گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

شهری که بدهکارش هستم
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٢ تیر ۱۳۸۸
 

هنوز بزرگترین لذت زندگیم قدم زدن در کوچه پس کوچه های شهری است که تولد در آن را بزرگترین لطف خدا به خود می دانم.

و چه حس غریبیست آن حس که در گذر از خیابان ها و کوچه های گرگان به سراغت می آید. خیابان ها و کوچه هایی که از هر کدامش خاطره ای داری و در هر یک آنانی را که به چشم دلت آشنایند می بینی .

گرگان

 اِ اِ مولن روژ، یادش بخیر دَر رفتن از مدرسه با بچه ها و تماشای کانی مانگا در آن.

این هم سالن تختی و عشق فوتبالی که سبب میشد در ساعت خالی آن و از دوازده تا دو نیمه شب با تحمل غرولند پدر مادر راهی اش شویم .  

آه  باغ روس ها ، چه دادگری !!! بود این رستم دادگر مدیر دوره راهنمایی ما که بچه ها را برای کندن چوب تازه یا همان ترکه و ترساندن دانش آموزان به اینجا می فرستاد و البته اگر نبود آن سخت گیری ها مگر ما درس میخواندیم.

ای وای مدرسه توحید، کجایند بچه هایی که در سالهای بمباران تهران به گرگان آمده و همکلاسی ما شده بودند .

این نیز باشگاه سیدین در شیرکش و زنده شدن یاد فوتبال دستی های قبل از مدرسه در آن.

یا ناهارخوران و خاطره ساعتها در صف ایستادن برای سوار شدن به چرخ و فلک شهربازی یی که پس از سالها با آن وسایل از رده خارج هنوز مدرن تری شهرشادی گرگان ماست.

و  النگ دره و یاد لذت اولین بار بدون خانواده و با دوستان به جنگل آمدن.

آه این فرید بود که از توی ماشین برایم دست تکان داد ها. فرید چه جانوری!!!. هماهنگ کننده بسیاری از شیطنت های دوران دبیرستان. از جمع کردن همزمان کیف و کتابها راس ساعت چهار و نیم بعد از ظهر توسط همه بچه ها به بهانه خوردن زنگ و خروج همگانی از مدرسه و رفتن به سالن آزادی برای دیدن مسابقه بسکتبال گرگان و دبیر هاج و واج که خیال میکرد ساعتش خراب شده است. فرید و به خاطر آوردن روزهایی که همه بچه های کلاس هماهنگ ، یک رنگ لباس پوشیده و موجبات تعجب بقیه را فراهم میکردند. روزی کلا" سفید، روز دیگر همه مشکی و ... .

و این هم خیابان شهدا و مزه ای که از یاد دو سیخ مخلوط، دو تا دل،یک سیفید به همراه نون قلاچ و یک نوشابه زرد تگری در دهانت زنده میشود.

اینگونه است که کوچه ها و خیابان‌ها و ساختمان‌ها و آدم‌های این شهر در سکوتشان با من حرف زده و به یادم می‌آورند که من محکوم به دوست داشتن گرگانم هستم.

***

نه، نمی توانم این شهر را از یاد ببرم. گرگان، گرگان ، گرگان ، نباید تنها به خاطره های ما از تو دلخوش کنیم. گرگان ، گرگان نباید نسبت به سرنوشتت بی تفاوت باشیم. گرگان نمی بایست بگذاریم تو اینگونه مظلوم بمانی. ما به تو بدهکاریم و از این رو هر کدام از ما فرزندانت در هر جایی که هستیم می بایست این قرض را ادا کنیم. ادایی که میتواند آشنا کردن یک هموطن با تو، تلاش در راه حفظ فرهنگ و آدابت، کمک به رشد دیگر فرزندانت، کوشش در راه آبادانی و توسعه ات ، و ... باشد.

و در این بین عشق ما به گرگان، نباید آن قدر سوی چشمان ما را بگیرد که برخی ضعف های شهر ما و ساکنانش را نبینیم و در راه رفع آن نکوشیم.

گرگان را دوست داریم لیکن گرگان در گستره ایران را و از این رو دایره گرگانی بودن را آن قدر وسیع می دانیم که هر هموطنی که به این شهر عشق ورزد را گرگانی می دانیم.

--------------------------------------

+ - پس از مدتها نرفتن دست به نوشتن ، ابراز عشق بزرگواری به گرگان از طریق چَت و ایمیل دوباره مرا به نوشتن از این دیار تحریک کرد. هر چند نوشته ای خام و تنها به نیت شروع دوباره.