گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

از گرگان تا کاظمین
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ بهمن ۱۳۸٧
 

اشاره: در یکی از مطالب پیشین به نگارش کتابی توسط رژیم بعثی عراق به نام«مدینه الذئاب » یا شهر گرگ ها که در آن ماشین تبلیغاتی صدام یکسویه به حادثه شورش اسرای عراقی در اردوگاه پادگان گرگان پرداخته بود اشاره و وعده داده بودم در مطلبی به شرح رفتار انساندوستانه گرگانیان با اسیران در زمان جنگ می پردازم. حال شما و مطلب مذکور؛

------------------------------------------------

در سال ۶٨ و در زمان مبادله اسرای عراق و ایران، دانشجویی به نام علی صادقی به اتفاق همکلاسی‌ها از فرصت تعطیلات پیش رو استفاده و از محل تحصیل خود در تهران عازم محل زندگی خانواده  در گرگان میشود.

قطار حامل وی در مسیر حرکت به سمت گرگان به مانند دفعات قبل در پل سفید توقف میکند. در این بین قطاری که از گرگان به سوی تهران در حال حرکت بوده و اسیران عراقی نگهداری شده در پادگان لشگر ٣٠ را در خود جای داده بود نیز به ایستگاه میرسد.

پس از توقف قطار حامل این اسرا در ایستگاه پل سفید ، علی صادقی به همراه دوستان از فرصت استفاده و به سوی آنان که جهت مبادله با اسیران ایرانی عازم تهران و سپس مرز بودند میرود.

صادقی در بین اسرا فردی را مشاهده میکند که پیرهن پاره و مندرسی بر تن داشت و از این رو پس از هماهنگی با نظامیان نگهبان اسرا ، تی شرت نویی که در تهران برای خود خریده بود به او اهدا میکند. این حرکت وی سبب میشود اسیر عراقی عزیزترین وسیله اش یعنی عکس خود با خانواده در قبل از اسارت را به یادگار به او دهد.

دانشجوی گرگانی پس از مدتی گفت و گو با اسیر عراقی و دانستن این نکته که او در زمان اسارت در شهرهای مختلف ایران حضور داشته لیک به جهت برخوردهای دوستانه اهالی گرگان با وی در دیدارهای اتفاقی ، آنان را بسیار دوست دارد با او روبوسی و به جهت نزدیک شدن زمان حرکت قطار تهران به گرگان از او خداحافظی میکند.

***

١۴ سال از آن دیدار میگذرد تا آنکه در محرم سال ١٣٨٢ ، صادقی قصد میکند به همراه تنی چند از دوستان از مرز گذشته و به کربلا برود. چند روز قبل از حرکت نیز در حالی که مشغول نگاه کردن به عکسهای آلبومش بوده عکس یادگاری آن اسیر عراقی که در پشت آن نام وی  " کریم مولود " درج شده بود برمی‌دارد تا در سفر آن را نیز به همراه داشته باشد.

گروه هجده نفره صادقی و بستگانش پس از تحمل مشقات فراوان و پیاده روی‌های بسیار عازم کربلا شده و سپس بعد از زیارت قبر امام حسین (ع) وارد کاظمین میشوند. زیارت گروه که تمام میشود حسی خاص، صادقی را به سوی بازار کاظمین میکشاند لیکن از آن جمع هجده نفره تنها یک نفر با او همراه شده و بقیه به جهت خستگی بسیار به هتل میروند.

و حال ادامه ماجرا از زبان علی صادقی؛ « به قصد کنجکاوی وارد مغازه ای شدیم و قیمت یک دستگاه وی سی دی را از فروشنده پرسیدیم. فروشنده قیمت را گفت و از آنجا که فارسی را خوب میدانست با یکدیگر وارد صحبت شدیم. از من پرسید کجایی هستید و پاسخ دادم گرگانی. تا کلمه گرگان را شنید از پشت پیشخوان بیرون آمده و ما را در آغوش گرفت و گفت: گرگانی، گرگان، گرگانی ها خیلی خوبند.

با تعجب پرسیدم چرا؟ گفت: من در زمان جنگ و پس از اسارت در اردوگاه های شهرهای مختلف ایران زندانی بودم. در آن دوران با آنکه کشور ما با شما در حال جنگ بود لیکن رفتار گرگانی ها در برخوردهای گاه و بیگاه اجتناب ناپذیر به خصوص هنگامی که از حصار خود خارج شده و مشغول ساختمان سازی در اطراف ارتش بودیم آنقدر دوستانه بود که همیشه خدا خدا میکردیم ما را برای کار به بیرون اردوگاه ببرند. همسایه های مهربان که اسیران را در حال کار میدیدند حتی گاه از غذایی که برای خود و خانواده شان پخته بودند برای ما می آوردند. در مسیر بازگشت ما نیز یک جوان گرگانی به من لباس نویی هدیه کرد.

این موضوع را که شنیدم انگار برق سه فاز به من وصل کردند. گفتم کریم مولود؟ متعجبانه گفت آری. سریع عکسی که وی سال 68 به من اهدا کرده بود از داخل جیب درآورده و گفتم: من بودم که آن لباس را به تو دادم و این هم عکس تو وخانواده ات.

اشک از چشمان من و کریم مولود جاری شد. بعد از مدتی که اوضاع عادی تر شد اصرار کریم مولود مبنی برای اینکه باید با گروهتان به خانه ما بیایید آغاز شد. از او اصرار و از ما انکار. بالاخره هنگامی که دید ما تسلیم نمیشویم گیر داد که باید یک دستگاه وی سی دی به عنوان هدیه از من بگیری. قبول نکردم. این بار گفت بیا یک دستگاه ماهواره بهت بدهم، تعجب آور اینکه میگفت نشانی میدهم دیش آن را از گرگان تهیه کن. گویی در میان زائران ایرانی تاجرانی نیز وجود داشته و به کریم مولود برای جذب مشتری نشانی خود را داده بودند.

از کریم مولود با گرفتن تسبیح دستش و واگذاری انگشترم به او خداحافظی کردم. در حالی که به این نکته پی برده بودم دنیا چقدر کوچک است. »