گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

برشی از تاریخ گرگان/ نحوه شهادت گلعلی گرزین در محرم 1321 خورشیدی
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٧
 

*- براساس نوشته ای از محمد گرزین برادر شهید گلعلی گرزین

      و پدر شهید رحمت الله گرزین

برادرم پنجم محرم در بانک ملی کشیک بود. شغل قبلی او سنگتراشی بوده و پس از آنکه یکی از سنگهای ورودی بانک را برش می دهد به جهت رفتار نیکو و صداقتش او را به استخدام بانک در می آورند. در زمان وقوع حادثه در سال 1321 چهار سال و نیم بود که وی در بانک کار میکرد.

عصر ششم محرم با هم به تکیه رفتیم. یادم است که حاج علی آقا شیرنگی پدر حاج محمد رضا شیرنگی وارد تکیه شد. در همان موقع ماموران شهربانی به تکیه سرچشمه آمدند و به او گفتند اگر دسته تکیه امشب حرکت کند بزرگان این محل مسئولند. آقای شیرنگی نیز در پاسخ آنها گفت: ما که اختیار دار مردم نیستیم چکار میکنند و چه نمیکنند.

ماموران شهربانی آن شب در تکیه سقاخانه سرچشمه شامی که عبدالرحیم تقوی می داد را نیز خوردند.

من نیز در تکیه نشسته بودم و از این موضوع که دوستان برادرم او را صدا زده و با هم به دسته رفتند بی خبر بودم.

دسته آنها از مسجد امام حسن عسگری ( قدمگاه واقع در سبزه مشهد ) حرکت میکند و پس از گذشتن از میرکریم و میدان عباسعلی، هنگامی که وارد دربنو میشود ماموران سر رسیده و به طرف دسته تیراندازی می کنند که برادرم با تیر خ شهید میشود.

ما که در سرچشمه داخل تکیه نشسته بودیم صدای تیر را شنیدیم اما به خاطر اینکه آق محمدرضا شیرنگی کفشهای مرا پوشیده بود و به سمت محل تیراندازی رفته بود  نتوانستم به بیرون بروم.

پس از مدتی برادرم را به داخل تکیه آوردند. من به او نگاه کردم. گلعلی چشمهایش را باز کرد و قطره اشکی از گوشه چشمش جاری شد و دوباره پلکهایش را روی هم گذاشت.

من سراسیمه به طرف خانه ما که در سرچشمه کنار مصلی منزل آقای صادقی قرار داشت رفتم تا برادرهایم را خبر کنم. سپس برادرم را با هم به طرف مطب دکتر مسکوب بردیم، آنجا بود که برادرم دیگر تمام کرد. کشاورز دادستان گرگان که آشنا بود نیز به آنجا آمد و فوت وی را تایید کرد.

نعش را به امامزاده نور بردیم اما قاری نبود که بر بالای سر جسد قرآن بخواند. ما به خانه رفتیم لیکن ماموران شهربانی نصفه شب به آنجا آمده و نعش را بلند می کنند و به امامزاده عبدالله می برند تا بشورند و مخفیانه دفنش کنند.

شعبان نیشابوری همسایه امامزاده نور که در سرچشمه مغازه داشت شبانه بردن نعش را به ما اطلاع داد و ما هم دسته جمعی سراسیمه به طرف امامزاده رفتیم. حتی برادرم لگدی به کل علی مرده شور آن موقع زد و با ناراحتی گفت چه کار می کنید؟ . آن بنده خدا هم گفت مامورها نصفه شب از بالای دیوار خانه ام داخل آمده و مرا به زور آوردند. مامورها هم که مردم را خشمگین دیدند فرار کردند. بالاخره ما جنازه را شستیم.

مردم شهر محفل آوردند که جنازه را در شهر بگردانند اما برادرها اجازه ندادند. ما نعش را به صورت امانت در امامزاده عبدالله دفن کردیم. اما بعد از یک سال جنازه را در آوردیم تا به مشهد ببریم. راننده های گاراژ مهرآیین قبول نکردند که جنازه را ببرند و ما هم به ناچار او را در قدمگاه امام حسن عسگری در سبزه مشهد دفن کردیم.

اما ضارب حادثه خ؛ مردم شب واقعه به منزل او حمله کردند. پسر حاج محمد اسماعیل ابراهیمی به نام عبدالرحیم که کارمند دادگستری بود به ما گفت که شکایت کنید اما مادرم گفت که من بچه ام را به امام حسین دادم و شکایت هم نمی کنم. اما دو سال بعد ضارب در دادگاه محکوم شد.

هنگام شهادت برادرم، پدرم در قید حیات نبود و مادرم نیز یک سال بعد فوت کرد. یادم است زمان شهادت برادرم مادرم به اوزینه رفته بود که روضه پنج تن را بخواند. وقتی که او برگشت خیال کرد که نوه اش فوت کرده و بدین خاطر گفت برای بچه که اینقدر زاری نمی کنند. اما وقتی فهمید که برادرم یا همان بچه خودش شهید شده به خواب شب قبلش که سگ ها او را دنبال کرده بودند اشاره کرد.

آقای حاج رسول پیشنماز مسجد گلشن زمان  حادثه از واقعه مطلع نمی شود اما همان شب خواب عجیبی می بیند. فردای همان روز از اطرافیان می پرسد دیشب چه واقعه ای در شهر اتفاق افتاده است. وقتی که جریان شهادت برادرم را به او می گویند اظهار می کند به مادر شهید بگویید خیالش راحت باشد، نعش او را به عرش برده اند.