گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

پارک شهر حرف می زند
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱ بهمن ۱۳۸٧
 

نمی دانم چرا این روزها از هر خیابان و مقابل هر مکانی که در گرگان عبور می کنم خاطرات و ... ام ، از آن محل به ذهنم هجوم می آورد.

امروز صبح از سرویس جا مانده و با خود گفتم به جهت تنوع هم که شده چند گامی در شهر قدم بزنم. از مقابل پارک شهر که می گذشتم دیدم روبروی عمارت کاخ چند دهه پیش، کتابخانه چندین و چندسال قبل و احتمالا موزه آینده را تزئین کرده و دکوری نیز آماده شده بود برای برنامه ای از شبکه سه که هر صبح به حوادث روزهای انقلاب در شهری از ایران می پردازد و گویی اولین روز بهمن نیز نوبت به گرگان رسیده بود.

پارک شهر ، پارک شهر ، پارک شهر. آری، خاطره هایی از پارک نیز به ذهنم هجوم آورد و همه افکارم را تسخیر کرد .

***

در میان عکس های آلبوم های سن و سال دار درون خانه ما، عکس هایی از اعضای مختلف خانواده، مادر و زن های محل قدیمی که البته بعضی از آن مهربانان خدابیامرز شده اند، بچه های کوچک آن سالهای کوچه که اکنون هرکدام برای خود بچه هایی دارند و ... یافت میشود که با لباس پلوخوری یا بستنی به دست و  .... به یادگار در گوشه ای از پارک ایستاده و با ژستهای مختلف عکسهایی سیاه و سفید گرفته اند. یادم می آید هنگامی که یکی از دوستان قزاقم میخواست عکسی نشان دهنده لباس زنان این قوم در اختیارم بگذارد تصویری از مادرش و چند زن دیگر قزاق تحویلم داد  که در ایام جوانی به یادگار در پارک شهر گرفته شده بود.

آری، گویی در سالهای دهه 40 که هنوز رفتن به ناهارخوران و النگ دره به مانند این روزها که در هر خانه ای پرایدی یافت میشود و از کاخ هر 20 دقیقه یک بار اتوبوسی به سمت جنگل جنوب شهر روانه، تا به این حد ، سهل الوصول نبود و از این رو پارکی که در گذشته بخشی از باغ بزرگ سلیمان خانی بود تفریحگاهی ناب به تناسب نیازهای آن زمان برای خانواده های گرگانی بود.

اما آنچه که خود از پارک در نیمه دوم دهه  60 به یاد دارم با این پارک کنونی بسیار تفاوت داشت. آن سالها دور تا دورپارک نرده هایی بود که در بالای آن عبارت park به چشم می خورد. نگهبانان پارک که از نیروهای شهرداری بودند هر صبح درب آن را باز کرده و غروب هم که میشد با قفل آن را می‌بستند.

یکسری وسایل بازی زهوار در رفته در محوطه فعلی بازی کودکان بود و  بوفه‌ای هم نزدیکی های محل فعلی کتابخانه مبرفندرسکی. پارک شهر یک سالن پینگ پونگ هم داشت که ما هر وقت دوره راهنمایی از مدرسه توحید در نزدیکی کنسولگری روسیه جیم می‌زدیم گروهی  می  آمدیم آنجا و شرطی چند دستی بازی میکردیم. خانه ای نیز در ضلع غربی پارک قرار داشت که می گفتند جن دارد. یادم می آید در همان سالهای دوره راهنمایی، روزی با هم کلاسی ها چند قلوه سنگی به سوی دیوار آن خانه متروک پرتاب کردیم و برخلاف تعجب و خارج از انتظار ما، مردی از آن بیرون آمد و چند ده متری دنبال ما کرد.

در آن دوران اواخر جنگ برخی تیرهای پارک چراغ نداشت و پارک غروبها بسیار تاریک میشد. معتادها نیز گاه در گوشه و کنار پارک جولان میدادند و خانواده ها نیز به تبع ،چندان رغبتی به حضور در آن محل نداشتند.

گاه که به تناسب صبحی یا بعد از ظهری بودن در مدرسه، حول و حوش هفت و نیم صبح یا دوازده و نیم ظهر  از پارک رد شده و معتادها و بیکاره ها را حیران و سرگردان در آن می دیدم در عالم نوجوانی با خود می گفتم اگر من روزی یک کاره ای شوم با آنها چنین و چنان خواهم کرد.

چرخ چرخید و چرخید و چرخید و ما راهنمایی و دبیرستان و دانشگاه و البته سربازی را گذراندیم و نهایت از آن روزهایی که پارک اسیر نرده های پیرامونش بود بسیار گذشت.

در غروب تابستانی از اوایل دهه 80 با دوستی در شهر قدم می زدیم که قصد کردیم در کافه دایره ای شکل داخل پارک که اکنون تبدیل به سالن بیلیارد شده است نوشیدنی بخوریم. بر پشت میزی بر روی ایوان کافه نشسته و نظاره گر ساختمان کاخ موزه از میان فواره های آب نمای پارک بودیم. درست به یاد دارم داشتم به دوستم می گفتم اگر این ساختمان کاخ زبان داشت و می گفت از کسانی که در سالیان سال وجودش به درون آن پا گذاشته و سپس رفته اند، چه میشد!. در همین احوال بودیم که با سلام و احوالپرسی فردی به پشت سر برگشتیم.

باورم نمیشد، یکی از هم کلاسیان همان دوره راهنمایی بود که گویی دچار اعتیاد شده بود. زمانه تو چه که نمی کنی؟. روزی با همو در همین پارک پینگ پنگ می زدیم، ساعتهای ورزش به دلیل زمین نداشتن مدرسه با دیگر هم کلاسیها و از جمله او به استادیوم و زمین هندبال و هاکی سابق که اکنون سالن امام بر روی آنها بنا شده می رفتیم و توپی شوت می کردیم و چه بازی داشت این دوست اکنون معتاد ما.

پیش ما نشاندیمش و باب صحبت باز شد و البته خود نیز از علت گرفتار شدنش سخن گفت. دیپلم گرفته و در دانشگاه پذیرفته شده بود و به علت مشکلات مالی خانواده نتوانسته بود ادامه تحصیل دهد و بعد سربازی و سپس کارهای موقت و البته چندی بعد  بیکاری و بیکاری و سپس قرض از فامیل برای دست و پا کردن کاری و سپس بالا کشیده شدن پولش توسط فردی دیگر و شکایت طلبکاران و زندان و بعد آزادی و در ادامه بیکاری و در نهایت اسارت در اعتیاد.

نمی دانم چرا به یاد آن آرزوی دوره راهنمایی افتادم که در آن عالم با خود می گفتم اگر قدرت یافتم بر سر معتادهای پارک چنین و چنان بلا را می آورم. به دوست قدیمی ام نگاه کردم و با خود گفتم چه کودکانه درباره آنانی که زمانه نیز در تباهی شان بسیار موثر بوده، فکر میکردم.