گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

برف و آن‌روزها
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٦
 

برف دوباره شهر را سفيدپوش كرده است. شهر را سفيدپوش كرده و مرا در خود فروبرده است. كلاس دوم دبستان، مدرسه سجاديه در كوي‌ويلا، خانه قديمي ما در گروهبان‌محله، ..... .

آن روز از زمستان ۶۲ كه برف چتر خود را بر گرگان گسترانده بود و مني كه از پشت شيشه اتاق به حوضي كه آبيش با سفيدي پوشانده شده بود مينگريستم و هنگامي كه از مادر شنيدم مدرسه‌ها تعطيل است چنان شاد شدم كه گويي در ۸۶ با تملك دنيا و موجودات آن، آنچنان شاد نمي‌گردم.

تله‌اي كه آنروز با سبد و نخ و تكه‌اي نان براي اسير كردن گنجشكها درست كردم اما گنجشكها نان را بردند  و تنها تكه‌اي نخ براي من باقي ماند.

چه‌زود ، چه زود ۲۴ سال از آنروز گذشت. ۲۴ سال به مرگ نزديكتر شديم. بي‌هيچ لذتي از زندگي، ۲۴ سال، ۲۴ سال.

ياد آن روزها به‌خير، از خيابان دوم گروهبان‌محله ديروز يا كوي‌آزادي امروز به سوي بيمارستان ارتش و سپس شاليكوبي و مدرسه. شاليكوبي! شاليكوبي كه بسيار تفاوت با اين روزها داشت. خياباني خلوت با تك‌و توك مغازه‌هايي و تعدادي مغازه ديگر با كركره‌هاي هميشه بسته و خالي.

يادش به‌خير آن روزهايي كه در مسير بزرگترين غصه‌ام اين بود كه مبادا آقاي برنجي بخواهد آنروز با خودكار بنويسيم و من خط خودكاري بلد نيستم.

ياد گل‌كوچيك‌ها و گردو بازي‌ها، ياد زانوهاي پاره شلوار تازه خريده، ياد دعواهاي زنگ آخر بر سر عكس درون آدامس سين‌سين، ياد ليوانهاي تاشويي كه از داشتنش چنان ذوق‌زده بوديم كه گويي ............. .

گذشت. گذشت سالها از آن روزها و چه زود گذشت با خاطرات تلخي كه گذشت زمان، تنها ياد آنرا براي ما باقي گذاشته است.

چه‌زود بيست و چند سال براي نسل ما كه در روياهاي خود ميخواستيم دنيا را بسازيم و از خود غافل شديم گذشت .

      اين قافله عمر عجب ميگذرد                                        خوش‌دار دمي كه با طرب مي‌گذرد