گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

چهار بار توبه من
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ بهمن ۱۳۸٦
 

تاكنون چهار بار توبه كرده‌ام كه دگرگون شوم. سه بار اين توبه زماني بوده كه مرگ را در مقابل چشمان خود ديدم و بار ديگر نيز هنگامي بوده كه مجبور شدم ساعتي را در ميان چندين جسد سپري كنم. اما بازگشت به زندگي روزمره همان و فراموشي ماجرا و ادامه روند سابق همان.

اولين تصميمم بر توبه تابستان۸۱ بود. هنگامي كه اتوبوسي حامل مسافران در شرق استان اسير سيل شد و سرنشينان آن جان دادند به جهت آنكه همان شب ، برادرم عازم سفر بود دچار دلشوره عجيبي شدم. بعد از گذشت روزها از اين ماجرا و پس از آنكه از برادرم خبري نشد و اخبار استان ، خبر از ناشناخته‌ماندن چند جسد داد راهي پزشكي‌قانوني گنبد شدم. آنجا متوجه شدم به دليل خرابي سردخانه، اجساد را به داخل كانتينري در كوچه مجاور امامزاده يحيي منتقل كرده‌اند. اما در كانتين مذكور قفل بود و از اين رو راهي روستاي آق‌آباد شديم تا كليد را از متصدي مربوطه بگيريم. در راه ،‌ ‌پارس سگها كه به دنبال ماشين مي‌دويدند در ذهنم خبر از واقعه شومي داشت. در روستاي مذكور متصدي سردخانه ابتدا عكسهايي كه از اجساد تهيه كرده بود نشان داد تا در صورت تطبيق آن با گمشده به سراغ اجساد برويم. يكي از عكسها شباهت بسياري با برادرم داشت و از اين رو ، اصرار كردم كه همان شب به سراغ اجساد برويم. با تهيه ماسك و دستكش ‌به همراه چراغ گردان وارد كانتينر كه بوي اجساد آن تا اطراف پخش بود شديم. اجساد هر يك گوشه‌اي افتاده بود. روپوش اجساد را باز كرديم تا يكي يكي آنها را نگاه كنيم. جسدهايي لخت با بويي چندش‌آور و زخمهايي عميق بر بدن به جهت برخورد با سنگ و موانع در مسير آب. يكي پا نداشت، يكي دست و يكي .... . بالاخره به آن جسدي كه تصور ميكردم مربوط به برادرم است رسيديم. شباهت عجيبي با او داشت. خيلي عجيب، درست به مانند مثل سيبي كه انگار از وسط دو نيمه كرده‌اند. جالب آنكه ديگر مشخصات او به مانند دندانها و علائم ايجاد شده روي بدن هم به مانند وي بود..... . بگذرد كه آن شب به گرگان بازگشتم و از آنجهت كه به دليل جلوگيري از اتفاقي ناگوار در خانه نتوانستم موضوع را به كسي بگويم چه بر من گذشت. اما تا چند روز در فكر آن اجساد و وضعيتشان بودم. وضعيتي كه باعث شده بود از خود بپرسم به كجا ميروم؟ ضمنا برار ما هم چند روز بعد آمد و با قيافه‌اي حق به جانب گفت: من كه گفته بودم نميتانم تماس بگيرم.

چند روز بعد از اين ماجرا كه آبها از آسياب افتاد و موضوع را فراموش كردم با يكي از دوستان راهي شيرآباد شديم و مشغول شنا. اما ناگهان عضله پايم در آب گرفت و در آستانه غرق شدن قرار گرفتن همان و توبه‌اي ديگر همان.

توبه ديگرم اسفند ۸۵ و در هتلي در اصفهان بود. در خواب و بيداري بودم كه متوجه حالتي خاص در سرم شدم.  پراكنده شدن گاز در فضاي اتاق و نداشتن قدرت حركت . نميدانيد به چه زجري توانستم پنجره را باز كنم و در اين بين در كشاكش مرگ و زندگي توبه‌اي ديگر.

توبه آخرم همين امسال رخ داد. با عده‌اي از دوستان راهي صحرايي بين آق‌قلا و گنبد شديم تا در كنار آرام گوسفندان ، جاي شما خالي بره‌اي كباب كنيم. اما در تاريكي هوا، راه را گم كرديم و  چندين موتورسوار با اسلحه شكاري و صورتهاي بسته در آن بيابان بي‌آب و علف و تاريك مشغول تعقيب ما شدند و با شليك و داد و فرياد خواستند ما را متوقف كنند. .... نميدانم چه شد كه ناگهان همه آنها بر سرجاي خود ماندند و از ادامه پروژه خودداري كردند. در آن لحظات با خودم فكر ميكردم زندگي چقدر شيرين و دوست‌داشتني است و اگر اتفاق ناگواري رخ ندهد چنان و چنان ميكنم و ..... . فرداي آنروز كه از همان مسير بازگشتيم با آينه شكسته موتور و ... مواجه شديم. گويي يكي از اين موتورسواران در راه دچار حادثه شده بود و باقي تصميم گرفتند تا برگردند.

شما چند بار توبه كرده‌ايد؟