گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

روز نوشته های من از گرگان / از گلها تا گلشهر
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ اسفند ۱۳۸٧
 

اول نوشت:غروب امروز چهارشنبه ٢١ اسفند ماه فاصله کوی گلها ( محل سابق سکونت ما از ۶٨ تا ٨١ ) تا گلشهر ( محل سکونت فعلی ) را پیاده طی کرده و در این بین آنچه که میخوانید آن است که در این مسیر به ذهنم آمده است.

*- چه قدر این روزها آدم‌ها زیاد می‌میرند. پشت شیشه مغازه ها ، بر روی دیوارها، و ...  با اعلامیه هایی تزئین شده که خبر از فوت پیر، میانسال و یا جوانی داده اند. نمیدانم تصورم درست است یا نه که در بعضی فصل‌ها، بعضی وضعیت های خاص جوی، و ... مرگ ها بیشتر میشود درست به مانند خوشحالی های بی دلیل ما در بعضی روزها.

**- هوشی یا همان هوشیار رجب زاده را پس از سالها می بینم. شش هفت سالی فکر میکنم از من بزرگتر است. هوشی در پیاده روی مقابل خانه شان نبش گلبرگ چهارم مشغول ور رفتن با موتوری است و با شنیدن صدایم برگشته و گویی از دیدن من پس از سالها با این همه تغییر تعجب میکند. هوشی هوشیار از آنهاییست که زندگیش میتواند سوژه چند فیلمنامه نویس باشد. در ١۵ سالگی و در حالی که در محل سابقشان  ایرانمهر به همراه دوستان مشغول گل کوچک بوده فردی از اهالی محل به بازی کردن آنها معترض شده و سپس درگیری و ضربه هوشیار با چوب به سر وی و سپس زندانی شدن به جرم قتل در عنفوان نوجوانی . هوشی تا پای دار نیز میرود اما بالاخره خانواده شان از بازماندگان مقتول رضایت میگیرند تا وی دوباره به زندگی برگردد. هوشی که در زندان نیز فقط گل کوچیک بازی میکرده و از این رو تبحر خاصی در هنرنمایی با توپ پلاستیکی به دست آورده بود بعد از آزادی پای ثابت مسابقات ورزشی در محلات مختلف شده بود و در ماه رمضان نیز یک پایش دربنو بود و یک پایش باشگاه سیدین و پاهای یدکش هم سالن های امام و تختی و گاه آق قلا و بندرترکمن و کردکوی . هوشی بنده خدا که از ١۵ سالگی و به جهت یک تصمیم اشتباه آنی و ناتوانی در کنترل اعصاب خود پایش به زندان باز شده بود بسیار سعی میکرد انسان با مرامی باشد لیکن به جهت شکل گیری بخشی از شخصیتش در ندامتگاه، هرازچندگاه مرتکب رفتارهایی میشد که از یک فرد عادی بعید بود و از این رو یا زندان در انتظارش بود یا فرار از دست ماموران و زندگی پنهانی. خودش میگفت کاش همیشه ماه رمضان باشد و مسابقات مختلف فوتبال و فوتسال در ساعات پس از افطار، تا مشغول بوده و دیگر سر و کارش به شحنه ها نیفتد. آری با هوشیار سلام علیکی و گپ و گفتی و یادی از آن فوتبالها و آرزوی موفقیت و سپس فشردن دستهای یکدیگر و خداحافظی.

***- گلها چه قدر عوض شده است. مغازه هایش شیک تر شده اند و آدم‌هایش نیز خوش تیپ تر. در مغازه سابق اسدی هم به جای گوشت گوساله اکنون تلویزیون فلان اینچ صفحه تخت lcd می فروشند.

****- بالاتر از پیچ گلها و بین ساختمان شهرداری منطقه و دبیرستان مصطفی خمینی مغازه عکاسی فتوپارک آقای مولانا ،البته گویی دیگر دستهای مولانا قدرت فشار دادن شاتر را ندارد و از این رو فرتوت در گوشه ای نشسته و مغازه را به آقا و خانم جوانی که گویی فرزندان یا ... اش هستند سپرده  و این جوانی چه ها که نمیکند. داخل ویترین سفره هفت سین بسیار زیبایی چیده شده است که خطاب به من میگوید" از فکر آن اعلامیه های فوت بیا بیرون، زندگی جریان دارد." جالب است که با وفاداری مولانا به مکان سابق مغازه در مقابل پارک شهر ، عکاسی در محل فعلی اش کوی علیمحمدی هم هنوز  فتوپارک نام دارد تا در لفافه بگوید خاطراتش از سالهای دور که زوجهای جوان گرگانی پس از تفریح در پارک با لباس های پلوخوری شان به مغازه آمده و عکسی به یادگار میگرفتند از یاد نبرده است. زوجهایی که شاید این روزها فرد شده اند.

*****- دبیرستان مصطفی خمینی. کجایید خاطراتم؟ آجرها کاش زبان داشتید و برای من خاطرات آن روزها را مرور میکردید. کجایند آن دوستان بامرام و شیطان آن روزها ؟. بسیاری شان را دیگر در گرگان نیز نمیتوان یافت و گویی دست تقدیر آنها را به گوشه گوشه ایران و بعضا دنیا پرتاب کرده است.