گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

گرگان و گرگان و گرگان و دیگر هیچ
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٦ دی ۱۳۸٧
 

پس از دیدار فوتبال اتکاء گرگان و نیروی زمینی تهران و در فاصله باقی مانده تا دیدار بسکتبال شهرداری گرگان و ذوب آهن اصفهان، از آنجا که گرسنگی داشت کم طاقتم میکرد به همراه دوستی به پاساژ شیرنگی و اغذیه فروشی ضیغمی رفتم تا جای شما خالی با نیم پرس خوراک سوسیس چرب و چیلی انرژی لازم را بگیرم.

تعجب آور بود. از صحبتهایی که از میزهای اطراف و از گفت و گوی مشتریان ساندویچی به گوش می رسید دریافتم بدون استثنا همه که از سنین مختلف میشد در بینشان یافت به مانند ما تماشاگر فوتبال گرگان بوده و حال به اینجا آمده اند تا با سیر کردن موقت شکم، راهی سالن بسکتبال گشته و  نظاره گر نبرد فرزندان این دیار با اصفهان. آری آنان نیز به مانند ما صبح از خانه بیرون زده و پس از کار روزانه، فرصت بازگشت به خانه حتی برای خوردن ناهار را نیافته بودند و مطمئنا مثل خیلی دیگر از گرگانی ها پس از تماشای فوتبال به سراغ بسکتبال می رفتند. دوباره میگویم درست مثل من و دوستم. ما هم پس از پایان ماموریت کاری، سریع با آژانس به خانه هایمان رفته و اگر ریا نباشد پس از خواندن نماز و به در کردن لباس رسمی، به استادیوم پیر شهر رفتیم تا مبادا لحظه ای از فوتبال را از دست دهیم.

در حین صرف غذا ،به دوستم موضوع را متذکر شدم و او نیز مغازه دار خیابان بوعلی را که در حین دو نیمه فوتبال به سراغش رفتیم را یادآوری کرد که چقدر زیبا از وضعیت امتیازات تیمهای حاضر در گروه اتکا مطلع بود و چقدر نیز امیدوار به پیروزی گرگان.

در آن دقایق در آن ساندویچی نمیدانستم خوشحال باشم یا نگران. شادمانی از این باب که ورزش سبب شده بسیاری از فرزندان این دیار از بالای شهر تا پایین شهر، از نوجوان و جوان گرفته تا میانسال، دختر یا پسر، و ... ، خرده اختلافات را کنار نهاده و یک هدف مشترک یعنی موفقیت گرگان را جویا باشند. نگران نیز از این جهت که مبادا بازنده بسکتبال باشیم و شهد پیروزی فوتبال کمرنگ شود، مبادا این اتحاد گرگانی موقتی بوده و سریع از بین برود. نکند .... .

ساندویچ را خوردیم و روانه سالن شدیم و البته تا لحظه ورود، دیدن برخی کودکان و نوجوانان بدون استطاعت مالی که تهیه بلیط برایشان مشکل بود و البته برخی سختگیری ها نیز در قبال آنها بیش از حد ، آزار دهنده می نمود. در داخل سالن غوغایی به پا بود. گرگان و گرگان و گرگان و دیگر هیچ. تماشاگران دوآتشه یک صدا با شعارهای مختلف گرگان را فریاد میکشیدند.  گرگانی زلزله محبوب هر چی دله ،  رو قلب من نوشته گرگان شهر عشقه ، گرگانی باغیرت، گرگانی زلزله، و ... . تماشاگرانی نیز که به ظاهر آرام نشسته بودند در دلشان غوغایی به پا بود.

بازی شروع شد و البته آتش بازی اصفهانیها سبب شد همگان بدانند گرگان در مقابل این حریف باتجربه روز سختی دارد. ولی مگر میشد در روزی که 5 هزار نفر مجدانه خواهان پیروزی گرگان زمین بودند و بازیکنان نیز هیچ یک کم فروشی نمیکردند قلعه استراباد را فتح کرد.

نه نمیشد. زیرا دیروز همه گرگانی ها یک هدف داشتند. همه همدل شده بودند. همه نام گرگان بر سر زبان هایشان جاری بود و .... . اما حریف متمول نیز به این سادگی ها پا پس نمیگذاشت.

در لحظات حساس بازی و در هنگامه ای که گرگان سه دقیقه مانده به پایان دیدار هفت امتیاز از حریف خود عقب بود با خود میگفتم حیف که این روز خوب گرگان با باخت بسکتبال توام میشود و این همه گرگانی ناامید به خانه ها میروند. لیک گویی خدا هم با ما بود تا به ناگاه ورق برگردد و در سایه اتحاد و تلاش و خواست همگانی همه و همه از کادر فنی و بازیکن گرفته تا تماشاگر و مسئول، گرگان بازی را ببرد. و در این بین چه زیبا بود اشکهای عسگرنژاد جنوبی و براون آمریکایی که گویی خاک گیرای گرگان تاثیر بسیاری بر آنها گذاشته است، و چقدر شیرین و پرمعنا بود هیجان نوجوان ترکمن حاضر در سالن برای برد گرگان.

پنجم دی ماه روز شیرین و متفاوتی برای گرگان بود. شیرین همچون حلوااماج و نون خرمایی استرابادی. آری پنجمین روز زمستان روز متفاوتی برای ما بود از همه جهت، حتی هوا که در آن روز زمستانی گرمای دلپذیری داشت.

ما بردیم بدین خاطر که خواستیم ببریم. ما بردیم بدان جهت که همدل بودیم و ما می بریم بدان جهت که عشق به گرگان در وجود ما جاریست.