گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

بازتاب/ دل‌نوشت من برای تمام این سالهای بهاری،زمستانی و پاییزی/پوریا تابان
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ آذر ۱۳۸٧
 

اشاره: " گرگان ما" در یکی از مطالب روز گذشته خود ،به معرفی جوان موفق گرگانی پوریا تابان که هم اکنون به عنوان مجری و کارشناس برنامه های مختلف رادیو و تلویزیون در پایتخت فعالیت میکند، پرداخته بود. در این بین پوریا دیشب با مطالعه این مطلب در قالب یادداشت به شرح زندگی سختش در گرگان و احساسات خود در قبال این شهر پرداخته است.

افتخار می کنم که گرگان زمین می گوید تو فرزند منی

پوریا تابان- گرگان شهر من مرا به خاطر می آوری یا نه؟ من هیچگاه فراموشت نکردم و نخواهم کرد، امروز می بینم که چگونه دوستان عزیز گذشته به دوست آن سالهایشان افتخار می کنند و چنین موضوعی باورم را پررنگتر از قبل تحریک می کند که پسر بجنب خیلی ها می خواهند موفق باشی تا فریاد سر دهند او گرگانیست.

آری من گرگانی ام چون ریشه ام گرگانیست، خونم گرگانیست، پدر و مادرم گرگانی اند و هویتم گرگانیست.

 

"هر چند در شناسنامه کاغذی ام نوشته شده متولد 25 اردیبهشت ماه 1356 خورشیدی در تهران، اما زندگی برایم از تابستان سال 72 شروع شد. بله سال 1372 یعنی زمانی که 16 ساله بودم و فهمیدم در زندگی پدرم و همسرش جایی ندارم، نمی دانم شاید هم از شهریور ماه 1373 وقتی که پدربزرگ و مادربزرگ پدری ام بعد از یک سال تحمل، راه خروج را نشانم دادند تا بفهمم راه رفتنی را باید رفت. این جمله شعار تمام زندگی ام بوده و به آن اعتقاد عجیبی دارم، هنوز هم عمیقا در باورم پابرجاست و می دانم که هر لحظه از زندگی ام می تواند برایم به گونه ای دیگر معنی شود. راه رفتنی برای من از کوچه پس کوچه های گروهبان محله گرگان شهری که نامش آن دور دورها در تاریخ استرآباد بود شروع شد. در حقیقت در 16 سالگی به خاطر تداوم زندگی پدرم و همسرش راه رفتنی را چند سال ناقابل که به اندازه یک عمر بود زودتر از دیگران آغاز کردم. در آن روزها که حالا شده گذشته، آینده برایم رنگی نداشت و پر بود از سوالهای گوناگون. در آغاز همه چیز به غیر از بوی عادی غم و تنهایی، بوی ساندویچ می داد چون از کار در یک ساندویچ فروشی آغاز شد و بعد در پیتزا فروشی(پیتزا فلفلی در گرگان پارس)، الکتریکی در بازار امام و چند کار دیگر مثل اداره بوفه مدرسه (دبیرستان مصطفی خمینی)ادامه یافت. آنهم بین 17 تا 19 سالگی. آن سالها صاحب خانه بودم البته صاحب خانه نه صاحبخانه. خانه ام یک اتاق 5/2 در 5/2 متری اجاره ای بود. چهار دیواری دوست داشتنی ای بدون پنجره در کنج حیاط خانه ای قدیمی در یکی ار کوچه های فرعی خیابان چهارم گروهبان محله که تا سال 1378 مرا تحمل کرد یعنی تا زمانی که 22 ساله شدم. کرایه اش ناچیز بود. ماهی 1500 تومان که هیچ وقت تغییر نکرد. خدا آن پیرزن صاحبخانه را بیامرزد. 22 سالم که شد جلوی اسمم عباراتی مثل دیپلمه، دانشجوی انصرافی، خبرنگار، سفر به دور ایران با دوچرخه در 59 روز و ... نوشته شده بود. در تمام این سالها باورهایم در روزها و شب هایی شکل گرفت که پر بود از تنهایی. زندگی همیشه برایم سه چیز بوده: شوخی، سو تفاهم و اتفاق . همه چیز یا شوخی شوخی شروع شد یا بر اساس سوتفاهمی خراب شد یا اتفاقی اتفاقی افتاد تا خودم هم نفهمم چرا و چگونه اینطور شد. واقعا چرا؟ چرا این همه اتفاق و اتفاق و اتفاقی اتفاق افتادن خیلی چیزها باید زندگی من  و مارا تغییر دهد؟ اتفاقی خیلی زودتر از آنکه فکرش را بکنم تنهایی را تجربه کردم، خیلی زود عاشق شدم، خیلی زود دانشگاه قبول شدم، خیلی زود دور ایران را در سال 1375 با دوچرخه رکاب زدم، خیلی زود کمی معروف شدم (حداقل در شهری که زندگی می کردم)، خیلی زود خبرنگار شدم، خیلی زود در عشق شکست خوردم، خیلی زود دوچرخه سواری را کنار گذاشتم، خیلی زود از دانشگاه انصراف دادم و خیلی زود از یادها و گرگان رفتم تا در نهایت خیلی زود دیر شود.

 شهریور 1386 یک دهه از قلم زدنم در رسانه ها و مطبوعات گذشت، حداقل خبرنگاری را خیلی زود از دست ندادم برعکس همه آن چیزهایی که آمدند، نماندند و رفتند و حالا تنها به خاطره هایی تیره و تار تبدیل شده اند. همیشه بر این باور بوده ام که بنویسم و فقط درست بنویسم بدون تعارف نوشتنم بیشتر دلی بود تا متکی بر تعقل مثل خیلی دیگر از کارهایی که انجام داده ام. حالا نمی دانم این دلی بودن تقصیر من است یا طبیعتی که زیر پر و بالش منی شدم که هستم. اولین نفری که قلم به دستم داد مجید گالشی بود، خدایش بیامرزد، مدیون اویم که در نفس قلمم دمید و همیشه سر به خضوع مقابلش خم می کنم که استادم است و هرچه دارم از اوست. محبت محمود شریف همدانی را فراموش نمی کنم که در عصر آزادگان سال 1377 مرا با روزنامه نگاری سینمایی آشنا کرد و شهاب محمدی که برادرانه فرصتی ایجاد کرد تا 98 مصاحبه سینمایی یک صفحه ای با کیفیتی بی نظیر توسط من در خبر ورزشی روزهای جمعه به صورت رنگی با تیتر اول و عکس روی جلد چاپ شود.

از سال 1384فعالیتهای صدا و سیمایی من آغاز شد اما باز هم اتفاقی و حال تنها چیزی که به غرور من تبدیل شده و به آن افتخار می کنم این است که حداقل گرگان زمین به رویم می خندد و می گوید تو فرزند منی پوریا. شیرین است خیلی شیرین. در این راه دیگر دو نفر چراغ راهم شدند، رضا صفدری و اصغر شریف کاظمی. هرچند نیما نهاوندیان فتیله و نفت چراغ دومی بود.

بدون تعارف تمامی این اتفاقها یا شوخی شوخی جدی شد یا می توان همه اش را اتفاقی خوشایند پنداشت، اتفاق هایی که هم تلخ بود و هم شیرین، ولی هرچه بود گذشت و شاید باز هم ادامه پیدا کند البته شاید و شاید و شاید.

فقط می دانم میتوانم دو قول بدهم که حتما به تحقق می پیوندد، اول اینکه قول می دهم یک روز بمیرم ودوم اینکه گرگان همیشه باقی خواهد ماند آنهم در روح من.