گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

باران و بهانه ای برای نوشتن / سفر و دوباره گرگان
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳۸۸
 

اول نوشت : حس و حال نوشتن نداشتم اما وقتی که از پشت پنجره باران را دیدم که در میانه تابستان ، اینگونه عاشقانه چهره شهرم را نوازش می کند به وجد آمده و با خود گفتم " بی خیال خواب در این ساعت نزدیک به یک بامداد، بگذار فردا هم سر کار رفتن ما دیر شود  ". پس به سراغ لب تاب آمده و نوشتن را شروع کردم.

سفر دوای آشفتگی های ذهنم است و از این رو کمی برایم آرامش به ارمغان می آورد لیکن هر چه قدر که این سفر شیرین و به یاد ماندنی و پایان آن سخت باشد لیکن شوق مستولی بر روح در ابتدای گرگان ، چه سفر هوایی باشد و چشم انداز اولت از شهر ، محمدآباد و فلکه ترمینال و گنبد فیروزه‌ای امام زاده ، و چه آنکه زمینی باشد و نظرگاه نخست ؛تابلوهای سبز نشانگر روستاهای حاشیه شهر و درختان ردیف در دو سوی ورودی گرگان و ... ، حسی لذت بخش در من ایجاد می کند.

ابتدای گرگان که برای رفتن به خانه سوار تاکسی می شوم دلم میخواهد راننده از داخل شهر حرکت کرده تا بتوانم پارچه ها و ... نصب شده در حاشیه خیابان ها و میدان های گرگان را خوانده تا دریابم در این چند روزی که نبودم در شهر دوست داشتنی ام چه اتفاقی افتاده است. درست مانند روزهای سربازی که در اوج خستگی ناشی از هفت ساعت سفر با اتوبوس ، دلم نمی آمد پس از نزدیک به دو ماه دوری از گرگان ، سریع به خانه رفته تا مبادا عطش ندید کوچه خیابان‌های شهرم ، بیش از این در دل باقی بماند.

حتی گاه که عمر سفرم بیش از چند روز نیست در دقایق اول ورود به شهر ، احساس می کنم در این مدت کوتاه اتفاقی افتاده که از آن بی خبرم. پس با اولین آشنایی که همکلام میشوم می گویم " چه خبر گرگان ؟ اتفاق خاصی نیفتاده ؟ " سئوال های اینچنینی می پرسم هر چند که خود در مدت سفر ، روزانه با گرگان در تماس بوده و چندان هم بی خبر از خاستگاهم نبوده ام.

بعضی اوقات حتی گاه به دنبال یک معجزه ، در گوشه گوشه شهر به دنبال پروژه هایی می گردم که شاید در این چند روز که نبوده ام از دل زمین بیرون آمده و بالتبع چه دیر چه زود باعث رونق بیشتر شهر عزیزم می شود . ولی افسوس که هیچ خبری نیست.

همیشه به مقصد که می رسم و می خواهم پول تاکسی را که بدهم سعی می کنم ناخن خشکی نکرده و از آنجا که در غربت همیشه دست و دل بازی به سراغ فرد می آید ، در وطن نیز راننده تاکسی را البته اگر اهل دل باشد بی نصیب نگذاشته تا عذاب وجدان نگیرم.

خریدهایم از سفر را که بالا و پایین می کنم در کنار لذت داشتنشان ، نهیبی از درون به من می گوید " همیشه پول ها را از گرگان جمع کرده و اینور و آن ور خرج شان میکنی، پس کو آن عشق به گرگان که می گفتی؟ "

نمی دانم این حس طبیعی است یا غیرعادی. نمی دانم. اما حق می دهم به همشهریانی که در وانفسای مشکلات تحمیل شده از سوی جامعه ، نه تنها این حس را به گرگان نداشته بلکه کاملا متضاد نیز فکر می کنند.

***

در خلال سفر گروهی اخیر که به مقصد یکی از جزایر جنوبی انجام شد، شبی در یکی از رستوران ها و در هنگام اجرای موسیقی زنده ، هنگامی که خواننده از حاضران که از اهالی جای جای ایران بودند درخواست می کرد گویش یا زبان مورد علاقه خود را جهت اجرای ترانه به لهجه یا ... آن قومیت اعلام کنند ، فردی از همراهان ما که اهل یکی از روستاهای نزدیک به گرگان از سمت غرب بود فریاد برآورد " گیلکی ، گیلکی "

خواننده گروه به تصور آنکه فرد مورد نظر درخواست ترانه گیلانی کرده ، شروع به خواندن تصنیفی رشتی کرد.

نوازندگان و خواننده ترانه گیلانی را که به پایان رساندند از دوست ما پرسیدند " راضی شدی؟ " و او نیز گفت " منظورم از گیلانی این نبود. گیلکی غرب گرگان و مازندران را می گفتم "

- : گرگان؟ مگر گرگانی هستید.

_ : بعله

- : ایول، ایول ، توی گروه هفت نفره ما دو نفر گرگانی هستند. آقای ... و آقای ... ( جمعیت کف) ، خودم هم که یک جورهایی میشه گفت نصفم گرگانی ئه. پس به یاد گرگان و خاطرات ما از گرگان ، از پشت این میکروفون داد می زنم ، عشق است گرگان ، گرگان ، گرگان ، عشق است همه جای ایران ( جمعیت کف )

و چه لذتی داشت ، مشاهده عشق به شَهرت در فرسنگ ها دور از گرگان.

آخر نوشت: ساعت یک و پنجاه و چهار دقیقه بامداد سه شنبه سیزدهم مرداد ، باران لحظه به لحظه شدیدتر می شود. در آستانه سالگرد سیل های مهیب سال های گذشته استان هستیم. نکند ... . خدا نکند.