گرگان ما GORGAN

که گرگان ریشه در اسطوره دارد / هزاران نکته مستوره دارد

در توضیح پیمان النگدره
نویسنده : علی نصیبی - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٧
 

یادِ گذشته، قلب‌ها را مهربان‌تر، زندگی را هموارتر،

و مرگ را آسان‌تر می‌کند

هوشنگ گلمکانی- طعم شیرین آن سه روز را هنوز در ذهنم مزمزه می‌کنم. موقع رانندگی و به‌خصوص شب که سر به بالین می‌گذارم، فرصت خوبی‌ست برای مرور ششم تا هشتم آذر، و غوطه‌ور شدن در لحظه‌هایی که پس از سال‌ها با روزهای کودکی و نوجوانی پیوندم داد. روزهایی که هرچه بود، بی‌آن‌که از آن‌چه امروز امکانات رفاهی و تجهیزات زندگی مدرن می‌نامند چیزی داشته باشیم، خوش بودیم. به تعبیری هیچی نداشتیم جز دلِ خوش. سهل است حتی شاید بشود گفت الکی‌خوش بودیم. باکی نیست. شادمانی‌های‌مان کوچک و حقیر بود اما دنیای بستة آن روزگار از ما آدم‌های قانعی ساخته بود.  به یک بستنی نونی یک ریالی، تماشای یک فیلم، خوردن یک نوشابه، چرخ زدنی با یک دوچرخة کرایه‌ای، یک نگاه گذرای مهربان و اتفاقی، یک قدم زدن تا پارک شهر قانع بودیم و با یک جعبة مداد رنگی و نهایتش یک دوچرخة دست دوم عرش را سیر می‌کردیم. تصویر آن سال‌ها که شفاف‌ترین جلوه‌اش را برای نسل ما عمدتاً در دهة 1340 داشت، به تعبیری در مقیاس‌های جامعة ما می‌تواند همان چیزی باشد که در غرب،belle époque  می‌خوانند. در مایة «روزگار خوش». چیزی شبیه نقاشی‌های اوگوست رنوار از مردان و زنان خوش‌بخت و مرفه که در بولوارهای زیبا و در لباس‌های فاخر، پیداست که آرام می‌خرامند، کسانی پشت میزهای کافه‌های حاشیة خیابان نشسته‌اند، بچه‌ها و جوان‌ها شادمانه روی چمن‌ها بازی می‌کنند یا تن به آفتاب سپرده‌اند، و شاید تک‌وتوک درشکه و کالسکه‌ای هم در خیابان باشند. belle époque ما شاید آن لباس‌های فاخر و آن تنعم آدم‌های رنوار را نداشت، آدم‌هایش لباس‌های معمولی یا حتی مندرس داشتند، اما رنگ‌ها به همان تندی و سرزندگی رنگ‌های رنوار بود و چهره‌ها گشوده به خنده‌هایِ از ته دل. تن‌ها پر از هوای سبز و نسیم دیار ما.

تشویق و اصرار توأمان یک دوست قدیم (غلامعلی رضایی) و یک دوست جوان نادیده (علی نصیبی) باعث و بانی آن سه روزی شد که شاید بشود عنوانش را گذاشت جوانیِ پیرانه‌سر. غلامعلی به تهران که آمد این وسوسه را به جانم انداخت و این آقای نصیبی، دوستِ تا آن زمان نادیده، هم با ایمیل و وبلاگش. هنوز از آشی که دوستان و هم‌محله‌ای‌های قدیم برایم پخته بودند خبر نداشتم، اما آقای نصیبی گفت در این سفر می‌خواهد قرار ملاقاتی بگذارد برای دیدار با عده‌ای از روزنامه‌نگاران شهر. عنوانی که دقیقاً به کار برد، «یک نشست» بود. اصرار کردم که این یک نشست رسمی نباشد؛ فقط مشتاقم تا با همشهری‌های جوانم بنشینیم و دربارة شهرمان و کار مشترک‌مان گپ بزنیم. قول داد. این‌که بعدش چه اتفاقی افتاد، همان چیزی است که می‌خواهم درباره‌اش بنویسم. اما پیش از آن، ظهر همان روز، با چند دوست قدیم هم نشستی داشتیم و غروب که به محل قرار با دوستان نادیده و جوان رفتم، تأثیر آن نشست باقی بود؛ نشستی که بساطش باقالی و تخمه و جوجه‌کباب و میوه و گپ و چای و برگ‌های زرد و قرمز و طلایی پاییزی جنگل النگدره و خاطره بود و خاطره بود و خاطره.

غروب که رفتم به محل دیدار، دیدم دوستان خلف وعده کرده‌اند. اولش با دیدن ردیف صندلی‌های موازی در برابر «بنر» بزرگی کنار یک تریبون (با دو میکروفن) با عکس و جمله‌هایی از حقیر به اضافة توصیف‌هایی اغراق‌آمیز، خشکم زد و دیدم این‌ها ابزار یک «نشست رسمی» است که نه منتظرش بودم و نه خوشایندم است و نه تناسبی با موقعیت و وضعیتم دارد. به‌خصوص که خودم را برای چنین میزانسنی آماده هم نکرده بودم. اما پیدا بود که دوستان به قصد احترام چنین بساطی چیده‌اند. من هم آدم ناسپاسی نیستم. سرم را پایین انداختم و تحمل کردم تا «سخن‌رانان» در موردم اغراق کنند و دوست جوانی شعری به لهجة شیرین گرگانی بخواند و حتی آقای چراغعلی نمایندة شورای شهر هم جزو سخن‌رانان بود. هیهات! (به قول اهالی برره، من چه‌کاره بیدم؟). این «نشستی» بود که تبدیل به یک «مراسم» شد؛ با قرائت قرآن آغاز و با دریافت لوح تقدیر تمام شد. دست شما درد نکند.

آخرش هم قاعدتاً نوبت من بود که به قول گزارش این مراسم در نشریات محلی «در میان تشویق شدید حضار» پشت میکروفن بروم! خب البته هیچ آدمی از تشویق و تحسین بدش نمی‌آید. منتها هر کس در برابر چنین وضعیتی یک نوع واکنش نشان می‌دهد. من دلم می‌خواست بروم زیر صندلی پنهان بشوم! دلیل اصلی‌اش هم این بود که به طور عام تحسین رودررو را تاب نمی‌آورم و به طور خاص، آن روز آمادگی‌اش را نداشتم.

بنده که سخنران و آدم شفاهی نیستم، آن روز فی‌البداهه چیزهایی گفتم که بخشی از آن‌ها عقاید عمومی‌ام است و بخشی حاصل دریافت‌های همان روزم از سفر به گرگان. دلم می‌خواست فقط از گرگان بگویم و نه از سینما یا مطبوعات، مگر این‌که کسی بپرسد. اما پرسشی در کار نبود تا پاسخی بگویم. این بود که پس از ابراز حیرت و سپاس از برگزاری این «نشست»، فقط از گرگان گفتم. از این‌که این گرگان در آن سال‌های کودکی و نوجوانی با ما چه کرد و حالا چه می‌کند. چیزهای پراکنده‌ای از آن حرف‌ها توی همین گزارشی که در نشریات شهر چاپ شده، آمده است (آه... راستی تیتر صفحة اول سه تا از نشریات شهرمان هم شدم؛ با عکس!) اما می‌خواهم حالا شکل شسته‌رفته‌تر و سنجیده‌تر همان حرف‌ها را این‌جا بنویسم. شاید چیزهایی هم به آن حرف‌ها اضافه کنم. این متن می‌تواند به عنوان ضمیمة مکتوب «پیمان النگدره» هم تلقی شود که خواهم گفت چه پیمانی است. همان جا گفتم که در زندگی، همیشه دو چیز منقلب و بی‌تابم می‌کند؛ یکی نوشته‌های پرویز دوایی و دیگر یاد گرگان. امیدوارم امروز بغض امان بدهد که حرفم را ناتمام نگذارم، و خوش‌بختانه امان داد.

++++

در سی سال اخیر، همواره نشست‌ها و مراسم رسمی در کشور ما با قرائت قرآن آغاز می‌شود و این جدا از جنبه‌های اعتقادی، وسیله‌ای‌ست برای رسمیت دادن به آن رویدادها. با این‌که از نشست‌های رسمی گریزانم، اما قرآن‌خوانی امروز برایم تأثیر متفاوتی داشت که با همان روزهای کودکی و نوجوانی معنا و تفسیر می‌شود. همه‌اش هم کار گرگان است این تأثیر متفاوت. امروز که داشتم از خیابان اصلی شهر می‌گذشتم، از کنار «مدرسة سردار» رد شدم و یاد روزهایی افتادم که هیأت خراسانی‌های مقیم گرگان در دهة اول محرم، این‌جا مجلس سخن‌رانی و عزا داشت. پدر من هم جزو گردانندگان هیأت بود و ما هم در عالم بچگی، توی دوست‌وپای بزرگ‌ترها و توی این بساط بودیم و البته اغلب در حیاط پشتی مدرسه وول می‌زدیم. این هیأت شب‌های جمعه، و ماه‌های رمضان هر شب، هر شب خانة یک نفر، مجلس دورخوانی قرآن داشت. من هم با پدر می‌رفتم و کنارش می‌نشستم و چون در مدرسه هم درس قرآن داشتیم (اغلب با «عمه جزء») و قرآن خواندن را آموخته بودم، گاهی در دورخوانی ها نوبت که به من می‌رسید، من هم می‌خواندم و خیلی وقت‌ها کسی یا کسانی از حاضران، انعامی هم می‌داد که خیلی می‌چسبید. حالا اگر این‌جا نبود که این قرآن‌خوانی معنای امروز را نداشت. به‌خصوص در آیه‌هایی که قاری جوان خواند، «انّا اعطیناک‌الکوثر» هم بود... «فصلّ لربک وانحر. ان شانئک هوالابتر»... این‌ها توی کتاب درسی آن سال‌ها ما بود و من از حفظ بودم. یک بار هم توی آن دورخوانی‌ها چندتا از آیه‌هایی که از حفظ بودم به من افتاد و خواندم و بابتش انعام گرفتم. خب همین است که این دفعه فرق داشت.

امروز ده سال از آخرین باری که به گرگان آمدم می‌گذرد. شاید بپرسید اگر این همه که ادعا می‌کنی گرگان را دوست داری, چرا این قدر دیر به دیر به شهرت می‌آیی. جوابش این است که می‌ترسم! یعنی می‌ترسیدم. ترس از این‌که هر بار می‌آیم می‌بینم این شهر بیش‌تر از گذشته با سال‌های دوران کودکی و نوجوانی ما فرق کرده. این دفعه که دیدم پای ترافیک و راه‌بندان هم به گرگان باز شده. من گرگانِ با ترافیک را درک نمی‌کنم؛ به جا نمی‌آورم، نمی‌شناسم. خوش‌بختانه دیدم بافت و ظاهر خیابان اصلی شهر زیاد تغییر نکرده، اما توی خیابانی که من به اسم «شالیکوبی» می‌شناختم تا چشم کار می‌کند مغازه و پاساژ باز شده؛ خیابانی که آن موقع سی‌چهل‌تا مغازه بیش‌تر نداشت. گرگانی که من می‌شناختم چهار تا سینما داشت و حالا دو تا دارد. آن موقع جادة «ناهارخوران» راه باریک شوسه‌ای بود که دو طرفش زمین و باغ و جنگل و بوته‌های تمشک بود و حالا تا دوسه‌کیلومتری میدان ناهارخوران آپارتمان‌سازی شده. جای شکرش باقی‌ست که ساختمان‌ها تا یک جایی متوقف شده‌اند. امروز صبح با دوستی رفتیم به روستای زیارت، پشت ناهارخوران. خودتان بهتر می‌دانید که آن‌جا چه اتفاقی افتاده و نه‌تنها حاشیة روستا بلکه در دل آن پر شده از آپارتمان‌های چندطبقه و یک قسمتش که انگار مثل محلة یک شهر، ساختمان‌های چندطبقه توی هم تپیده‌اند. این روستا اگر زیبایی و ارزشی داشته، بابت بافت و معماری فدیمی‌اش بوده و دست بالا اگر کسانی می‌خواسته‌اند از زیبایی آن استفاده کنند باید در حاشیه‌اش ویلا می‌ساختند نه این‌که خود روستا را خراب کنند. انگار که برای استفاده از این زیبایی و لذت بردن از آن، خود آن زیبایی را از بین ببری. در حیرتم که چه‌طور کسی به فکر نبوده و چرا مقام‌های شهر اجازة این ویرانگری را داده‌اند یا دست کم مانعش نشده‌اند. روستای زیارت را که زمانی یک میراث ملی تلقی می‌شد، حتی اگر جریان مثلاً «ساخت‌وساز» (و در واقع نابودی‌اش) در همین جا هم متوقف شود، باید دیگر یک ویرانه تلقی کرد که نه روستا است و نه شهر و شهرک و ییلاق و تفرجگاه. این‌جا دیگر هیچ شباهتی با روستایی که دوازده سال پیش در فیلم ابر و آفتاب (محمود کلاری) ثبت شد ندارد. پایانِ زیارت.

در دائره‌المعارف اینترنتی «ویکیپدیا» جمعیت گرگان 270000 نفر ثبت شده که قاعدتاً رقمی بر اساس آمارهای رسمی است؛ هرچند که هیبت شهر و جمعیت توی خیابان‌هایش بیش از این‌ها به نظر می‌رسید. خب چهل سال پیش جمعیت این شهر چه‌قدر بود؟ شاید حدود صدهزار نفر. فرض کنیم که در این مدت جمعیت سه برابر شده، اما به نظرم می‌رسد که مجموعة آن‌چه که از ساختمان و مغازه و ماشین به این شهر اضافه شده، پنجاه برابر است! دارم اغراق می‌کنم؟ حرف‌های واپس‌گرایانه می‌زنم؟ با پیشرفت و تکنولوژی و آبادی مخالفت می‌کنم؟ خب از خود مردم بپرسید که این همه «چیز» که به شهر اضافه شده حال مردم چه‌قدر بهتر شده؟ چه‌قدر دل‌شان خوش است؟ و از همه مهم‌تر این‌که از آن گرگان آشنا و عزیز ما چه‌قدرش باقی مانده؟ اگر طی چهل سال گذشته شهر به این روز افتاده، چهل سال بعد با این سرعتی که «تحول» پیدا کرده چه اتفاقی خواهد افتاد؟

همة این چیزها باعث می‌شد که از سفر به گرگان بترسم. حالا دلم می‌خواهد یک شکم سیر حال‌وهوا و جغرافیا و مختصات آن سال‌های شهر را توصیف کنم، اما می‌ترسم بگویید: ای بابا! باز هم نوستالژی! خب شهر عوض شده دیگر... پس نمی‌گویم. اما این را بگویم که این دفعه نظرم عوض شد. نه این‌که نگرانی‌ام رفع شده باشد، اما نگاهم عوض شد. علتش هم همین نشستی بود که امروز با چند نفر از دوستان و هم‌کلاسی‌ها و هم‌محله‌ای‌ها در النگدره داشتیم. غلامعلی رضایی و بهروز بهرامی پنج نفر دیگر را خبر کردند و هشت نفری رفتیم به النگدره. صفر روحی، علا آراسته، صادق امامی، حبیب گلی و طاهر شهراز... غلامعلی که یار و همراه نزدیک و همیشگی بود و حسابش فرق دارد، اما در این میان بهروز چهرة دیگری از خودش نشان داد که در آن سال‌ها ندیده بودم. او خوش‌تیپ محل بود و یکی‌دو سال بزرگ‌تر از من. کم‌تر پیش آمده بود با او نزدیک بشوم. وقتی با زنده‌یاد ناصر آراسته به اصطلاح امروزی‌ها تیپ می‌زدند و راه می افتادند به گشت‌وگذار، خیلی دلم می‌خواست همراه‌شان بروم، ولی آشکارا در کنار آن‌ها کم می‌آوردم؛ از جثه و قد و تیپ و لباس و مهم‌تر از همه تدبیر و جسارت. این بود که به فرمان روحیه‌ام، اغلب خودم را قاطی نمی‌کردم. یعنی خیلی کم پیش آمد. او در این سه روز سنگ تمام گذاشت و شد بخشی مهم از خاطرة این سفر. بقیه هم هر کدام به نوعی بساط عیش را کامل کردند. علا و صادق و صفر و غلامعلی و بهروز را در سفرهای قبلی یا در تهران دیده بودم، اما حبیب را پس از 39 سال دیدم. او در سفرهای قبلی در گرگان نبود. مهربانی‌هایش همیشه در یادم بود و به‌خصوص خاطرة وداع با او در سال 48 از یادم نمی‌رود. مهر و جسارت را توأمان داشت و از آن دوستانی بود که می‌شد به توانایی‌های‌شان تکیه کرد. طاهر را بیش‌تر به عنوان دوست بهروز می‌شناختم، در حد سلام و علیک. همراه پرسه‌زنی‌های او و ناصر، و مایة حسرت من. توی النگدره که بودیم، بهروز گفت زنگ می‌زنم که بیاید. گفتم او که مرا نمی‌شناسد، اما یادگار همان سال‌ها و برایم عزیز است. زنگ بزن، اما اسمی از من نبر. یک ربع بعد آمد و برخلاف انتظارم توی همان دوسه ثانیة اول مرا شناخت و حیرت‌زده‌ام کرد، در حالی که خودم وقتی عکس‌های بیست‌سی سال قبلم را نگاه می‌کنم، خودم را نمی‌شناسم.

امروز نشست النگدره حادثة مهمی در تاریخ کوچک و حقیر من بود. در خلال خوردن باقالی و تخمه و جوجه‌کباب و چای و شیرینی و شربت، حرف زدیم و حرف زدیم. همه‌اش از خاطره‌های گذشته. اسم‌هایی که چهل سال بود نشنیده بودم و برخی از یادم رفته بود، امروز شنیدم و بیش‌ترشان را به یاد آوردم. در خلال همین شنیدن‌ها، شاید بر اساس قانون تداعی، ناگهان اسم‌هایی به یادم آمد که چهل سال بود از ذهنم نگذشته بودند. و به این نتیجه رسیدم که انگار ما در «گروهبان‌مجله» یک خانوادة بزرگ بودیم که رگ‌وریشه‌های‌مان از گوشه‌گوشة ایران بود اما قلب‌مان همه در این محله می‌تپید، دوستدار یکدیگر بودیم و اختلاف‌های کوچکی هم اگر بود، مثل اختلاف‌های یک خانواده بود. همه از حال هم خبر داشتند و  همه یاور همدیگر. مادرهای‌مان می‌آمدند روی سکوی یکی از خانه‌ها می‌نشستند و سبزی پاک می کردند یا کاموا می‌بافتند و با هم گپ می‌زدند. بعد هم که بوی عذای یک خانه بلند می‌شد، بشقابی پر می‌کردند و برای همسایه می‌بردند که مبادا بوی غذای‌شان همسایه را به هوس انداخته باشد. ما بچه‌ها هم مدام توی خانة همدیگر بودیم و ظهر که می‌شد سر سفرة همان خانه می‌نشستیم.

با دوستان

... و چه کیفی داشت که وقتی یکی از بستگان بهروز با ماشینش توی النگدره می‌رفت، سرش را از شیشه بیرون آورد، دستی تکان داد و گفت: «خوش باشین جوان‌های قدیمی...» این اصطلاح «جوان قدیمی» شوخی کنایه‌واری است که قاعدتاً نباید چندان خوشایند آدم باشد، اما آن ندایی که لای درخت‌های النگدره پیچید، انگار برایم یک صدای خوشایند آسمانی بود. بعد هم اتفاق عجیبی افتاد که هیچ کدام منتظرش نبودیم. یک ماشین کمی آن طرف‌تر ایستاد، چهار نفر که همه جوان‌تر از ما بودند، یکی‌شان دوربین فیلم‌برداری و یکی‌شان دوربین عکاسی داشت، آرام به طرف‌مان آمدند و گفتند که گزارشگر شبکة دوم سیما هستند و می‌خواهند گزارشی از «نشست» ما تهیه کنند. یکی از بچه‌ها بقیه را معرفی کرد (البته صفر و غلامعلی را که از فعالان تئاتر گرگان هستند و در تلویزیون محلی هم زیاد کار کرده‌اند، همه در شهر می‌شناسند) و فیلم‌بردار شروع کرد به فیلم‌برداری و حرف کشیدن. هر کس چیزی گفت، صفر آوازهای «نوایی» و «شب انتظار» را خواند (شب به گلستان تنها، منتظرت بودم...) و بهروز هم که اصلاً کٌرد است یک ترانة کٌردی خواند. ما با خواندن‌شان دست زدیم و ترجیع‌بندها را دم گرفتیم و همسرایی کردیم. توی همان حرف کشیدن‌های گزارشگران سیما، تحت تأثیر حال و هوای این نشست، رو به دوربین آن‌ها چیزهایی در این حدود گفتم: «می‌گویند یکی از آفت‌های مردم سرزمین ما این است که حافظة تاریخی نداریم. معنایش این است که ما اغلب گذشته‌مان را فراموش می‌کنیم. این درست نیست که بر اساس یک واقعة طبیعی مثل سیل و زلزله، یا حادثه‌ای سیاسی و تاریخی مثل انقلاب، یا رویدادی شخصی، با گذشته قطع ارتباط کنیم، خط‌کشی کنیم. تصور می‌کنم دلیل بخشی از این تنش و خشونت و ریای جاری در جامعة ما، همین خط‌کشی‌ها و قطع ارتباط با گذشته است. می‌شود اسمش را گذاشت انقطاع فرهنگی. ما نیاز داریم که با گذشته‌مان در ارتباط باشیم. به یاد گذشته‌مان باشیم. گذشته را برای همدیگر یادآوری کنیم. نه در خلوت خودمان، بلکه در جمع. مثل یک آیین عزیز و محترم. به‌خصوص که به قول مارتین اسکورسیزی، گذشت زمان حتی خاطره‌های تلخ را هم برای آدم شیرین می‌کند. ما با یادآوری گذشته آدم‌های مهربان‌تری می‌شویم. یاد گذشته، قلب‌ها را مهربان‌تر، زندگی را هموارتر، و مرگ را آسان‌تر می‌کند. همان طوری که ما امروز با یاد گذشته، یکی از مهربانانه‌ترین روزهای‌مان را تجربه کردیم.»

آن‌ها رفتند و ما ساعتی دیگر تا غروب آن‌جا بودیم و در کنار آتشی که صفر افروخته بود حلقه زدیم، قلب‌هامان گرم از مهر همدیگر و سرشار از یاد گذشته، «پیمان النگدره» را شفاهی امضا کردیم. گفتم آن قدر در این نشست به من خوش گذشت که می‌خواهم از این پس سالی دو بار به گرگان بیایم، و قرار گذاشتیم هر بار بچه‌هایی را که در دسترس هستند، همان جوان‌های قدیمی را، خبر کنیم و دور هم جمع شویم به یاد گذشته. آه که چه‌قدر خوش می‌گذرد.

حالا دیگر ترسم ریخته است. در عین نگرانی و حسرت، از آن روز این واقعیت را پذیرفته‌ام که گذشتة ما، دنیای شیرین و دوست‌داشتنی ما نابود شده و چیزهایی جایش را گرفته که شاید این‌ها هم برای کسانی شیرین و دوست‌داشتنی باشد یا نباشد. به ما چه؟ ما به همان اندک نشانه‌های باقی‌مانده از دنیای کوچک و شیرین خودمان در این باقی‌ماندة ناچیز عمرمان باید قناعت کنیم. مثل رفتن به سر مزار یک عزیز ازدست‌رفته، که آن هم برای زندگان تسلای خاطر است. من از 37 سال پیش که پدرم مٌرد به سر مزارش نرفتم. در تشییع جنازه‌اش بودم ولی موقع دفن، از محل فاصله گرفتم. نمی‌خواستم چهره‌اش را از لای کفن ببینم و دفن شدنش را تماشا کنم. می‌خواستم همیشه او را زنده به یاد بیاورم. شاید باورتان نشود که در این 37 سال چه‌قدر خوابش را دیده‌ام که زنده است و داریم با هم زندگی می‌کنیم و حتی خواب دیده‌ام که زنده شده و بدون یادآوری مرگش، درست مثل یک مرحلة عادی و طبیعی چرخة حیات، داریم به زندگی ادامه می‌دهیم. گذشته ویران شده و به قول احمد شاملو «این موج سنگین‌گذر زمان است که بر ما می‌گذرد». بگذار که بگذرد.

پیش از آن‌که به این سفر بیایم، یکی از دغدغه‌هایم این بود که چه‌طور به خیابان دوم گروهبان‌محله بروم. شنیده بودم که چند سال پیش خانة قدیمی ما را مالک کنونی‌اش آقای شکری خراب کرده و به جایش یک آپارتمان چهار طبقه ساخته‌اند. دفعة قبلش که آمده بودم، رفتم به همان خانه، و با اجازة آقای شکری از همه جایش فیلم‌برداری کردم. از در و دیوار و پنجره و موزاییک‌های کف حیاط و گل و گیاه و به‌خصوص آن درخت عزیز انجیرم. با خودم می‌گفتم طاقت ندارم بروم آن‌جا ببینم آن خانه نیست و به جایش یک ساختمان چهار طبقه سبز شده. می‌گفتند برای بیش‌تر خانه‌های محل همین اتفاق افتاده و وحشت داشتم به آن‌جا بروم. اما پس از نشست النگدره حال‌وهوایم عوض شد. فردایش که رفتم به دست‌بوس و دیدار مادر نازنین غلامعلی، «خانة خودمان» را هم دیدم، چون درست روبه‌روی خانة قدیمی «آقا رضایی» است. انگار که آدم سر مزار عزیزی برود، رفتم جلو و از لای نرده‌های پارکینگ چشم دواندم به جایی که زمانی اتاق‌هایی بود که در آن زندگی می‌کردیم، به جایی که آشپزخانه و حوض و حیاط و باغچه و درخت بود، به جایی که بوتة بزرگ یاس روی دیوار خانه را پوشانده بود و هر بهار بوی یاس‌هایش دیوانه‌ام می‌کرد. فاتحه‌ای خواندم نثار روح آن عزیز درگذشته و نابودشده.

بعد آمدم این ور خیابان و وارد خانة غلامعلی که شدم، همه چیز آشنا و مثل سابق بود، اما نیمه‌ویران و در آستانة فرو ریختن. اتاق‌های سمت راست که متروک بود، پَتَک‌های سقف جابه‌جا ریخته و ستون‌های سقف شکم داده بود. فکر کردم خودخواهی است اگر انتظار داشته باشیم این خانه‌ها، چون ما دوران کودکی و نوجوانی‌مان را در آن‌ها گذرانده‌ایم، همان جوری حفظ شوند. خیلی از این خانه‌ها با ملزومات حالا قابل استفاده نیستند اما فکر می‌کنم این قضیه هم به شکلی با همان ضعف حافظة تاریخی ما ربط پیدا می‌کند.‌ این قوم و ملت، عموماً و منهای استثناها، نه تنها به گذشته که به آینده هم بی‌اعتناست. ما می‌گوییم اگر چیزی می‌سازیم، فقط در زمان زندگی خودمان جواب نیازهای‌مان را بدهد، بی‌خیالِ آیندگان. آن‌ها خودشان مشکل خودشان را حل می‌کنند. همین است که در اروپا خانه‌های بسیاری هست که چهارصدپانصد سال پیش ساخته شده‌اند و هنوز با تغییرات اندکی امروز هم از آن‌ها استفاده می‌شود اما در سرزمین ما، خانة سی‌چهل ساله کلنگی تلقی می‌شود. تازه کلنگ هم که به این ساختمان‌های فرسوده می‌خورد، چیزی به جایش ساخته می‌شود که نه شباهتی به ساختمان قبلی دارد، نه به ساختمان بغلی و نه ساختمان‌های سی و شصت و صد و دویست سال پیش. این جوری هر دهه و هر دو دهه گرایشی متفاوت در معماری شهرهای‌مان می‌بینیم که نه هویت ایرانی دارد و نه اصلاً هیچ هویتی. شهرهای ما شده شبیه شترگاوپلنگی که به وحشتم می‌اندازد. غم‌انگیر است اما مطمئنم اگر به خود مردم واگذار شود و هیچ قید و بند قانونی نباشد، نه‌تنها آن دوسه کیلومتر باقی‌ماندة جادة ناهارخوران، بلکه خود ناهارخوران و النگدره و باقی ماندة زیارت و هرچه جنگل و سبزینه در آن‌جا هست زیر ساختمان های کج و معوج دفن خواهد شد. این خود ما هستیم که کمر به نابودی خودمان، گذشته‌مان و طبیعت پیرامون مان بسته‌ایم.

«این موج سنگین‌گذر زمان است که بر ما می گذرد». من تسلیم شده‌ام. حسرتش را می‌خورم، اما یارای مقاومت ندارم. اندوهگین مرگ عزیزانم هستم، اما باورش کرده‌ام. دیگر خیال‌بافی و رؤیاپردازی نمی‌کنم. به همین اندک نشانه‌های باقی‌مانده‌اش دل خوش می‌کنم و قطعاً در این چند صباح باقی‌مانده از عمر، هنوز آن‌قدر نشانه‌هایی خواهد ماند که در هر سفر به گرگان، بشود از ورای آن‌ها تصویرbelle époque  خودمان را در ذهن بازسازی کنیم. و تازه خاطره‌های ما را که کسی نمی‌تواند نابود کند.  هر سال دو بار می‌آیم و هر کسی را که از آن روزها بشود جمع کرد دور هم جمع می‌کنیم و توی النگدره یا جاهای دیگر، مثلاً «دالان بهشت» (که چه اسم بامسمایی است)، می‌نشینیم و بهشت خودمان را می‌سازیم. مثل آخر سینما پارادیزو خاطره‌های شیرین‌مان را ردیف می‌کنیم، پا را دراز می‌کنیم، در صندلی فرو می‌رویم، انگشت‌ها را پشت سر گره می‌زنیم و با چشمانی نمناک، آن‌ها را مرور می‌کنیم. یک بار پاییزها می‌آیم که در ضیافت این رنگ‌های گرم زرد و طلایی و آجری و نارنجی و قرمز و اٌخرایی با باران‌های جان‌بخش غرق شوم؛ و یک بار هم در بهارها برای تماشای آن رنگ‌های انبوه سبز زنده و شفاف و غلیظ که زمین پر از کنگر می‌شود؛ کنگرهایی که هر سال موقع درس خواندن برای ثلث آخر، مقداری از وقتم صرف کندن و خوردن آن‌ها می‌شد. دست‌هایم زخم و زیلی می‌شد ولی آن قدر خوشمزه بودند که نمی‌شد ازشان صرف نظر کرد. چهل سال است از این کنگرهای گرگان نخورده‌ام و دلم برای چشیدن مزة آن‌ها یک ذره شده است.