گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

روز نوشت های من از گرگان / مولن روژ و نمک ورکان و امامزاده عبدالله و ناهارخوران
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸۸
 

*- پیرمرد راننده آژانس سر دردلش باز شده است و البته چه دل پری نیز دارد. نمی دانم صحبت از کجا به راحتی و راحت طلبی رسید که یکریز می گوید: " روستای ما مدرسه نداشت و مجبوری باید به روستای دیگر که 20 کیلومتر با ما فاصله داشت برویم. ساعت سه بعد از نصف شب شنبه با یه دوست دیگرم از خانه و پیش پدر مادر ما میزدیم بیرون و توی تاریکی در حالی که توی یه دست ما چوب و توی دست دیگر یه تغار ماست و توی کوله نان و کتاب و دفتر داشتیم حرکت میکردیم تا برسیم به آن روستا و سر کلاس. یک هفته توی یک اتاق کوچیک اجاره ای در آن روستا با نان و ماست سر میکردیم. برق هم نبود مثل حالاها که! یک چراغ داشتیم که زیر نور پنبه در حال سوختش درس میخواندیم. باورت میشه پول خرید یک ورق کاهی را نداشتم. پدرم چکاره بود مگه؟ یه شتر داشت و باهش از تو صحرا هیزم جمع میکرد و می فروخت. با این وضع ندارش به من میگفت بخوان بخوان من پشتت هستم تو فقط بخوان. شیش کلاس اینجوری خواندم و به پدرم گفتم دیگه بَسمه. رفتم تو نظام. سال 70 یا 71 بود که براساس درس خوانده شده درجه می دادند و ما هم چون زیاد نخوانده بودیم هیچی. باورت میشه با همین سن و سال ذوباره رفتم نشستم سر کلاس و خواندم تا با گرفتن مدرک حداقل یه حقوق آبرومند بگیرم؟ ما اینجوری بزرگ شدیم. الان هم که بازنشست شدم و همه میگن وقت استراحتته از ساعت 6 صبح با همین ماشین میام آژانس سر کار تا دست نگاه کن کسی نباشم و منتی بالا سرم نباشه. اما پسرهای خودم ، یکی مغازه داره و میخواد تا نُه بخوابه و از اونور هم 4 بیاد خانه. یکی دیگه هم درسش تمام شده و دو ساله هی اینور و اونور امتحان میده تا به قول خودش کار اداری داشته باشه. هی آقاجان دل ما پُره ... .

**- در خیابان سرخواجه از آژانس پیاده میشوم تا بعد از انجام دادن کارم قدم زنان راهی کاخ شوم. شلوغی دو جا نظرم را جلب میکند، یکی قصابی ها و دیگری جلوی سینما مولن روژ. همشهری ها قصابی های گرگان را برای خرید گوشت و کُباب آن در روز سیزده بدر قُرق کرده اند. در مولن روژ یا عصر جدید نیز " اخراجی های 2 " را به نمایش گذاشته اند و فوج فوج آدمند که برای ورود به سینما صف بسته اند. جالب است که سینماهای گرگان آرام آرام در حال رونق گرفتن است. زمانی در دوره نوجوانی و آن هنگام که میخواستیم به خود و دوستان بگوییم بزرگ شدیم ، از مدرسه جیم می زدیم و به مولن روژ می رفتیم و کانی مانگا و افعی و بلمی به سوی ساحل و ... را در حالی نگاه می کردیم که همیشه دو چهره خشن با چراغ قوه ای در دست در داخل ردیف ها حرکت میکردند تا مبادا کسی سیگار بکشد یا تخمه بخورد یا ... . جلوگیری از سیگار کشیدن که خُب منطقی بود اما برای تخمه تعجب کردید؟ آری تخمه خوردن نیز آن روزها جرم بود. به جهت رفتارهای اینچنینی، نمایش فیلم های تاریخ گذشته و ... سینماهای گرگان روزهایی را شاهد بودند که در هنگام نمایش فیلم ها تنها همان چراغ قوه به دست ها در سالن حضور داشتند. در این بین نباید از زحمات محمدرضا خاکپور مدیر حوزه هنری استان بی تفاوت گذشت که با اقداماتی همچون بازسازی سینماها ، اکران همزمان با تهران فیلم های روز در گرگان و ... ، نقش عمده ای در آشتی برخی از گرگانی ها با سینما داشته است. حیف است که این نکته را نگویم ؛ دوستی به نقل از پدرش که در سالهای قبل از انقلاب در شهربانی صاحب منصب بوده می گفت در آن سالها هر وقت سینمای شهرداری یا همان بهمن فیلم اکشن یا بزن بزن می آورد نیروهای شهربانی آماده باش بودند. چون مطمئنا بسیاری از تماشاگران جوگیر شده آن سینما که مخاطبان خاص خود را داشت بعد از پایان فیلم با کوچکترین بهانه با هم درگیر می شدند و شهر در وضعیت فوق العاده قرار می گرفت. 

***- در خانه بسته ای نمک را می بینم که بر روی آن درشت نوشته شده " ورکان" . سپس توضیح داده شده که ورکان یا همان وهرکان نام قدیم گرگان است. حقیقت وقتی برخی اسامی شرکتها ، مغازه ها ، موسسات و ... این دیار را که بر آنها نامهای این خطه یا بزرگانش نهاده شده می بینم شدید حال میکنم. قابل توجه کمیته نامگذاری شورای شهر که بالکل بی خیال اینگونه قضایاست. به مادرم میگویم همیشه از این نمک ها بخر. میپرسد چرا؟ جواب میدهم خوشمزه تر است.

****- یکی از اولین چیزهایی که با شنیدن کلمه سیزده بدر یادم می آید فوت پدربزرگم در ساعت 9:35 صبح روز سیزده بدر سال 85 و در آن هنگام که 92 سال داشت بود. آن روز من و پدربزرگ تنها خانه بودیم و بالتبع من نیز شاهد جان دادن تدریجی وی. به یاد دارم پس از خبردار شدن این و آن و حضور در امامزاده عبدالله گرگان جهت دفن وی، در مقابل غسالخانه با جمعیت انبوهی مواجه شدیم که شدید بر سر و روی خود می کوفتند. نوجوانی 17 ساله اهل روستای سیاهتلو پس از جر و بحث با برادر بزرگترش قرص برنج خورده و فوت کرده بود. از آن روز درست سه سال میگذرد و شاید به مرور زمان به طور طبیعی آن جمعیت بزرگ حادثه را فراموش کرده و تنها پدر و مادر و ... آن نوجوان آن حادثه را در خاطر داشته و تا سالهای سال با شنیدن کلمه سیزده بدر یاد عزیزشان بیافتند و چشمی خیس کنند . راستیچه قدر راحت میشد جلوی آن حادثه و حوادث مشابه را گرفت. کاش برادر بزرگتر با مراعات سن و سال طرف مقابل خویشتنداری میکرد و برادر کوچک نیز اینقدر زود تصمیم نمی گرفت تا پشیمانی سهم خودش و غمی تا به ابد نصیب بستگانش نشود.

***** - خانواده برای ادای رسم سیزده بدر بیرون می روند و من نیز از پنجره به خیابان ها و ماشینهای پر بار و بندیل می نگرم. یاد باد آن روزگاران کودکی یاد باد. سیزدهمین روز فروردین زودتر از همه از خواب برخاسته و بقیه را نیز تشویق میکردیم که سریع بلند شده و بار و بندیل را جمع کنند تا مبادا جاهای خوب در ناهارخوران یا جاده زیارت یا النگ دره یا گرمابدشت ( همان توسکستان)  یا ... پر شود و بعد لحظه شماری برای رسیدن و برپا کردن بساط گل کوچیک و والیبال و بدمینتون و این حرفها. دوره نوجوانی به سر رسید و سپس احساس استقلال و تصمیم مبنی بر گذران سیزده با دوستان همکلاس یا هم محل، از این رو پولها را روی هم گذاشته و گوشتی تهیه و یکی آن را در ماست و پیاز و ... میخواباند و سپس صبح سیزده روانه جاهای دنجتر آن سالها همچون ریز چشمه و دوبرار و ... می شدیم. و این سالها نیز سیزده در خانه و نسل بعد از مای خانواده یعنی خواهرزاده ها  و برادرزاده ها و پسرخاله ها و ... غرق در احساس بزرگ شدن. خدایا این قافله عمر عجب می گذرد. ( این را که نوشتم زلزله دوباره گرگان را لرزاند و جالب آنکه آنانی که برای گذران سیزده در تپه مجاور خانه ما حضور دارند بی خبر از همه جا هنوز غرق در خنده و شادی هستند .) من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم /تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم / گاهی از کوچه‌ معشوقه‌ خود می‌گذرم / تو از آن دگری رو که مرا یاد تو بس . و به قول سعدی ؛ ما به روی دوستان از بوستان آسوده ایم/ گر بهار آید و گر باد خزان آسوده ایم / سرو بالایی که مقصودست گر حاصل شود / سرو اگر هرگز نباشد در جهان آسوده ایم/ گر به صحرا دیگران از بهر عشرت می روند / ما به خلوت با تو ای آرام جان آسوده ایم / هر چه از دنیا و عقبی راحت و آشایست / گر تو با ما خوش در آیی ما از آن آسوده ایم.

******- تعطیلات نوروز رو به اتمام است و جریان زندگی دوباره به حالت عادی خود باز میگردد. گرگانیان مقیم در دیگر سرزمینها که از فرصت استفاده و به موطن خود بازگشته بودند آرام آرام با استراباد خداحافظی کرده و به محل سکونت خود بر می گردند. فرزندان وطن هر جا که هستید سفیر شایسته ای برای گرگان باشید.