه و نعلبندان گذشتم. در نعلبندان گاری زباله ای را دیدم که راکبش گویا در اوقات فراغت برای کاسبان بازار ، کیسه های خیار و ... حمل میکرد. خوش به حال بهداشت!!!

******- در خیابانی که از انبار جهاد به گلشهر منتهی میشود در حین صحبت با تلفن ، پسری ٢۶ یا ٢٧ ساله و البته شیک پوش در مقابلم سبز شد و بدون هیچ آشنایی قبلی گفت " سلام. یه پونصد تومن داری به من بدی؟ "

*******- اگر ریا نشود اکنون ساعت یک و دو دقیقه بامداد سه شنبه 20 مرداد است و تنها کمتر از چهار ساعت و نیم دیگر برای خواب وقت داشته و سپس باید از خواب برخاسته و شال و کلاه کنم تا در ساعت شش راهی محل کار شوم و باز روز از نو و روزی از نو. این قافله عمر عجب میگذرد!!!