گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

شامگاه جمعه ای در گرگان
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸٧
 

*- بنده خدایی بر حساب حمایت از همشهری و همشهریانی که برای ساختن «قند تلخ» در گرگان زجمت کشیده اند، 50 بلیت فیلم را تهیه کرد و در اختیار دوستان گذاشت تا در سانس 6 تا 8 غروب جمعه همگی دسته جمعی به تُماشای فیلم در مولن روژ بنشینیم. از تعصب این عزیز که بگذریم فکر این نکته که از طریق این فیلم چه بسیار تماشاچیان در شهرهای بزرگ همانند تهران و اصفهان که قند تلخ این روزها آنجا نیز در حال اکران است، با طبیعت و جاذبه های گرگان و پیرامونش آشنا میشوند  لذتی داردها . بماند آنکه دیدن فلکه های کاخ و شهرداری و خیابان های آشنا و بچه های شهر و ماشینهای پلاک 59 و ... ، و نیز شنیدن اسامی همچون بیمارستان پنج آذر ، تاکسی گرگان ، تیم گرگان و ... خیلی خیلی حال مِده.

پی نوشت : البته چون تخصص سینمایی ندارم و بالتع در نقد فیم ناتوان، مجبورم فقط در این مایه ها سیر کنم.

**- جمعه ساعت 30/8 شب است و دور فلکه شهرداری مشغول هماهنگی با سیاوش کیانی پور هستم که قرار است اجرای مراسم « با دکتر معطوفی » یکشنبه ما را بر عهده داشته باشد. در ابتدای خیابان امام خمینی ایستاده ایم که ناگاه چشمم به پستچی سالهای دور محل قدیمی ما می افتد که پیر و تکیده آرام آرام از کنار جوی پیاده رو به سمت ما می آید. خودش است؟ یادش به خیر آن سالهای کودکی که نه EMAIL بود و نه چت و نه وب کم و نه موبایل و البته هر خانه ای هم تلفن نداشت و از این رو نامه ها ، نامه ها بودند که خبر از یکی به دیگری می بردند و در این بین چه مهربان و دلسوز بود این پستچی محل ما که با یک موتور گازی کل آن منطقه را زیر پا میگذاشت تا نامه ای را که حتی شاید نشانی روی آن گنگ بود با پشت سر گذاشتن همه کوچه پسکوچه های محل ، به دست صاحبش  رسانده تا مبادا پیام دوستی قدیمی به دوست دیگر و شاید عاشقی به معشوق نرسد.

یادم می آید آن سالها دو برادرم همزمان مشغول گذران خدمت سربازی بودند و در آن بحبوحه جنگ ، خانواده شدید دلواپس آنها و منتظر رسیدن خبری از این دو  و در این بین صدای موتور این پستچی امروز پیر و تکیده در هر ظهر سبب میشد تا به کوچه دویده و بپرسیم : « برا نصیبی نامه نداری ؟ » و او نیز با آن نگاه مهربانش بگوید « آره یا نه ؟ » و اگر آره ، نامه را چنگ بزنیم و بی خداحافظی داخل خانه رویم تا مشتلق بگیریم و اگر نه هم که درب را محکم ببندیم.

آری آن پستچی سالهای دور و آن تنهای امروز، خسته و تکیده و در خود در حال قدم زدن بود و من نیز هجوم فکر آن سالها رهایم نمی کرد پس صدایش کردم و دستم را به سویش گرفتم. گفتم شرح ماجرا و صورتش را نیز بوسیدم. گفتم ماجرای آن سالها را و احساسم را نسبت به او که آنقدر مهربان و وظیفه شناس و بی ریا بود. اشک در چشمهایش جمع شد و با ته لهجه ای که ترکی یا ترکمنی را مُمانست گفت: « من هم میشناسمت. نصیبی ، بین خیابان اول و دوم گروهبان محله » تعجب کردم. بیست سالی از آن سالها میگذشت و چهره من نیز که آن زمان کودکی بیش نبودم بسیار تغییر کرده بود. ادامه داد : « همان اول شناختمت » . پس چقدر خوب شد  سلامش کردم . برای امیدوار کردنش و اگر ریا نشود حال دادن، به دروغ گفتم که : «گاه که همسایه های قدیم  را می بینیم  صحبت شما هم میشود و البته تعریف از زحمات و تلاشهای شما. » و چه عشقی کرد وقتی این را شنید و با چه شوقی خداحافظی کرد.

پی نوشت : هر جور میخواهید نتیجه بگیرید.

** *- از سیاوش خداحافظی کرده تا به قرارم با دوست دیگری در سر کوچه کلینیک موسوی برسم. راننده تاکسی سن و سال دار و پیرمردی که روی صندلی جلو نشسته  مشغول صحبتند. راننده تاکسی می پرسد « این همه پیرهن را بارا چی گرفتی بابا ؟ » و پیرمرد : « هر سال یه 40 تا پیرهن میگیرم دم عید میدم به این ندارها » . خودم را روی تاکسی جا به جا میکنم تا بتوانم او را درست ببینم و البته دیدم که خودش هم چندان چندان دارا نیست . و راننده تاکسی میگوید « ای خدا خیرت بده. دو سه روز پیش چند تا بچه از اونایی که قوه و آدامس و این چیزا را میفروشن سوار کردم، مُگفتن یه آقایی آمده ُسوار ماشین کرده شان و برده شان کفش و پیرهن و شلوار باراشان گرفته، یه ذوقی میکردن که بیا و ببین »

پی نوشت : ادای سروش صحت ویژه نامه پنجشنبه های اعتماد را در نمیاورم تا ماجراهای تاکسی ها را بنویسم. خودم دیدم و خودم شنیدم و خودم هم با گفت و گوی این دو عجیب حال کردم.